ذو محسِنین !

( دو روز گذشته از این داستانها و من هنوز زنگ نزده ام به محسن ... به مولا امروز از صبح تو فکرش بودم ولی فرصت نشد بس که سرم عین چی شلوغ بود ... حالا که دارم از عکاسی بیلبورد تجریش خسته و جنازه بر میگردم توی این ترافیک سگی بهترین فرصت است ... قفل گوشی را باز می کنم و می زنم ... m ... o ... h ... s ... اسمش می آید جزو باقی محسن ها ... هنوز هم به همان اسمی که اولین روز سیو کردم که با بقیهء محسن ها قاطی نشود مانده ... محسن ( بلاگ ) ! ... البت دیگر حالا محسن بلاگ نیست و دوست نازنین همیشه و همه جاست ... درست وختی می خواهم دکمه تماس را بزنم اس ام اس می رسد ... با خودم می گویم اول ببینم اس ام اس از طرف کیست بعد زنگ می زنم به محسن ... اس ام اس را باز می کنم ... باورم نمی شود ... فکّم می چسبد زمین از این همه حلال زادگی و تِلِه پاتی و تله فاطی ! ... محسن است ! ... نوشته : هرچی چاقاله ! ... زنگ می زنم ... و حالا ادامهء ماجرا ! :

زمان : ساعت ۵/۵ عصر سه شنبه ٢٩ دی ١٣٨٨

مکان : توی ترافیک خیابان جردن

من : سلام جیگر !

محسن : سلاااااااااام باقالی !

من : چطوری تو ؟ ... ایرن خوبه ؟

محسن : قربونت ... تو خوبی ؟

من : دلم برات تنگ نشده بودا ! ... توی ترافیک حوصله م سر رفته بود زنگ زدم !

محسن : اتفاقن منم دیشب تو حموم به یادت بودم !

من : ............................. !

محسن : .............................. !

من : ............................. !

محسن : .............................. !

من : دیوانه چرا ........ ؟

محسن : گمشو ! ... آخه تو ام آدمی بچه ... !

من : به مولا محسن ..........

محسن : ولش کن ... بی خیال ... بعدن که همو دیدیم حرف می زنیم ...

من : خونهء جدید خوبه ؟ ... جابجا شدید ؟

محسن : آره شکر خدا ... خیلی خوبه ...

من : ایشالله اولین فرصت میایم می بینیمتون تو خونهء جدید ...

محسن : ایشالله ... در خدمتیم ...

من : خیلی نوکرتم ... می بوسمت ... به ایرن ام سلام برسون ...

محسن : فدات دادا ... تو ام ... خدافظ ...

***

( گوشی را می گذارم توی جیب کاپشنم و با لبخند کش و قوس می دهم به بدنم ... تا حد ممکن فرو می روم توی صندلی تاکسی ... جوری که انگار تمام خستگی یک روز کاری شلوغ و عکاسی و ترافیک و هزار اعصاب خوردی و فکر و خیال و کوفت دیگر از تنم به در شده باشد توی چشم بهم زدنی ... )

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها :