ادای دین ...

خیلی وخت بود که هیچ وبلاگی انقدر مجذوبم نکرده بود که بنشینم و تمام آرشیوش را مو به مو و واو به واو مرور کنم ... اصولن آدم تمبلی مثل من حال اینجور کارها را ندارد ! ... اما امروز بعد از مدتها به لطف معرفی جواد آقا محمدی عزیز ( وبلاگ کوچه باغ ) این اتفاق افتاد و در مکاشفه ای لذتبخش آرشیو وبلاگ نویافته سعید ربیعی را کامل شخم زدم ! ... هر چه پیشتر رفتم شیفته تر شدم و تشنه تر ... شاید یک دلیل دیگرش این باشد که خیلی وخت بود شعر خوب نخوانده بودم ... غزل خوب ... رباعی ناب ... و حالا شاعرانگی های این جوان بیست و سه چهار ساله اینطور به وجدم آورد ... از لینک ها و نوشته ها و عکس های وبلاگش معلوم است که شعر و شاعران خوب معاصر را می شناسد و با سرآمدان این قبیله محشور است ... موسیقی و عکاسی و خوشنویسی می داند و البت غزل و رباعی در خونش جاری ست ... از معرفی کوتاهش هم پیداست اینها : متولد 11 دی 1364 دانشجوی سال چهارم رشته ی مهندسی کامپیوتر (نرم افزار) دانشگاه پیام نور مرکز اراک ... شیفته ی موسیقی (تار و سه تار) ، خوشنویسی (نستعلیق و ثلث) و البته شعر ...! این پست را محض معرفی اش ننوشتم که حتمن دوستداران شعر و غزل می شناسندش و بی نیاز از معرفی همچون منی است ... فقط خواستم ادای دینی کرده باشم به شاعر توانایی که عصر دلگیر جمعه ام را مثل یک صبح بهاری دل انگیز و شبنمی کرد ... خواستم بگویم بابت لحظات قشنگی که برایم ساخت ممنون دارش هستم ... شاعر جوانی که هنوز در آغاز جاده شعر است و امیدوارم چنان مسافر این راه باشد که روزی میراث دار شایسته بهمنی ها و منزوی ها باشد ... چند تا از رباعی هایش را اینجا بخوانید و برای ضیافت غزل ها و چهار پاره هایش میهمان خودش بشوید و لذت ببرید : 

 

باران ِ بهار و کوچه ی تر نو نیست ؟!

یا باغ ِ ز نسترن معطر نو نیست ؟!!

نفرین به زمانه ای که در آن انگار :

هر «سال» پس از دوهفته ، دیگر نو نیست!

***

از شکلک و تقلید صدا شاد شدند،

به حبّه ی قند و تخمه معتاد شدند،

از کنج قفس که نه ... ولی طوطی ها

از بند ِ پرنده بودن آزاد شدند !

***

ای دل، به خدا که بی ثمر می گردیم!

داریم به راه ِ رفته بر می گردیم !

دنـیـا  پُر ِ « اژدها » شـده  امّا  ما :

دنبال ِ «کسی پرنده تر» می گردیم !

***

یک تور سپید و صورتی بر تن شد ،

یک دختر ساده و رمانتیک، زن شد

دیروز تمام ِ فکر ِ او « شعرش» بود ،

امروز تمام ِ غصه اش «روغن» شد !

***

خوشحال شو: عاشق ِ شما هستم من !

هر چند که از شـما جــُــدا هستم من !

من عاشق ِ هر کسی شدم شوهر کرد:

می بینی عجب بخت گشا هستم من ؟!

***

هرچند پُر از ترانه زنبیلم شد ،

لبریزِ شکوفه بار و بندیلم شد ،

ای عشق! پس از عزیمتت سال جدید

تحویل که نه دوباره تحمیلم شد !

***

چه سرخوش ِ شادی ِ دمادم باشم،

یا اینکه نه، زیر کوهی از غم باشم،

با آینه عهد بسته ام، سال جدید:

هرقدر که می توانم آدم باشم !!!

***

او قوه ی تشخیصِ ِ مرا پوشانده

چشمان ز غم خیس ِ مرا پوشانده

این صورتک مُوجه و بی تقصیر

عمریست که ابلیس ِ مرا پوشانده!

***

از دشمنِ دیرینه شدن می ترسم!

از دفن درین کینه شدن می ترسم

آنقدر پُر از لکه شده روحم که :

از خیره به آیینه شدن می ترسم !

***

دنیای ز غم مُعـطرت مال ِ خودت!

این دیده ی تا ابد تـَرَت مال ِ خودت

ما قید پرنده تر شدن را زده ایم ؛

ای عشق! بیا : بال و پرت مال خودت!

***

نگاتُ روی شاخای درختا

دلم رو کنج گنجه لای رختا

عزیزم بعضی چیزای قشنگُ

چه جاهایی میذاری بعضی وقتا!

***

مادام!  مرا به عاشقی دعوت کن

مادام مرا به عاشقی دعوت کن!

یک دفعه نگو دلم فرو می ریزد

آرام مرا به عاشقی دعوت کن!

***

تمومِ محصولِ امسالُ  بُردن

ببین جالیزُ دست کی سپردن!

مترسک، طفلی تقصیری نداره

کلاغا دخل چشماشو آوردن!

***

مابین ِ خیال و وهم و رویا مانده

و پنجره های مخفی اش وا مانده

شرمنده ازین که دزدکی می آیم :

در خواب ِ شما انار ِمن جا مانده!

***

چشمان ِ تو عشق و کینه را با هم داشت

یک حسِ دوگانه، حالتی مبهم داشت

از ساز ِ مخالف زدنت مـمـنـونم ...

اُرکستر ِغمم فقط همین را کم داشت !

***

امروز چه شاعرانه آغاز شده !

چشمم به جمالِ ماهتان باز شده

خوشحالم از اینکه بازهم می بینم :

خطِ لبتان دوباره "مُمتاز" شده !

***

ابریست هوا، نشانه ی خوبی است !

چک چک!... چقدر ترانه ی خوبی است!

بانو  بـخـدا  برای عـاشــق بودن

این آب و هوا بهانه ی خوبی است!

***

این حادثه ها پر از غزل کرده مرا

به شاعر عاشقی بدل کرده مرا

در پیله ی تنهایی من بانو جان

عمریست غم شما بغل کرده مرا !

***

انگار که ساحری تو جادو بلدی

در اوج سکوت هم هیاهو بلدی

از"قیصر"مرحوم تو حـتی بهتر

"دستور زبان عشق" بانو بلدی!

***

بانو غمتان ز غصه آزادم کرد

ممنون که غم شما مرا شادم کرد

با اینکه شما رفیق بابی بودید

اما لبتان به بوسه معتادم کرد!

***

زیبایی او به یک غزل می ماند

چشمش همه جا دست مرا می خواند

من هر چه که می نویسم اینجا  با عشق

تقدیم به آن کس که خودش می داند...!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :