زن اثیری انگشت تو دماغ !

یک ایستگاه اتوبوس درست جلوی در شرکت ماست ... موقع رفت و آمد ، وختهایی که فرصت کنم عالمی دارد تماشای آدمهای جورواجور منتظر از پشت دریچهء گرد نرده ای پارکینگ ... و چون یا نیمرخ هستند یا پشتشان به من است این سیاحت کاملن بی هوا و حواس است ... انگار داری از پشت یک دیوار شیشه ای دیدشان میزنی ... و خب اینطوری بیشتر می چسبد ! ...

از پله ها که می آیم پایین ساعت حوالی یازده صبح است ... آفتاب لم داده روی نیمی از یوسف آباد ... ایستگاه هنوز لبالب نشده از شور و شوق دختر مدرسه ای های اُرمک پوش ابرو و سیبیل داری که خنده های قاه قاهشان پر می کشد تا بالای سرو ها و کلاغ ها را پر می دهد ... پیرزنی نیمرخ پشت دریچه نرده ای واستاده ... طوری زل زده به مسیر آمدن اتوبوس که انگار تا میدان راه آهن را واضح می بیند ... بدجور تو فکر است ... انگشتش را هم کرده توی دماغش ... به چهره اش دقیق می شوم و سعی می کنم حدس بزنم جوانی هایش چه شکلی بوده ... بنظر می آید در گذشته اش موجود زیبایی بوده ... اما حالا همه چیز تقریبن صفر صفر به نفع داور است ! ... این صفر صفر یعنی که حتی برایش مهم نیست تمام رهگذران او را انگشت توی دماغ ببینند کنار پیاده رو ... دارم جوانی هایش را تصور می کنم که چه مار خوش خط و خال و جذاب و هوش ربایی بوده احتمالن ... دارد دیرم می شود ... چشم از پیرزن بر میدارم و خیالاتم را بقچه می کنم برای بعد ... از در حیاط می زنم بیرون ...

چند قدم آنورتر سر کوچهء سوم زن قد بلند و بی نهایت زیبایی با کفشهای پاشنه بلند و مانتوی نازک خفاشی با طرح پوست مار دارد از عرض خیابان رد می شود ... این حد از شباهت باور کردنی نیست ... دقیقن جوانی های همان پیرزن است ... فقط کمی قد بلندتر ... نوع لباس پوشیدنش با آن مانتوی پوست ماری باز و بدون دکمه و تاپ تنگی که زیرش پوشیده با آن شلوار جین کوتاه و از همه مهمتر عشوه ها و خرامیدنش کل یوسف آباد را ریخته بهم ! ... عابر و مغازه دار و موتوری و ماشین ... همه سرها شده آفتابگردان ! ... یاد آن پست زن اثیری ایرن می افتم ... و در حالی که می پیچم توی کوچهء سوم و سیگارم را روشن می کنم به این فک می کنم که نکند عالم دور و بر ما دچار یکجور تداخل زمانی و مکانی باشد عین خیلی از پدیده های پیچیدهء دیگر و ما از آن بی خبر باشیم ... آنوخت مثلن ممکن است این زن نیمه اثیری ! که سنگینی بار نخوت ناشی از زیبایی و خوش اندامی اش موقع قدم برداشتن دارد آسفالت یوسف آباد را آزار می دهد ، جوانی های همان پیرزن انگشت در دماغ توی ایستگاه باشد یا ورژن تناسخی اش ... چه جالب ! ... کسی چه می داند شاید هم باشد ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :