مَردُمکوب ...

زمانِ زیادی نگذشته است از روزهای نسبتن آرام و ایمنی که اینطور رو در روی هم نبودند برادرها و خواهر ها ... و تا این حد دور از جهانِ هم ... 6 ماه روی تقویم زمان زیادی نیست قاعدتن ... اما لمس این تجربه های تلخ نشان داد چرا ... هست ... انقدر زیاد که در خِلالش اینهمه حادثه و اتفاق تلخ رقم بخورد که حسابش در برود از دستت و دیگر هیچ ندانی کدامینش بیش از بقیه لایق اندوه و عبرت است ... و قد همهء این سی سال ناگهان و یکجا تغییر و تحول حادث شود و دیوار و حُرمت و حَریم ترک بخورد و فرو بریزد طوری که بعدهای دور ندانیم برای فرزندانمان چه بگوئیم از این دوران و چگونه بگوئیم ... انقدر که حیران و ناباور دشمن بشماریم دوست ها را و دوست حس کنیم دشمن ها را و از سایهء خود نیز بترسیم گاهی ... انقدر که جای مُرده باد ها و زنده بادها با هم عوض شود و شعارهای تازه ای باب شود که اصلن گمان نمی کردیم شنیدنشان لااقل به عمر ما قد بدهد ... انقدر که آدمهای کوچک و بزرگی نگاه و سنگر عوض کنند میان بُهتِ گیج ما و خودشان و باد حیران بماند که پرچم ها را در کدام جهت برقصاند ... مُشت ها و سنگ ها به پرواز در بیایند از سویی و چماق ها و چاقوها و گلوله های مَشقی و بعد کم کم واقعی از سویی دیگر ... و گیاه گوشتخوار عداوت و بیرحمی بپیچد دور ساقهء زیتون ... انقدر که دیدن خونِ ماسیده بر آسفالت عادی شود برای نسل خون ندیدهء عافیت طلبِ خودخواه و ظاهرن ترسویی که ظرفِ 6 ماه برای خودش مردی شده است حالا ، دلیر و حق طلب و آزادی خواه ... انقدر که لازم باشد در اسکله ها بجای خرمنکوب ، مَردُمکوب پیاده کنند ...     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :