حکایت آن آینهء بزرگ ...

( توی تاکسی )

راننده از توی آینه زیر چشمی مسافران صندلی عقب را می بیند و می شنود ... آینه بیش از حد معمول بزرگ است ... انگار که آینه کامیون را گذاشته باشی روی مینی ماینر ! ... تمام تفریحش در سگ دو زدنهای طول روز همین است ... ( یکی از مسافرها علت بزرگی بیش از حد معمول آینه را با پر رویی تمام سوال می کند ) ... راننده جواب میدهد : ماشینو تازه از کارخونه تحویل گرفتم ، همین روش بود واس خودمم تعجبی بود ! ... همان مسافری که سوال کرده شروع می کند به بیربط حرف زدن ... ( جوانک لاغر فَشِنی ست با مچ بند سبز نازکی که مدام سعی می کند از زیر آستینش نزند بیرون ، مچ بند با گذشت ایام کدر و تیره شده ) ... جوانک مو سیخ سیخی می گوید : آقا مردمو دس انداختن به جان خودم ... همه این جوون مَوونا سر کار بودن این همه وخت ... موسوی الان کجاس ؟ ... اینا همش کشکه ... قصه س ... فقط مردم بدبخت بودن که لت و پار شدن که اونم حقشون بود ... چرا ؟ ... چون از اوّلم عقلشون نرسید حق کیه و باطل کدوم وَره ... به قول آقا آب ریختن به آسیاب دشمن ... راننده که بوضوح تعجب کرده از توی آینه زل می زند به چشمهای جوانک ... خانم بغل دستی که تا حالا ساکت بوده طاقت نمی آورد انگار و شروع می کند ... ( خانم چادری و لاغر اندامی ست که از بس رو گرفته فقط نوک بینی اش پیداست ) ... با صدای جیغ جیغی اش بلند بلند می گوید : لابد حق با ا.نِ و باطل جوونای آزادی خواه با غیرتی ان که واسه هدفشون رفتن سینه دادن جلو چوب و چماق و چاقو ؟ ... چن وخت دیگه که از گرونی و گرسنگی شیکم طرفداراشم چسبید به پشتشون دوس دارم ببینم باز همین حرفا رو می زنن و پلاکارد بدست میریزن تو خیابون یا واسه هفت جدش هر روز صبح و ظهر و شب صلواتِ معکوس میفرستن ؟ ... راننده متعجب تر از قبل یک چشمش به خیابان است و یک چشمش به آینه ... حالا آقایی که کنار شیشه نشسته هم با همهء خونسردی و خودداریِ تاکنونش مثل راننده چشمهایش گرد شده ... ( مرد چاقی ست با موهای  

*

*

*

پی نوشت :

شرمنده که نمی تونم تمومش کنم ...

امشب حسّش نیست ... لذا کللن بی خیال ...

راستش دلم نیومد پاکش کنم ... ایده ش جددن خوب بود ...

قرار بود آینهه نقطهء عطف داستان باشه که نشد ... اینم یه مدلشه دیگه !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :