برای بابا ...

امروز بابا سرزده آمد شرکت ... خیلی وخت بود میگفت یکروز که راهم افتاد آنطرفها حتمن باید بیایم ببینم پسر ارشدم کجا کار می کند ! ... جالب اینکه آدرس دقیق هم نداشت ... شاید مثلن همینطوری توی حرفهایم شنیده باشد حدود محل کارم را ... ولی ماشالله بی تلفن و راهنمایی صاف آمده بود دم شرکت ... زنگ که زدند از چشمی نگاه کردم ... بابا بود با یک جعبه شیرینی ... در را که باز کردم بغلم کرد و سه بار من را بوسید ... راهنمائی اش کردم و نشست ... برایش چای ریختم ... داغ بود ولی یکنفس تمامش کرد ... لابد چسبید آن چای وسط روز ، بعد از رانندگی ...

یاد سالهای دور افتادم ... زمان دبستان و بعدتر دبیرستان و خیلی بعدترش دانشگاه ... بابا عادت داشت سر بزند به مدرسه و من آنوختها خجالت می کشیدم جلوی همکلاسی هام ... حس بچه ننه بودن می کردم شاید ... شاید هم خجالت می کشیدم چون دلم می خواسته که بابای خوش تیپ تر و با کلاس تری می داشتم ... الان مسخره و شرم آور بنظر میرسد ولی خب عالم بچگی و نوجوانی ست دیگر ... اما امروز بعد از اینکه به رئیسم معرفی اش کردم بغض قشنگی داشتم ... دوست داشتم همانجا جلوی آقای اسودی دست و پایش را ببوسم و با افتخار فریاد بزنم که این پیرمرد خسته پدر من است ... بابای مهربان و زحمتکش من که یک عمر روی آسایش و استراحت و تفریح را ندید تا آب توی دل ما تکان نخورد ... کارمند ساده ای که زندگی و اندک دارائی ذره ذره اندوخته اش را وقف بچه هایش کرد ... روستایی زادهء شریفی که با دست خالی آمد به تهران و سخت کار کرد و تلاش کرد تمام دیروز هایش را برای فردای ما ...

دلم می خواهد بداند که چقدر دوستش دارم و چقدر به وجودش افتخار می کنم ... دلم می خواهد محسن باقرلوی کودن آنوختها را ببخشد بابت تمام اذیتهایش و تمام ملامتهایی که توی دلم کردمش چون بی منطق و احمقانه فکر می کردم برایم هیچ کاری نکرده است ... دلم می خواهد بداند حالا که مثلن برای خودم مردی شده ام می فهمم که با آن همه ادعا و اهن و تلپ از خیلی نظرها انگشت کوچیکهء همین پیرمرد روستایی زاده هم نشدم ... دلم می خواهد در آن روزهای تلخی که ناگزیر خواهند رسید ... روزهای سردی که فقط قاب عکسش را خواهم داشت ، از من راضی باشد ...

پی نوشت یک :

خدا وجود نازنین همهء بابا ها و مامان ها را سلامت بدارد ... الهی آمین ...

پی نوشت دو :

عکس مال وختی ست که داشتیم آماده می شدیم برویم خواستگاری مریم ترین بانو جان ! 

پی نوشت سه :

چه زود 4-5 سال گذشت مریم ... عین برق و باد ... واقعن مثل چشم به هم زدنی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :