بشکن و بالا بپّر ...

دست خودتو بگیر و پاشو ... نچپ تو لاکی که ملاک هلاکته بچچه ... دس بجمبون لعنتی ... همین فرداس که صدات کنن عین چی بمونی تو رودرواسی ... تو هول و ولا ... تو بود و نبود ... بدبخت دیگه با فلوت مارگیر ها ام بیرون نمیای از تو جعبه ت ... شدی اسب سفید تو نقاشیا ... بال داری و نداری ... حال داری و نداری ... پروازت یه فریم بیشتر نیست ... ثابتی و داری لای علفای چمنزار می گندی ... هر کی ام نگات می کنه یعنی داره نگات نمی کنه ... بالا پریدن عین درس کردن نیمرو می مونه ... ولی تو ظرف ملامین بی دسته ... آسونه و سخت ... صداتم نبر بالا ... نه واسه من نه واسه خودت ... به سلولهای بدنت بگو یجوری خمیازه بکشن که بشکنه حصار و حصیر ... وگرنه برو سرتو بذار بمیر ... دسمال ام که میشی کاش دسمال دست دختر کرد بشی موقع رقص رنگارنگش ... لگد بزن زیر کاسه مسی جرم گرفته و تو دستت آب بنوش از ناودون آسمون ... بعدشم انقد قرقره کن که لب و لثه ت بی حس بشه ... تو عکساتم بخند بخند بخند تا وختی دلدرد بگیری ... گور بابای عکاس ... گور بابای من ... گور بابای تو ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :