سال هش روزهء کهنه ...

چن روز گذشته ؟ ... همش ٩ روز ... شایدم ١٠ روز ... از آخرین روزی که تو سال گذشته رفتم سر کار ... پنجشمبه بود دیگه ... نصفه روز ... تو اون شلوغترین روز کاری سال که اگه بیس چار ساعت ام باشه همه زمان کم میارن واسه کارای عقب مونده شون ، فک کن چار پنج ساعت زمانو آدم کجای دلش بذاره ؟! ... کللی کار داشتیم اون روز ... مهمترینش زنده کردن یه چک چن میلیونی بود از طریق دو تا بانک که یکیش میرداماد بود و اون یکی سر یوسف آباد ... جز با پیک موتوری تهرانگردی کردن راه دیگه ای نداشت ... که انجام شد ... اصل حرفم این نبود ... می خواستم بگم که اون روز آخری طوری کارای انجام شده و نشده ای که تو سر رسید 88 ام نوشته بودمو بررسی کردم و میز و کشوها و کاغذ ماغذامو جم و جور کردم و با دفتر و پارکینگ ساختمون شرکت و سرایدارش خدافظی کردم که انگار دیدار بعدی من و این دفتر شیری رنگ دلگیر یه قرن دیگه خواهد بود ... و حالا اون یه قرن فوق الذکر ! فرررتی گذشته در چشم به هم زدنی ... و باز روز از نو و روزی بخور نمیر از نو ... باز یه سال دیگه پشت اون میز نشستن و همون کارای تکراری رو رج زدن ... انگار که تمام اون شور و شوق وصف نشدنی و تو کلمه نگنجیدنی خواب و خیالی بیش نبوده ... انگار اصلن نبوده ... که نبوده ... سال هش روزه قد هفتهء آخر سال کبیسه کهنه س برام ... شایدم برات ... و برامون ... خلاصه اینجوریه دیگه رفیق !  

***

پی مصوّر نوشت ! :

البت ما سعیمان را مضاعف کردیم که این سال هش روزه خیلی هم خشک و خالی کهنه نشود !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :