صبح با تویی خداست ...

( امروز هفتِ صُب ... اتوبان کرج ... )

این صبح خنک و ابریِ آمیخته با عطر گل و خاک و علف ، چه صبح محشری شد کنار تو و در مهمانی لبخندهای بی دریغ تو ... حالا راستی راستی تا صبح نخوابیدی که همرام بیایی و موقع عکاسی توی اتوبان مواظبم باشی ؟! ... بابا تو دیگه کی هستی بچچه ؟! ... خیلی نوکرتم به مولا ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :