جمعععععععععععععععععععه ( 2 ) !

١- عکسداستان به روز شد ... فقط من موندم تو کفِ خستگی ناپذیری و چند ساحتی و بیش فعال بودن این محسن ! ... جددن کِیس نادریه این بشر ! ... فک کن ... استادتو کشتن ... درگیر اسباب کشی و دنگ و فنگاش هستی ... هزار تا چیز دیگه ام واسه فک کردن و درگیری ذهنی داری ... عصر یه جمعهء دلگیرم هست ... بعد تو که یه وبلاگ داری به اسم عکسداستان میای میشینی و آپدیتش می کنی با عکس ... ها ؟! ... چه عکسی ؟! ... نمیگم ! ... خودتون برید ببینید خب ! ... تا کی من باید جور شماها رو بکشم ؟! ... چرا دست از سر من ور نمیدارید ؟! ... چی از جون من می خواید آخه ؟!! 

٢- از خواب بیدار می شوم ... جمعه روز عین اسب آبی تا لنگ ظهر خوابیدن و اِشّشک کِیفی ! است ... البته در اینکه لنگ ظهر دقیقن کجایش می شود بین علما و فقها و شعرا و رقبا و رفقا اختلاف هست ! ... بگذریم ... مهمانِ از شب مانده ! داریم لذا این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری های جمعه های قبل نیست و مجبوریم تُمبان به بر کرده و بزنیم بیرون برای انجام رسالت عظیم نان آور خانه بودنمان ! ... صبح قشنگی ست ... و من کلی ذوق دارم که بعد از مدتها صبح یک جمعه را هم می بینم ! ... ( اجازه بدهید یکبار دیگر تاکید کنم ! که ) صبح قشنگی ست ... بابا حیاط را آبپاشی کرده و درخت خرمالو و گلدانهای دور باغچه را شبنم باران کرده ... دو تا گنجشک که احتمالن با هم نسبت دارند گوشهء حیاط از چاله ای دارند آب می نوشند ... صحنهء شاهکاری ست ... هوای خنک و آفتابی ... آسمان آبی و آدمهای خوشحال از بیکاری و بیعاری جمعه گاهی که مست از خانه برون تاخته اند یعنی چه ؟! ... یعنی که بروند خرید ... یعنی که قدم بزنند و چند تا آدم جدید ببینند غیر از آن تکراری هایی که هر روز در محل کارشان به حد انزجار می بینند ... یعنی که ژیگول منگول کرده اند بروند صله رحم و چتربازی و سقوط آزاد و بانجی جامپینگ ! ... یعنی که عشقشان کشیده در این هوای محشر خیابان گردی کنند تنها یا با زنی بچه ای دوستی چیزی ... با این اضافه وزن فزاینده مسافت منزل تا نان فانتزی عین از تهران تا کهکیلویه و بویر احمد بنظر می رسد ! ... بوی نانهای پخته و به کمال رسیده ! را از دور عین کارتونها مثل یک ردّ پیچ در پیچ سفید رنگ می شود توی پیاده روی خیابان اصلی دید ... توی صف کوتاهِ نان از نفر جلویی می پرسم : آقا ببخشید ساعت چنده ؟ ... حدس خودم ٨-۵/٨ است یا دیگر نهایتن ٩ ... آقاهه قفل گوشی اش را باز می کند ، از بالای عینکش نگاه می کند و جواب می دهد : 5/12 ! ... زرشششک ! ... شما را نمی دانم ولی من که وا رفتم بعد از اطلاع از ساعت دقیق و تمام بافته ها و یافته ها و حس های خوب و قشنگم از یک صبح دل انگیز جمعه به پاکِ فنا رفت ! ... بنظرم شما هم اگر این چند خط را خوانده اید می توانید الان شدیدن احساس مغبونیت کرده و از نگارنده و راقم این سطور تقاضای خسارت و ادعای حیثیت و خیار غبن و اینها بکنید !!   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها :