مثل وزیدن نسیم در گندمزار ...

نوجوان که بودم اگر یکی به من میگفت یک روزی که خیلی هم دور نیست ساعتها با لذت می نشینی و شجریان و ناظری و سراج و بسطامی گوش می کنی ، اگر با کلّه نمی رفتم توی صورتش ! ، اقلّکمش این بود که هر هر به حرفش می خندیدم ! ... ولی حالا آن روزها رسیده است ... بی هر هر خندیدن و بدون اینکه با کلّه توی صورت کسی بروم ! ... آرام و بطئی ... بی آنکه حس کنم گذشت سالها و تغییر عقاید و سلائقم را ... اعتراضی هم ندارم ... خیلی وختها لذت هم می برم از محسن باقرلویی که حالا هستم ... جان مولا دوباره این حرفها حمل بر این نشود که فی المجلس من یک جوان دلمُردهء داغون هستم که مدام سعی می کند داد بزند که آهای ملّت ، من پیر شده ام و کولی بازی و اینها ! ...

یکی دیگر از سلائقی که تحت تاثیر تغییرات فوق الذکر ! قرار می گیرد سلیقهء بصری و فیلمی آدم  است ... مثلن اگر همین فیلم why did i get married که امشب با دیدنش غرق لذت شدم را سالهای نوجوانی برایم می گذاشتند خیلی بعید بود پاش بنشینم و بیشتر از یکربع دوام بیاورم ! ... علی الخصوص که صحنه هم اصلن نداشت !

خیلی جالب است که به تبع آرامتر شدن دریای طوفانی جسم آدم ، روحش هم از خر شیطان پایین می آید و سر به زیر می شود ... حالا دیگر فیلمهایی به مذاقم خوشتر می آیند که خالی و عاری از گره ها و حادثه ها و هیجان های غیر متعارف باشند ... فیلمهایی که حس و حالشان مثل وزیدن نسیم لابلای موهای دختر گندمزار ، پلکهای روحم را ببندد برای اندیشیدن و لذت بردن و لبریز شدنی نرم و لطیف ... و البته حتی الامکان یاد گرفتن ... که مثلن یاد بگیری در زندگی ات مواظب قانون ٨٠ به ٢٠ باشی ! ... فیلمهایی که حین دیدنشان هم از ته دل بخندی و هم چشمهایت تر شود ...

فیلمهایی مبتنی بر نگاه هنرمندانه به روابط انسانی و تعاملات اجتماعی ... فیلمهایی که ادعای فیل هوا کردن ندارند و بدون ژست های چپرچلاغ روشنفکری ، رفتارهای عادیِ آدمهای معمولی را در شرایط مختلف بازآفرینی ، بررسی و ریشه یابی می کنند و در حد بضاعت سازندگانشان راهکار ارائه می کنند برای قشنگتر کردن زندگی ... برای انسانی تر زیستن ... برای آدم تر بودن ...

***

پی نوشت یک :

این پاراگراف آخر لامصّب چقد قلبمه سلمبه شد !

پی نوشت دو :

از اینجور فیلما دیدید بیزحمت ندا بدید ما ام ببینیم !

پی نوشت سه :

کتاب معرفی نکنین چون همچنان کلّه توی صورت و اینا !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :