جددن تعطیلیم ها ...

( اثر کنستانتین سیوسو از رومانی )

امروز رکورد زدم مدت زمان از شرکت تا خانه رسیدن را ... ۴۵ دقیقه ... حیف حمید نبود ببیند و کفش ببُرد و ذوق کند ! ... آخر شما که نمی دانید چقدر دور است محل کارمان تا خانه و البته بلعکس ! ... توی آن ساعت از شلوغی و ترافیک عصرگاهی واقعن تایم و رکورد شگفت انگیزی ست به جان خودم ! ... بچه ها نبودند امروز ... تنها بودم ... تنهای تنها ... من و سیگار و موزیک و رانندگی و نسیم خنک ... آهنگهای محشر مسعود امامی ... به تبع ریتم آهنگها گاهی تند و خرکی می راندم و گاهی آرام و پیرمردی ... و هی چشمم به ساعت ماشین بود ...

چند وخت پیش توی ماشین به حمید می گفتم که ... می بینی ؟ ... هر روز داریم این مسیر تکراری را رج می زنیم واو به واو ... مو به مو ... عین روز قبل ... عین روز بعد ... عین سال قبل ... عین سال بعد ... یک روز زیر یکساعت می رسیم و خوشحالیم از این رکورد شکنی و روز بعد عین چی می مانیم توی ترافیک سگی و بالای یکساعت و نیم طول می کشد رسیدنمان و حالمان گرفته می شود از این مغبون شدن الکی ... فرداش باز روز از نو روزگار از نو ... پس فرداش هم ... و اصلن حواسمان نیست به چروکهای پیشانی و دور چشممان ... نیست به خدا ...

جددن تعطیلیم ها ... شبیه گوسفند نفهمی که از برق تیغهء کارد سلاخی خوشش آمده باشد و برقصد و پای بکوبد و پشگل بریزد و صفا کند ... انگار حواسمان نیست اینها که میشمریم و دور می ریزیم منجوق های رنگی پیراهن عمرمان است که دارد کهنه و مندرس می شود کم کم ... هی چرخش سرگیجه آور عقربه ها را میشماریم برای ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها و روزها و هفته ها و سالهای پیش رو ... به طرز احمقانه ای عجله داریم برای تمام شدن همه چیز از جمله خود احمقمان ... خنده دار است ... نه ؟! ... بیشتر گریه دار است البته ...   

 ...............................

 پی نوشت یک :

این پست به شدت و نافرم مستعدِ کامنتهای کلیشه ای و از هضم رابع گذشته است !

پی نوشت دو :

اگر می خواهید چیزی یا کسی را به آسانی فراموش کنید این پست می نو را بخوانید !

پی نوشت سه :

مریم عزیزم ، ساعتِ این پست با همان لحن معصوم کودکانه تقدیم به تو که عشقی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها :