جمعه روز بدی نیست به شرطی که ... !

( ابر چند ضلعی - حامد و سید عباس در حال بازی کفار و مرفهین بی درد ! )

عصر جمعه است ... دارم می روم خیابان ولیعصر نرسیده به زرتشت که با بچه ها ( چون بیلیارد بلد نیستم ) پینگ پنگ بازی کنم ... پشت فرمان صدای موزیک را زیاد کرده ام و ماشین دارد خودش را از سینه کش پل حق شناس میکشد بالا ... بالای پل که میرسم کل تهران فرش می شود جلو پای چشمانم ... منظرهء تهرانِ آفتابی توی قاب خوشرنگ آبی آسمانی شاهکاری ست برای خودش ... حالم خیلی خوب میشود شدید ... انگار رخوت خواب دوازده ساعتهء ۴ صبح تا ۴ بعد از ظهر یکهو پر می کشد از تنم ... از نواب می پیچم توی فرعی های منتهی به چهار راه لشگر و خیابان جمهوری ... مردم با ماشین و بی ماشین وول می خورند توی همهء خیابانها و کوچه پس کوچه ها ... انگار همه بی حد خوشحال و خوشبختند ... ممکن است اینجور هم نباشد ولی خب اینطور بنطر میرسد از ظاهرشان ... از یله قدم زدن شانه به شانه شان توی سایه و آفتاب و بلند بلند توی ماشینها خندیدنشان همراه ریتم تند موزیکهای بند تمبانی ... 

یاد یکساعت قبل می افتم که تازه از خواب بیدار شده بودم و خودم را گنجشک نحیفی حس میکردم توی پنجه های عقاب عصر دلگیر جمعه ... و آسمان را از پشت دو لایه پردهء پنجره تمام ابری می دیدم در حالی که نبود خب ... انقدر گند بود حس و حالم که بعد از چند لقمه سنگک و پنیر و گیراندن یک سیگار می خواستم دوباره بگیرم بخوابم ... تار عنکبوت بسته بود انگار فضای دور و برم ... مریم را هم دپرس کردم با احوالات مزخرفم ... بچچه علیرغم اینکه می دانست اگر بروم پیش بچچه ها تنها می ماند انقدر اصرار کرد و صغرا کبرا چید که مجابم کرد لباس بپوشم و بزنم بیرون ...

و حالا که بیرون بودم تازه می فهمیدم و لمس میکردم که دنیا هیچوخت به من ( یا امثال من ) کاری ندارد و همیشه راه خودش را می رود ... کار خودش را می کند ... من را به فلانش هم حساب نمی کند ... سیصد روز هم توی تاریکی اطاق زانو به بغل بنشینم یا دمر بخوابم و هی لای رختخواب بوی عرق گرفته ام غلت بزنم کسی نخواهد گفت خرت به چند ... همه مشغول احوالات خودشان هستند و تا حد امکان سرگرم سرگرم کردن خودشان و خوش گذراندن به خود و عزیزانشان ... به دیگران ربطی ندارد که فلان جای این ابرشهر بی در و پیکر یکی عصر جمعه اش را دارد با کسالت سپری می کند و لحظه های سبزآبی جوانی اش را دارد به فا.ک میدهد دستی دستی ...

پی نوشت یک :

چقدر چسبید پینگ پنگ بازی کردن بعد از چند سال دوری از کوران مسابقات ! ... تمام اعضاء بدنم درد می کند الان که دارم اینها را می نویسم ... ولی خدایی ش می ارزید ... جمعه ام قشنگ شد ... روحم تازه شد ... گلاب به روی ماهتان زنده شدم !

پی نوشت دو :

بعد از پینگ پنگ با ترس و لرز دستی هم به چوب بیلیارد زدیم ! ... حمید می گفت بین همه بچچه هایی که برای اولین بار با ما آمده اند بیلیارد تو از همه بهتر و با استعداد تری ! ... نمی دانم ... شاید هم خواسته اول کاری من نا امید نشوم ، الله اعلم !

پی نوشت سه :

ممنونم مریم ترینم ... هزار هزار بار مرسی که انقدر ماه و نازنینی ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :