ننگت باد ای عباس گامبوی سابق !

آن سالهای دانشکده که من ٧۵ کیلو بودم با شکمی تقریبن فلترون ! و عباس بالای ١٠٠ بود و تقریبن محددب ! هیچوخت فکرش را هم نمی کردم که یک روزی ظرف ٧-٨ سال آینده بلحاظ عرضی از عباس سَرتر باشم و تماشای عکس دو نفرهء مان برود روی مُخم ! ... آنوختها شکم برآمدهء مردهای میانسال و بیشتر از آن پسرهای جوان برایم تعججب برانگیز بود راستش ! ... فکر می کردم اگر آدم سر سوزنی اراده داشته باشد و جلوی شیکم صاب مرده اش را بگیرد محال است خیککش بشود عینهو بشکه های چوبی راه راه شراب ! ... ولی طی کردن این پروسه مثل آب خوردن است در چشم به هم زدنی ... خزنده تر و زیرپوستی تر از آن که فکرش را بکنی اتتفاق می افتد لامصصب ! ... بعدش می افتی توی یک دور باطل ... هی عین گاو می خوری چون گنده شده ای و بدنت نیاز به انرژی بیشتری دارد ... و هی گنده می شوی چون داری عین گاو می خوری ! ... می رسی جایی که هیچ کاری ش نمی توانی بکنی ... دیگر حتی تردمیل و ابروکت ! هم دردت را دوا نمی کند ... اگر خیلی مرد باشی و اراده ات جددی از فولاد باشد باید چند ماه خودت را پاره کنی و ریاضت بکشی تا مثل عباس ١۴٠ را بکنی ١٠٠ که تازه بشوی یک چاق معمولی ! ... حالا فک کن این احوالات ٣۵ سالگی من است ! ... خدا به دادم برسد در ٣۵٠ سالگی ! ... دلبندانم اینها را نگفتیم الا محض عبرت آموزی و زنهار !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :