برای آوازهای پیرمرد کوچهء بن بست ...

ماشین را توی ادوارد براون پارک کرده ام و دارم قدم می زنم به سمت آن لباس فروشی مهجور ته پاساژ که همیشه شلوارهای شیک و خوبی دارد برای کینگ سایز من ! ... بعد از یکماه وخت کرده ام بروم برای خرید شلوار ! ... اوباما هم انقدر سرش شلوغ نیست که من یک لا قبا ! ... تازه باز همت خودم نیست و توفیق اجباری تایم کلاس آلمانی مریم باعثش شده ... بعد از مدتها دارم توی پیاده روهای خیابان انقلاب قدم می زنم آرام و بی دغدغه و سر حوصله ، همانجوری که دوست دارم ... اسلوموشن و نخورده مست ... مردم را تماشا می کنم و شلوغی شب شهر را ... شلوار را می خرم و طبقهء بالای پاساژ روبرو می دهم به خیاط پیر که کوتاهش کند ... یک ساعت وخت دارم که بروم مریم را بردارم و برگردم برای گرفتنش ...

موقع برگشتن به سمت ماشین اول کارگر شمالی پیرمرد شیک پوش خیلی پیری صدام می زند ... با خجالت خواهش می کند که اگر مسیرم سمت بالاست در حمل نایلون های خریدش کمکش کنم ... دروغ چرا اولش با بی میلی قبول می کنم و همراه می شویم ... پیرمرد یکریز حرف می زند ... از پیری ... از گرانی ... از جوانی ... از دو تا پسرش که در جوانی پر کشیده اند ... خلاصه از همه چیز و همه جا ... بنظرم می رسد که دارد سرم را گرم می کند تا برسیم و در نیمه راه رهایش نکنم ... از شغلم می پرسد و از کار خودش می گوید که تعلیم آواز است ... طفلک فکر می کند حق دارم که باور نکنم از این نای خسته نوایی برخیزد ، پس سعی می کند و اصرار و تکرار ... و تا بپیچیم توی آن کوچه بن بست هی نشانی می دهد از سالهای توی رادیو خواندنش و همدوره هایش ...

همیشه به چهرهء پیرها که نگاه می کنم غرق می شوم توی تخیلم که بر اینها چه گذشته و چه روز و روزگاری داشته اند ... و اینکه هر کدام برای خودشان کسی بوده اند یک زمانی ... کسی و کاره ای ... اثر انگشت خیلی هاشان پای طومار زمانه هست و مانده ... گیرم کمرنگ ... ولی هست ... روی کاغذ های زرد و کاهی و بید زده ... اما با ارزش ... اصل ... اصیل ... همین آدمهای ناتوانی شان حالا قابل دلسوزی و رفتارهایشان حالا مایهء خنده ، شاید زمانی چرخش کائنات متاثر بوده از جذبهء نگاه و حضور و شور و شعورشان ... اینجور فکرها را خیلی دوست دارم ... سرشار لذتم می کند ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :