مثلن قانون های زندگی محسن باقرلو !

فقره اول - جل الخالق ! خداوند چه چیزهایی آفریده است ! ... یکیش همین گوگل ریدر که بر خلاف اسمش که بی ادبی ست خیلی هم با شخصیت و مودب و محترم است ! و چه هنر ها که از هر انگشتش نمی ریزد ! یاد مرحوم مغفور خلد آشیان بلاگ رالینگ را برایمان زنده می کند ! خلاصه که مواظب حرکات و رفتارتان باشید اساسی ها ! ۵ ساعت وخت گذاشتیم لینکهایتان را اندر کردیم در جناب گوگل ریدر و منبعد مثل نمایش ترومن دائم عینهو عقاب می پائیمتان و تا دست از پا خطا کرده و آپدیت کنید فرررتی به ما وحی و الهام می شود و سر بزنگاه مثل مامورین جان بر کف طرح امنیت اجتماعی بالای سر وبلاگتان ظاهر می شویم ! نگوئید نگفتیما !

فقره دوم - بازی های اینترنتی ( وبلاگی ) که معمولن بصورت زنجیره ای و با دعوت از چند دوست دیگر دمبال می شود خیلی وخت است که جای خود را در دنیای مجازی باز کرده و هرازچندگاهی تبش بالا و پایین و داغ و ولرم می شود ! ... راستش من معمولن اینجور بازی ها را نه می خوانم نه در آنها شرکت می کنم ... اما این بار دعوت واحه بانو را لبیک گفته ! و در بازی قانون های زندگی من شرکت می کنم که احتمالن اولین و آخرین باری باشد که همبازی دوستان دنیای مجازی می شوم ... هیچکس را هم دعوت نمی کنم ... اگر کسی عشقش کشید خودش برود دم در خانه خودشان بازی کند ! ...

توضیح اینکه اینها که می خواهم لیست کنم لزومن قانون های زندگی ام نیستند ... بیشتر یکسری اعترافات کوچک خیلی معمولی هستند ... از همانها که همه ما توی پستوهای درونمان داریم و شاید هرگز جایی ننویسیم و نگوئیمشان ... اینها عقاید و سبک زندگی محسن باقرلو هستند ...  شخصی و کوچولو ... طنز و جد قاطی ... مثل خودش ... :

 ١- اولین و مهمترین اصل زندگی ام گمانم صداقت است ... دروغ نمی گویم ... راستش بلد نیستم ... نیازی هم نمی بینم ... دو روز دنیاست ... دو دقیقه آمده ایم خودتان را ببینیم شما هم همه ش توی آشپزخانه اید ! ... دروغ هم نمی شنوم ! ... نه این که آدمها دروغ نمی گویند ... این یعنی اینکه هر چه از آدمها می شنوم بنا را می گذارم بر راست بودنش ... راست ... کلفت ! ... راست ... استوار ! ... راست ... پاره کننده !

٢- برای بزرگترها احترام وحشتناکی قائلم ... اصلن هر بزرگتری که می خواهد باشد ... فی نفسه ... بالذات ... به صرف بزرگتر بودنش محترم است و حرمت دارد حریمش ... حتی اگر بدانم که در آن لحظهء رو در رو بودنمان دارد دری وری می گوید و حق با او نیست هیچ رقم ... اگر این بزرگتر از بستگان و نزدیکان و عزیزان باشد که دیگر بدتر و شدید تر ...

٣- آدم ریسک و تغییر و تحول نیستم .... اولین بار از هر راهی که به یک مقصد و هدفی برسم تا آخر عمرم از همان یک راه می روم و لاغیر ! ... حتی اگر عالم و آدم خودشان را از وسط پاره کنند که بابا این راهی که تو می روی به ترکستان است !

۴- آدم نوستالژیکی هستم به شدت ... بی نهایت زیاد ... هر چیزی که رنگ و بوی خاطره ها را بدهد برایم مقدس است ... از خاطرات جفنگ و درپیت مدرسه بگیر تاااا خاطره های بی طعم و شکل نوجوانی و جوانی ای که نفهمیدیم چطور گذشت ... از خاطرات گذشته های شاد و خندان فامیل هایی که انقدر دور نبودند مثل حالا  از هم بگیر تاااا سربازی و دانشگاه ... از فیلم و عکسهای تهران قدیم و جنگ که دخلی به من ندارند تاااا خاطرات ننه که بوی جانماز و گلاب و گل محمدی می دهد هنوز و همیشه ... کللن هر نوع خاطره و نوستالژی ای ... هر چیزی که مرا روی بال رویا و خیال ببرد تا آن دور دورهای سالم و سرشار ...

۵- کللن خوش قولم ( الان عباس قاطی می کند ! ) منظورم قرارهای توی خیابان نیست گامبالو ! ... بهتر بود می گفتم حرفم برایم حرمت دارد ... حرفی که می زنم خیلی سعی می کنم پایش بایستم ... برایم مهم است که دیگران روی حرف محسن باقرلو حساب کنند ...

۶- مثل آن شخصیت بامزهء کارتون گالیور که الان اسمش یادم نیست تقریبن همیشه و نسبت به همهء مسائل و موارد ناامید و بدبینم ... پذیرش اینکه می تواند خیلی سهل و راحت اتفاقات خوب و مثبت توی زندگی بیافتد بدون آنکه سر راهش اما و اگر و لیت و لعل و اشکل و مشکلی پیش بیاید برایم سخت است ... مگر می شود همه چیز در زندگی هلو برو تو گلو و باقلوا باشد ؟!

٧- نه گفتن به آدمها برایم سخت است ... اصلن مرگ است ... فکرش را که می کنم کمتر از تعداد انگشتان دست توی زندگی ام به کسی نه گفته ام ... که هنوز و تا قیام قیامت هم عذاب وجدانش روحم را خواهد خراشید ... چطور می شود مثل آب خوردن توی چشمهای یک آدم ... یک انسانی که از تو خواسته ای دارد نگاه کنی و بگویی : عزیزم ... نه !

٨- همهء آدمها را دوست دارم و برایم محترم هستند ... مراعات همه را می کنم ... دوست ندارم کسی از دستم برنجد خدای نکرده ... عباس همیشه با این مساله مشکل دارد ! ... و همیشه به من انتقاد می کند که : یعنی چی که تو همه را دوست داری و تقریبن همه هم تو را دوست دارند ؟! ... می گوید : هر آدم سالم و نرمالی باید جاذبه و دافعه و دوست و دشمن توامان داشته باشد ... باید حتمن یکسری آدم باشند که از آدم بدشان بیاید ... اینکه تمام آدمها با تو خوبند و تو هم ایضن یعنی که تو یک مشکلی داری حتمن و یک ریگی به کفشت هست ! ... شاید حق با گامبالو باشد ولی چه کنم دست خودم نیست خب !

٩- نوشتن را دوست دارم ... خیلی بیشتر از حرف زدن و مخ دیگران را جویدن ... کللن آدم مکتوبی هستم تا شفاهی ... وختی به یک موضوع فکر می کنم که قرار است بنویسمش برای حرف زدن در موردش بیشتر از ٢ جمله به ذهنم نمی رسد اما کافی ست خودکار دستم بگیرم تا تخت گاز و بی ترمز بروم تا سیاه شدن برگه های پشت سر هم ... مثل همین حالا !

١٠- در مورد امورات مربوط به خودم رازدار نیستم ! ... یعنی به جز حضرت خواجه حافظ شیرازی بقیه عالم و آدم از تمام جیک و پوک زندگی شخصی محسن باقرلو خبر دارند معمولن و بعضی وختها حتی زودتر و بیشتر از خودش ! ... خبر دارند در حد بی بی سی فارسی ! ... در حد سی ان ان !

١١- متاسفانه به شهادت مسبوقین به سابقه آدم بد سفری هستم ! ... به قول یکی از دوستان من رفیق درون شهری ام فقط ! ... یعنی که شدیدن استعداد و توانایی این را دارم که یک سفر شادمنگول ردیف و تپل را به تمامی همسفران گرام حرام کنم بی دلیل و مدرک ! ... و به دلایل مختلف گند بزنم توی احوالات مبارکشان ! ... در حالی که اگر همان موقعیتها در وختی غیر از مسافرت به وجود بیاید ( که نمی آید ! ) اصلن نه جبهه می گیرم نه بد اخلاقی می کنم نه گند می زنم نه نق و غر می زنم و نه اوقات کسی را تلخ می کنم !

١٢- پول پرست نیستم اما چند صباحی ست بر خلاف گذشته ها که پول داشتن یا نداشتن ( حتی در حد قضای حاجت ! ) برایم علی السویه و دایورت به یک جای مبارکی بود ! کمی پول دوست شده ام ... و به جرگه طرفداران این جمله کلیشه ای پیوسته ام که : پول لزومن خوشبختی نمی آورد اما نبودنش قطعن بدبختی می آورد !

١٣- عاشق جکومت نظامی ام در روابط اجتماعی ! ... علی رغم اینکه توی جمع از همه شلوغ ترم ( به شرط سرحال بودن البته ! )  اما از جمع خوشم نمی آید ... هر چه تعداد آدمهای یک مهمانی کمتر به همان اندازه حال من بهتر ! ... دوست دارم صدا به صدا برسد و آدم به آدم در آرامش ! ...

١۴- خدا را قبول دارم ... شاید  رابطه مان خیلی با هم صمیمی نباشد اما دوستش دارم ... و او هم ایضن ... برایم عزیز است و معتقدم یک روزی یک جایی بلاخره خودش را به ما نشان خواهد داد و ما مست از لمس وجود نازنینش خواهیم شد و اشک شوق خواهیم ریخت ... بی شک .

١۵- از چتر متنفرم ... باران به ما آدمها افتخار می دهد که جسم و جان و روحمان را خیس می کند ... چتر سر گرفتن بی احترامی به خانم باران است و نهایت بی ذوقی و بی شور و شوقی و بی لیاقتی از نوع زمینی حقیرش ...  

١۶- حمام رفتن برایم مرگ است ! .. و تا جایی که بشود همچون انتفاضه تا پای جان مقاومت می کنم ! ... البته لازم به ذکر است که این مقاومت بعد از تاهل خیلی سهل تر و زود به زودتر درهم شکسته می شود !

١٧- عقیده و علاقه ای به شیک پوشی و ست کردن و همپای مد روز بودن ندارم ... اصلن ! ... لباس همین قدر که آدم را بپوشاند و ستر عورت کند ! و از چشم بد دور بدارد کفایت است ! ... البته جالب است که با یک چنین عقیده مسخره ای لباس خریدنم از فرط بد سلیقگی و سخت پسندی برای خودش یک تراژدی تمام عیار است و مثنوی هفتاد من ! ... طفلک آنهایی که همراه من می آمدند و می آیند خرید و هلاک می شدند و می شوند !

١٨- اصلاح ریش و سلمانی رفتن هم مصیبتی ست عظیم و الیم ! ... خدا نصیب گرگ بیابان و حتی خود جناب هرمان هسه هم نکند ! ... اصلن این موهای زائد لعنتی روی صورت در عالم خلقت کارکردشان دقیقن چیست ! ... البته سلمانی رفتن که خود بخود وظیفه شرعی و عرفی اش چند وختی است از گردن ما ساقط شده لامصب بلکل !  

١٩- وبلاگم را خیلی دوست دارم ... بخش مهمی از زندگی ام شده ... تصور زندگی بی وبلاگ برایم مثل تصور خانه بی مبال و دستشویی است دور از جان و گلاب به رویتان ! ... حریم امن و کاملن شخصی و محشری که فقط و فقط مال خودت است ... فوق العاده است این حس جاری و ساری بودن یک زندگی مجازی در کنار و به موازات زندگی واقعی روزمره ات ... تریبون آزادی که می توانی خود خود خودت را تویش ( به قول فرزام صیفی جات ! ) عر بزنی بلند !

٢٠- اووووممممم ... چیز دیگری به ذهنم نمی رسد ! ... یک اعتراف بکنم ؟! راستش این یکی را فقط برای این نوشتم که شماره ها رند بشوند ! ...

اگر چیز دندان گیری توی این نوشته بلند نبود و حوصله سر بر بود شرمنده شما و واحه بانو ام ... کم ما و کرم شما ... بضاعت ما در همین حد بود ! ... با یک مشت جک و جوون ! ... تو استادیوم آزادی جولو صد هزار تماشاچی ! ... من از بچه هام راضی ام ! ... قربان همه ... جانم فدایم ! ... باقی بقایم !    

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :