تولدت مبارک پسرکِ سیبیلوی غمگین ...

آرام آرام می سوزند شمعهای صورتی سی و چهار سالگی تا بسته شود پروندهء سی و چهار بهار و تابستان و پاییز و زمستان ... و از پشت پنجرهء بخار گرفته ، منظرهء سی و پنج سالگی پدیدار شود آرام آرام ...

بخند دیگه لعنتی ... دیگه چی می خوای ؟ ... مگه نمی گفتی هیچوخ تو زندگی ت از این تولدای سورپرایزی نداشتی که بی خبر از همه جا خسته کوفته برسی خونه و درو باز کنی بعد کلی نازنین که خیلی دوسشون داری از هر گوشهء خونه با سر و صدا بریزن بیرون و دست بزنن و جیغ بکشن و برات تولدت مبارک بخونن و تو کیف به دست ، شوکّه و گیج تو آستانهء در نگاشون کنی با بغض و لبخند ... مگه نمی فهمی که مریم یه هفته یواشکی واسه برنامه ریزی و هماهنگی و تدارک امشب زحمت کشیده ... مگه بچه هایی که تو هیچوخ واسه شون هیچ کاری نکردی برات سنگ تموم نذاشتن ... مگه کلی کادوی خوشگل گیرت نیومده به اضافهء اون گوشی تاچ نقره ای خوشگلی که آرزوشو داشتی ... مگه همه بخاطر توی عوضی جمع نشدن ، این همه راهو نیومدن ... مگه واسه تو و تولدت شاد نیستن و نمیگن و نمی خندن و نمی رقصن ... پس دیگه چه مرگته دیوونه ؟ ... چرا خستگی رو به تن مریم میذاری و زحمت بچه ها رو هدر میدی ... بخند بچه ... بخند بذار از جشن امشب لااقل یدونه عکس با خندهء از ته دل بمونه ازت ...

پی نوشت خطاب به حاضرین و غایبین توی عکس ! :

بچه ها یه دنیا ممنونم از همه تون ... هیچوخ یادم نمیره محبت و لطف و رفاقت و مرامتون ... ببخشید اگه ضد حال بودم دیشب ... هر چند دست خودم نبود ولی خب دیگه ... دم تک تک تون گرم ... خواهش می کنم این پسرک سیبیلوی غمگین رو ببخشید ... نمی خواستم آپدیت کنم ولی فقط و فقط بخاطر تشکر از شما این عکسا رو گذاشتم و این چن خط رو نوشتم که بگم ارزش و قدر و قیمت کارتونو می دونم و خیلی خیلی خیلی دوسِتون دارم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :