ده حسرت معمولی !

دوست عزیزمان نگار فرهمند ما را به یک بازی وبلاگی دعوت کردند ... بازی پنج تا از کارهایی که دوست داشتم انجام بدهم و نتوانستم ... به چشم بازی نگاهش نمی کنم و می نویسم ... هم اجابت دعوتِ دوست نسبتن جدیدی ست که برای خودش و قلمش احترام قائلم و هم می شود یک پست باشد خب ... ولی فکر کنم از ۵ تا بیشتر بشود ! ... بس که از این حسرتها و دریغ ها زیاد دارد آدمی ... 

١- دلم می خواست مادربزرگهایم را می بردم زیارت ... فرقی نمی کرد کجا ... ولی مشهد بهترین انتخاب بود ... سه تایی می زدیم به جاده و توی یک مسافرخانهء معمولی نزدیک حرم اطاق می گرفتیم و روزی چند بار می بردمشان زیارت و شبهای آن چند روز می نشستم بینشان و سر می گذاشتم روی زانوهای خسته و پیرشان و برایم از قدیم ندیم ها می گفتند ... حیف که هیچوخت نشد ... و پر کشیدند هر دو قبل از مرد شدن من ...

٢- عاشق اینم که آشپزی بلد بودم ! ... نه از این آشپزی های معمولی مردان مجرد کمی از آماتور بالاتر ها ! ... آشپزی حرفه ای ... همهء غذاهای حتی سخت ... و در حد عالی ... یک کم بهتر از سامان گلریز و ساناز مینایی ! ... اعتراف می کنم که در این فقره نافرم به عباس حسودی م می شود ! 

3- آرزوهای دست نیافتهء شغلی م گرافیست طراز اول و طراح جواهر آلات بود ... و هست با پر رویی تمام ... اولی عشق و لذت داشت و هنر ... و دومی عشق و لذت داشت و هنر به اضافهء پول !

4- دلم می خواست مو داشتم ! ... و هر چند وخت یکبار یک مدل جدیدی می زدم ... بینشان حتمن دم اسبی و فرفری و الکسی هم می بود قطعن ! ... البته خب این کاری نیست که دوست داشته باشم انجام بدهم و بیشتر یک حسرت بزرگ و ابدی ست ! ... شاید قبل از میلاد باشکوهمان والدین گرام باید کاری می کردند !

5- دلم می خواست ایران را بگردم ... تمامش را ... جهانگردی و خارج اصلن ! ... اصرار نکنید ! ... حیف نیست چند صباح دیگر بمیرم در حالی که هیچ جای همین ایران خودمان را ندیده ام ؟!

6- دوست داشتم نواختن یک ساز را در حد حرفه ای بلد بودم ... هر کوفتی می خواهد باشد ! ... حتی ساز دهنی ! ... حتی هر چی !

7- کاریکاتور ... عشق ناکام و نافرجام من ! ... هنوز هم مزهء آن سالهای دیوانه وار کاریکاتور جمع کردن زیر زبانم هست ... طنز و کاریکاتور عجیب غریب جواد علیزادهء نازنین ... اولین شمارهء کیهان کاریکاتور حرفه ای ... کارهای کینوی باشکوه و موردیلوی بزرگ ... و سایر غولهای آرژانتینی ! ... راستی توی هنرها داستان نویسی را هم دوست داشتم و دارم ... و هنوز هم روی آن 14-15 تا داستان کوتاهی که نوشتم تعصب دارم !

8- این یکی را کاش مریم نخواند که عاشق سگ است و فکر می کند من از حیوانات متنفرم ! ... دوست داشتم امکاناتش را داشتم و توی خانه مان حیوان نگه میداشتیم ... خیلی هم توفیری ندارد چه جانوری باشد ... حیوان حیوان است دیگر !

9- دوست داشتم هیچگونه محدودیت مادی و معنوی ! نداشتم برای رانندگی خرکی و ایضن موتورسواری خرکی و حسابی در این زمینه می ترکاندم ! ... لابد خدا خر را شناخته که شاخش نداده چون احتمالن در اینصورت روزی دو تا ماشین داغون میکردم !

10- مسیحی بودن ... دلم می خواست مسیحی بودم ... و هر یکشمبه کلیسا می رفتم و به اراجیف پدر روحانی گوش میدادم ! ... و به نوای جادویی موسیقی کلیسایی ... آنوخت چه حالی میداد کریسمس ! ... البته این هم مثل مورد 4 کار نیست و آرزوست بیشتر ! ... نمی دانم شاید اصلن از بیخ اشتباه بازی کردم ! ... که اگر اینطور است شرمندهء نگار فرهمند عزیز هستم که بازی اش را خراب کردم !

----------------------------------

پی نوشت یک :

بخواهم بشمرم زیاد می شود ، چون تداخل نامحسوسی دارد کارهای نکرده و نتوانسته با آرزوهای حسرت نشان ... لذا همین کفایت است ! 

پی نوشت دو :

شرمنده اگر همهء این موارد را دربارهء ما می دانستید و خیلی معمولی بودند و چیز جدیدی نداشت این پست برایتان !

پی نوشت سه :

رسم این قبیل بازیها این است که آخرش چند نفر را دعوت کنی ... اولش می خواستم مثل معدود دفعاتی که در اینجور بازیها شرکت کرده ام کسی را دعوت نکنم برای ادامهء بازی ولی پشیمان شدم ! ... ضمن اینکه نمی خواهم کسی را توی امپاس قرار بدهم ... لذا مریم و وحید و حمید را و آرش و احسان جوانمرد را دعوت می کنم که خیلی هم اسباب زحمت دوستان نشویم با این حالشان ! ... حتی همین نامبردگان هم اگر حال بازی نداشتند سر سوزنی دلخور نمی شویم به مرگ آرش !

پی نوشت چار :

با اینحال هر کس دوست داشت می تواند چه توی وبلاگ خودش و چه توی کامنتهای همین پست بازی کند ، ما که بخیل نیستیم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :