لطفن خفه شو آقای هالیوود !

مریم و حمید و وحید نشسته اند دارند فیلم 2012 را می بینند ... ولی من خودم را نجات دادم ! ... اعتراف می کنم علی رغم اینکه از سر شب گفتم تمایلی به دیدنش ندارم با همان اولین صحنهء شروع ویرانی ها مرعوبِ جلوه های ویژهء دیوانه کنندهء فیلم شدم ! ... ولی نتوانستم تا آخر ببینم ... یعنی بهتر است بگویم نخواستم ... به جای اینکه زل بزنم به تلویزیون و به مدد جادوگری خدایانِ هالیوود ، آخرین روز زمین و چگونگی نابود شدنش را به فجیع ترین شکل ممکن تماشا کنم و هی توی ذهنم با روز قیامت و تصویرسازی اش از خورشیدِ تاریک شده و ستاره های ریخته بر زمین و کوههای مثل پمبهء زده شده مقایسه اش کنم ، ترجیح دادم بیایم بنشینم پای کامپیوتر ... یک نفس عمیق بکشم و خیلی آرام و ریلکس سیگاری بگیرانم و با فشردن دکمه های همین کیبورد قدیمی برای دل خودم بنویسم که :

هی محسن باقرلو ! ... اینا همش چرنده ... اعصابتو خراب نکن دیوونه ! ... فیلمه دیگه ... نشنیدی میگن بابا فلانی داشت فیلم بازی میکرد ؟! ... چیزی نیست ... نترس پسر ... این زمین قدیمه ... اونقد عمر می کنه که تو در هیئت یه پیرمرد چاق که عکس نوه هاش توی کیفشه ، بتونی لابلای درختهای پارک کوچیک محله ت دست مریم رو بگیری و زیر نم نم بارون شونه به شونهء هم قدم بزنین و زیر زیرکی و خیلی آروم عینهو نجوا از خاطرات قشنگ خیلی سال پیشتون در گوش هم بگین و لبخندی بزنین که یواش یواش به خنده های از ته دل و قهقهه تبدیل بشه زیر همون نم نم بارون ...

ازت متنفرم آقای هالیوود ! ... اصلن گیریم که دنیا هر سالی که تو میگی کارش تموم شه و بپُکه و بترکه و به فنا بره ... چرا هی یادمون میندازی ؟ ... چرا هی می کنی ش تو بوق و جار می زنی ؟ ... توی عوضی بین این همه جوونور قشنگ ، چرا همیشهء خدا اون جُغد بدترکیبه ای ؟ ... می میری اگه بذاری امثال بنینی ها زندگی زیباست بسازن ؟ ... خوشبختی در عین بدبختی ... به تو چه که دروغ میگن ؟ ... اصلن خوب می کنن ... تا چشِت درآد ! ... دروغ های قشنگ از حقیقت های ویرانگر که بهترن لعنتی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :