کافه نادریِ روباز !

وسطِ هردمبیل شهرسازی و معماری داغونی که داریم گاه گداری خودِ عوامل طبیعی دست به کار میشن واسه کارت پستالی کردن یه گوشه از شهر ... مثلن بعیده کسی پیدا بشه که از قدم زدن یا رانندگی کردن توی بلوار کشاورز سرشار لذت نشه ... یا خیلی جاهای دیگه ... این خیابون نادری ام واسه من یه همچین جائیه ... وختی می پیچم توش میذارم دنده یک و بی اعتنا به بوقای راننده های پشت سری حلزونی می رم و دلم می خواد تموم نشه این حکومتِ بلامنازع سایه و خنکا و سبزینگی ... انگار که درختای لب بر لب هم گذاشته زیپ سبز آسمونن که هر آن ممکنه کشیده بشه ... به یک چیزهای احمقانه ای فک می کنم که نگو ! ... میرم به سالها قبل و سالها بعد درست همینجا ... آدمهایی که این خیابون به خودش دیده یا قراره ببینه و اتفاقهایی که از سر گذرونده یا قراره بگذرونه ... جرعه جرعه سر می کشم جزء جزء تصاویرشو ... درختاشو ... پیاده رو و ساختمونای کهنه شو ... ماشینای تو سایه لم داده شو ... رهگذرای بی عجله شو که انگار اونا ام دلشون نمی خواد به آخر نادری برسن ... همهء این کادر ها و قاب ها رو مثل دیروز و پریروز و روزهای قبل مرور می کنم و به این فک می کنم که چن تا آدم دیگه تو طول سالیان وختی از این خیابون رد می شدن همچین حسسایی داشتن و به این چیزا فک کردن ؟ ...   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :