این پست یک کامنت است !

سر در وبلاگ آقا طیب نوشته است :

قلب تو کلیسایی ست خلوت و آرام

قلب من امامزاده ای پر زائر

امام زاده یک شنبه ها تعطیل

اوائلی که بلاگر شده بودم مثل همهء تازه کارهای این وادی دوست شدن با کله گنده ها و پرطرفدارهای بلاگستان برایم غرور آفرین ! و هیجان انگیز بود خب ... یکی از همینهایی که گفتم وبلاگ آقا طیّب بود ... خدایی کلی برو بیا و مرید و حواری و فدایی داشت برای خودش ... با آن نگاه زلال و آن قلم شاهکار و بی نظیر ... کامنت دونی اش همیشهء خدا غلغله بود و جای سوزن انداختن نبود ... هیچ یادم نیست چجوری و از چه طریقی با هم آشنا شدیم ... کات ...

قصه از آنجایی یادم می آید که حمید تصادف کرده بود و با پای گچ گرفته توی خانه دراز بود ! ... و یکروز بعد از ظهر قرار گذاشتیم و آقا طیب با تاکسی دربست و یک جعبه شیرینی آمد خانهء ما ... گمانم تا آن روز هیچ عکسی هم ندیده بودم از مسعود ... شاید مثلن همان تصادف بهانهء اولین قرارمان شده بوده ... عصرش هم زدیم بیرون ... نم بارانی می زد که باحال بود ... رفتیم قهوه خانه و بعدش هم پیاده کلی راه رفتیم و حرف و حرف و حرف ... و از همان روز شدیم رفیق ... رسمن ! ... و بعد هی خاطره روی خاطره ... تا امروز که دوست خانوادگیه هم هستیم ... راستش خیلی عشق کردم با حال و هوا و مرام و خلقیات این بچه ... در عین پسر حاجی بودن زیادی از جنس خودمان بود و این یک دنیا می ارزید ... روحش شاعر بود و اگر ولش میکردی دستهایش میشد بال ... معرفت را از زمینهای خاکی شروع کرده بود ! ... تمیز و شیک و جنتلمن بود اما پایهء قهوه خانه های کثیف ... حرف که می زدی حرفهای هنوز نزده را هم می خواند و به سبک خودش پاراف می کرد ... خلاصه که یک طیب مدرن بود ...

پست امشبش برای منی که روانی خاطره بازی ام بدجور ویران کننده بود ... از اون ویرانی های قشنگ ولی تلخ ... خودتون بخونید ...

***

پی نوشت یک :

تو هنوزم واسه من طیّبی بچه ... هنوز ... و همیشه ...

پی نوشت دو :

مسعود ... دیدی بلاخره این عکسه رو گذاشتم تو وبلاگ ؟!

پی نوشت سه :

تیترو خوندی مسعود ؟ ... قبول کن تو کامنت جا نمیشد ... نمی گنجید یعنی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :