هیچوخت یادم نمی رود ...

 

 

شب نشینی امشبمان تماشای فیلم کتاب قانون است ... دو سه شب پیش حمید سی دی اش را خریده بود برای مریم ... فرصت نشده بود ببینیم ... کاری به خود فیلم ندارم اصلن ... تیتراژ پایانی فیلم دارد می رود ... در زمینهء مشکی یک بیت شعر نوشته شده ...

بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد ...

زل زده ام به تلویزیون ... به این بیت خواجهء شیراز ... مغزم شروع می کند به تکاپو ... یکی دارد شعر را می خواند توی سرم ... یک صدای گرم با یک ریتم و آهنگ قشنگ ... یک صدای دور ... خیلی دور ... هی فکر می کنم این صدای کیست ... توی اطاق پیش مریم و بچه ها هستم و نیستم ... رفته ام به سالهای خیلی دور و دارم توی گنجهء خاطرات نوجوانی هام میگردم که ببینم این شعر را با صدای کدام خواننده شنیده است محسن باقرلوی نوجوان ... هر چه بیشتر میگردم کمتر می یابم ... تا بلاخره عکس روی جلد کاسِتش خیلی گنگ و محو یادم می آید ... همان که خوانندهء میانسال با یک پالتوی بلندِ تیره ، گیتار به دست لب ساحل قدم میزد - گمانم - رو به دوربین و پشت سرش هم چهار چوب دری بود یکّه میان شنهای ساحل ... می دانم که تلاشم برای به یاد آوردن اسم خواننده تلاش مذبوحانه ای خواهد بود با این حافظهء جلبکی رو به کهولت ! ... لذا بی خیال می شوم و به همین قدر مکاشفه بسنده می کنم ...

مور مور می شوم از لذت ، وختی به آن روزها فکر می کنم که مثل نوجوانهای امروزی غرق نبودیم بین سرسام خروار خروار خواننده و موزیکهای جور واجور ... نه اینترنتی بود و نه فرت و فرت دانلودی ... نه سی دی بود نه دی وی دی ... و نه فلش مموری و ام پی تری پلیر کوچکی که قد صد برابر آرشیو موسیقی هر کدام از همنسلان من را عین آب خوردن توی دل کوچکش چپانده باشد لامصصب ... ولی عوضش مطمئنم ما از همان آرشیو محقرمان صد برابر امروزی ها لذت می بردیم ... برایمان مقدس بودند آن کاستهای مکسل و سونی و گولد استار ... پولمان به کاستهای اورجینال که نمی رسید با هزار خواهش و التماس عکس روی جلد را از آقای تکثیر نواری قرض می گرفتیم برای کپی کردن و بعدش وختی کپی سیاه سوختهء خط خطی را می بریدیم و روی قاب نوار اندازه می کردیم تماشایش توی جانواری چرخانِ 50 تایی عالمی داشت ... هیچوخت یادم نمی رود آن عصرهایی را که جلوی در مغازهء جلال تکثیر نواری یه لنگه پا ساعتها منتظر می شدم تا از بازار برسد با مثلن دو یا سه تا آلبوم جدید ... آن لحظه دیگر اهمیتی نداشت اینکه پول تو جیبی یک هفته ام داشت می رفت پای خرید سه تا نوار با کیفیت جدید ... آن لحظه های نفس نفس دویدنِ فاصلهء تکثیر نواری جلال تا خانه لحظات ناب و رویایی و مقدسی بود ... سرشار و لب به لب از لذت و هیجان ... یادش بخیر ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :