هاتلاینارشادولنتاینبرداشتخصوصی !

١- بعد از گذراندن چند ساعتِ خسته کننده در ادارهء الدنگِ ارشاد زنگ زدم هات لاین غذا آورده اند ( هات لاین ! چه اسم محرک و اشتها برانگیزی ! ) ... زنگ در شرکت دو بار صدا می کند ... در را که باز می کنم تصویر کات می خورد به چهرهء خسته و نزار پیکِ هات لاین ... با آن بادگیر کثیف همیشگی و دستهای تقریبن پینه بسته از آفتاب و سرمای موتور سواری های مدام ... در حالی که دارم پول غذا را حساب می کنم دارم می میرم که از مرد جوان که خیلی شکسته تر از سنش نشان می دهد بپرسم خودتان هم از این غذاها می خورید یا آخر وخت ، ته ماندهء ارزان ترین غذاهای رستوران سهم شماست ؟ ... مرد بادگیر پوش خسته که خداحافظی می کند من مطمئنم که این غذای لعنتی تا لقمهء آخر کوفتم خواهد شد ...

2- ارشاد ... اداره کل ارشاد اسلامی استان تهران ... چه پر طمطراق ... آفتابه لگن هف دست شام و ناهار ارباب رجوع زهرمار و مال خودشان مرغ و مسما ... داستان حسین کرد شبستری می شود اگر هر بار که راهم می افتد به این لش خانه بخواهم همه اش را بنویسم پس بی خیال ... فقط مورد امروز را کوتاه می گویم ... در اطاق تبلیغات منتظر امضای مجوز طرح بیلبوردهای مشتری جدیدمان هستم دست به سینه و عینهو بچه یتیم ها ! ... منتظرم صحبت دخترک ارباب رجوع قبل از من تمام شود ... تیپش خیلی مناسب ارشاد آمدن نیست و این نمی دانم عمدی ست یا سهوی ، چون هر خری می داند که وختی می خواهی بروی یک اداره ای که خانمهایش شبیه خانم جلسه ای ها و آقایانش شبیه حداد عادل هستند و تازه مجوز هم بگیری ! باید یک لباس نسبتن مناسب بپوشی نه اینکه تیریپ فشن بزنی و دست به کمر وسط اطاق معرکه بگیری و لوندی کنی و آب از لب و لوچه و جاهای دیگر خلق الله را بندازی ! ... بعد جالب است که با این منظره و شکل و شمایل و سبک و مدلش ، پشت چشم نازک و خود چشم را و ایضن صدایش را خمار کرده ! و دارد در خصوص گرفتن مجوز یک NGO ی جدید سخن سرایی می کند که هدف اصلی اش مبارزه با فرهنگ غربی علی الخصوص روز وارداتی ولنتاین و جا انداختن سپندارمذگان و از این اراجیف است ... حالا این ان جی اوی کوفتی چه نانی برایش دارد الله اعلم ... انقدر عصبی می شوم از طرز حرف زدنش که دلم می خواهد هُلش بدهم وسط اطاق با کو.ن ( فیکون ! ) بخورد زمین و بعد سرش داد بزنم که آخه دخترهء عوضی تو یکی دیگه زر نزن ...

3- خوب یا بد این زود به زود نوشتن کم کم دارد عادت می شود برام ... اما راستش دوست ندارم از این ( تقریبن ) هر روز نوشتنم اینطوری برداشت شود که یک اسلحه روی شقیقهء خودم گذاشته ام و مجبور می کنم خودم را به نوشتن ولو با هر سوژه ای و به هر قیمتی ... طوری که انگار تمام طول روز مشغول شکار سوژه و موضوع هستم که نصفه شب هنگام ! آنها را نخود لوبیای آش شله قلمکار آپدیتهای آبکی ام کنم و به خوردتان بدهم ... هر کس اینطوری فکر می کند دلخور می شوم اگر صِرف عادت و احترام و رودروایسی سر بزند و خودش را خفت کند برای کامنت گذاشتن و اینها !

4- جان مولا اگر کامنت خصوصی میگذارید یک راهنمایی ، فلاشری ، بوقی چیزی بزنید ! ... ما نه اینکه کللن با خصوصی سازی مخالفیم ! و مثل تاکسی و مترو و بی آر تی عمومی هستیم ! لذا عادت به چک کردن خصوصی جاتمان نداریم و اینطوری شرمندهء بعضی هایتان می شویم خب ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها :