متخصصِ فکر کردن به مزخرفترین مسائل عالم !

عصرها ساعت کاری من تا شیش است ... اوائل اضافه کاری وامیستادم معمولن اما حالا دیگر خیلی وخت است که حس و حالش را ندارم و عادت کرده ام به سر ساعت پر گشودن به سمت اتول لکنته و آتیش کردن به عشقِ مریم و منزل ! ... لذا خیلی وخت بود که آخرین نفر نشده بودم که برای بیرون زدن از شرکت خاموش بودن همه چیز و بسته بودن در و پنجره ها و شیر گاز و سایر نکات ایمنی را در تنهایی و سکوت محض چک کنم و بعد آخرین چراغ را خاموش کنم و در اصلی و در فلزی را قفل کنم و از پله های طبقه سوم سرازیر شوم ... تا امروز که بعد از مدتها همهء این کارها را مثل مناسک حج با دقت و وسواس و خلوص نیت مرحله به مرحله انجام دادم ! ...

حس خیلی خاص و غریبی ست ... همان دفتری که تمام روز پُر بوده از صدای زنگ تلفن و موسیقی و حرف زدن ... و خلاصه یک مدلُ سبکِ خاصی از زندگی توش جریان داشته حالا چنان در سکوت غرق شده که اگر بخواهی زوم کنی ، صدای چکهء شیر ظرفشویی آبدارخانه و وز وز موتور یخچالش قشنگ دیوانه ات می کند ! ... چنان ساکت که انگار هرگز هیچ انسانی در این فضا نفس نکشیده تا حالا ... همان دفتر روشن و معمولی حالا در بازی نور چراغهای خیابان با سایه های وسائلش ، مرموز و وهم آلود و ( اعتراف می کنم ! ) کمی ترسناک بنظر میرسد ... طوری که فکر می کنی به عمرت اینجا نبوده ای ... پر از زوایای مجهول برای کشف شدن توسط چشمهای حالا انگار دقیق تر و تیزبین تر از معمول ...

همیشه تجربهء این موضوع برایم جالب بوده ... مثل سالهای دانشکده که معمولن من و عباس جزو آخرین نفراتِ به خدا سپارنده ! و ترک کنندهء محوطهء دانشگاه بودیم قبل از آن که نگهبانها با لقد ( خلقنا الانسان ! ) بیندازندمان بیرون ! ... اینکه آدمها و نفَس و دَمشان رنگ و روح و اعتبار می دهند به ترکیبِ بی روح چند تا در و پنجره و دیوار همیشه برایم سوژهء لذت بخش و جذابی بوده است در خلوتهای فکر کردن هایم به مزخرفترین مسائل عالم ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها :