save in آدم دونی !

صُبا بعد از اینکه بچه ها رو تو میرعماد پیاده می کنم سیگاری می گیرونمو نم نم و بی عجله عباس آباد رو می رونم تا سر یوسف آباد ... فحشهای راننده های پشت سری رو به جون می خرم و حتی سعی می کنم جوری برم که چراغ سبز جاشو بده به زرد و بعدش قرمز ... که من واستم ... که دنیا واسته ... و تا می تونم به آدمهای توی خیابون و ماشینها نگاه می کنم ... زل می زنم ... یکی یکی با دقت ... طوری که کسی از قلم نیفته ... سعی می کنم سر تا پا save شون کنم تو مغزم ... مذکر و مونث ام نداره ! ... قیافه هاشونو ... راه رفتنشونو ... حالات چهره شونو ... لباساشونو ... یجورایی کمپلت ذخیره می کنمشون تو آدم دونی مغزم ! ... توشه جمع می کنم واسه اون 9 - 10 ساعتی که قراره تو اون دو تا اطاق دلگیر آدم نبینم و در و دیوار تکراری ببینم ...   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :