توی ماشین کناری ...

هوا تازه تاریک شده ... به سختی اوائل خیابان جویبار جای پارک پیدا می کنم ... ماشین را خاموش نمی کنم چون هوا خیلی سرد است ...درها را از داخل قفل می کنم ... بخاری روی آخرین درجه ... صندلی را کمی می خوابانم و صدای ضبط را زیاد می کنم ... ترافیک بدی دارد جویبار ... طوری که ماشین ها کیپ به کیپ و شانه به شانهء هم سه لاین و چار لاین دارند می خزند به سمت بلوار کشاورز ... لاین آخر سمت چپ با فاصلهء ده سانت از ماشین من در حرکت است آرام ... بعضی ها حتی نزدیکتر هم می آیند ، انقدر که آینه به آینهء لکنتهء من می سابند ... و هر کدام چند ثانیه ای درست بغل به بغل من متوقف می شوند ... در نزدیکترین فاصلهء ممکن ... طوری که فقط شیشه ها حائلند برای در هم نیامیختن حریم های شخصی مان ... انقدر نزدیک که می توانی صدای فک کردنش را بشنفی ... می خواستم بخوابم ولی منصرف میشوم ... صندلی را نیم خیز می کنم و یکوری میشینم به سمت ماشینها ... هر کدام که می ایستند کنار ماشین من زل می زنم به راننده یا بغل دستی اش یا سرنشینان صندلی عقب ...

هزار شکل ... هزار قیافه ... هزار حالت چهره ... هزار حس ... هزار دنیا ... دنیاهای غریبی کنارم در جریان است که بیا و ببین ... هر کدام برای خود عالمی دارند و قصه ای ... هر کدامشان در همین لحظه چشم انتظاری دارند یا خود عجله دارند برای سر آوردن لحظه های انتظار یکی دیگر یک گوشه از همین شهر درندشت ... یکی خوشتیپ و عصا قورت داده با پیراهن و کت اطو خوردهء آویزان به دستگیرهء صندلی عقب آن یکی داغون و وارفته و چرکمرد ... یکی خوشحال و شنگول آن یکی افسرده و پژمرده ... یکی جدی و فکری آن یکی بی خیال دنیا و مافیها زده زیر آوازی که حبس شده توی اطاقک ماشینش و تو نمی شنوی ... یکی پیر و زمان از کف داده و آخر خط آن یکی نوجوانی با موهای سیخ سیخ و کله ای که تکان تکان می خورد لابد با ریتم یک آهنگ مزخرف رپ ... یکی لاغر با چشمهای گود رفته آن یکی چاق انقدر که فرمان گیر می کند به نافش موقع چرخاندن ... یکی در حال مشاجره با بغل دستی اش آن یکی در حال قربان صدقه رفتن علنی و ور رفتن های یواشکی ... یکی مرد آن یکی زن ... یکی تنها آن یکی با خانواده ... یکی تو آن یکی من ... همینطور بشمار تاااا ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :