سهم ما رو ... کی چَپو کرد ؟

نوجوان بودیم در یک خانواده متوسط رو به پایین ... بالطبع سهممان از همه قشنگیهای عالم ( نوجوانی ) هم متوسط رو به پایین بود ... یعنی یا سهم نداشتیم از فلان چیزی که سر رفته بود از سر از ما بهتران و ریخت و پاشش می کردند بی آنکه قدرش را بدانند و یا انقدر کم بود سهم من و امثال من که گاهی وختها ناشکرانه می اندیشیدیم که بهتر بود نباشد همان اندک هم ... از همان لجبازی های عصیانگرانه و بی منطق کودکی و نوجوانی دیگر ... این کمبودهای ریز و درشت که گفتم مثال زدنش کاری ندارد ها ولی دوست ندارم حالا بشمارم ... فایده ای هم ندارد ... نه برای من نه برای شما ... و نه برای آن محسن باقرلوی 17-18 ساله ، نوجوان سیه چردهء زشت دبیرستانی که با تمام خواسته های برآورده نشده و آرزوهای دور و دراز خاک گرفته اش یکجایی یک گوشه ای توی همان سالها مانده و با لبخندی غمگین از میان دهلیز سالیان مشغول تماشای من امروز است و برایم آرزوهای قشنگ می کند ...

چقدر طولانی شد این مقدمه ... اصلن حرفم این نبود راستش ... آن سالهای نوجوانی خوب یادم هست که هر کداممان معبدی داشتیم ، یعنی معبدی ساخته بودیم برای خودمان ... یکی با نوارهای کاستش خوش بود و آن یکی نیمکت سیمانی و داغ استادیوم های فوتبال پارادایزش بود ... یکی عشقش تماشای تکچرخ زدن موتور سیکلت ها بود از پشت فنس های محوطه پیست موتور سواری آزادی و آن یکی تمام هفته را زنده بود به شوق آن یک روز در هفته ای که با پول توجیبی های به زور جمع کرده اش خم می شد جلوی دریچه گیشه بلیط فروشی سینما ... یکی شبها خوابش نمی برد از ذوق فردا 7 صبح که قرار بود ناشتا آب شانه کند و هول هولی بزند بیرون که ( مثلن ) دوست دخترش را موقع مدرسه رفتن یک نظر از دور ببیند و آن یکی با بدن لاغر و استخوانی و پیزوری اش طوری جددی و با پشتکار هر روز ساک باشگاه بدنسازی را می انداخت روی دوشش که انگار راهی نبردی مقدس بود ...

من هم خب مستثنا نبودم از این قاعدهء بی قاعده ... یکی از معابد من بالاپشتبام خانه مان بود ... عاشق لحظات بی نظیری بودم که آنجا می گذراندم ... زل می زدم به دور دست ها ... به منظره تهرانی که آن سالها انقدر دود و دم نداشت هنوز ... سوار قاطر خیالم می رفتم توی تک تک خانه هایش و ساعتها فرزند آن خانه و خانواده می شدم عینهو واقعیت عینهو روز روشن ... انقدر خوش میگذشت که نگو ... گاهی وختها هم فرزندشان نمی شدم ... می شدم فقط یک جفت چشم توی صورت دانای کل نامرئی ای که بال داشت و ماشین زمان داشت و قالیچهء پرنده داشت و خلاصه همه اسباب و ادوات یک سفر جانانهء خیالی را داشت ... یک دانای کل فضول که سرک می کشید توی خانه و زندگی مردم تهران ... و چه لذتی هم می برد از این فضولی کودکانهء خیالی بی ضررش ...

آن سالها خانه سه طبقه ما یکی از بلند ترین های کوچه و محله بود ... کل تهران را می شد دید و دید زد ... برج آزادی پیدا بود عین عروس برج میلاد هم هنوز توی شکم ننه اش بود ... چراغهای دانشگاه آزاد پونک پیدا بود در شب ... نشستن هواپیماهای فرودگاه مهرآباد پیدا بود در روز ... و چراغهای منظم باند فرودش در شب ... از این طرف هم گنبد و مناره های حرم خمینی پیدا بود بی ریسه های رنگینش در روز و با آنها در شب ... تا اینکه از یک وختی به بعد خانه های تهران شروع کردند به قد کشیدن ... غمم می گرفت هر روز و هر شب وختی می رفتم روی پشتبام و می دیدم یک تکه از تهران را بلعیده این قد کشیدن های لعنتی مدام ... برج ساز ها و بساز بفروشهای عوضی روز به روز بیشتر دست می فشردند روی حلقوم سهم من از آسمان و منظرهء تهران قشنگم ... هر روز تصویر یکی از آن خانه هایی که فرزند خیالی شان می شدم گم می شد محو می شد ... و هر شب افق دید دانای کل ذهنم محدود تر می شد ... باورش ... قبول کردنش ... پذیرفتنش ... تا مدتها برایم سخت بود ... خیلی سخت ... تا اینکه بلاخره کنار آمدم با این چَپو شدن یکی از خواستنی ترین هایم ... و دیگر هم پاپی اش نشدم ...

چند روز پیش که نمی دانم برای چه کاری رفته بودم پشتبام یک دور که چرخ زدم دور تا دورم دیوار بود و آجر و سیمان ... تنها بخشی که منفذی داشت به کوه های اطراف تهران همین عکس بالا بود ... شاید برای شمایی که این چند خط را می خوانید بی اهمیت و مسخره باشد ولی برای من یکی از تلخ ترین تصاویر زندگی ام بود ... آدمیزاد است دیگر !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :