تولد یک کرگدن ...

امروز تولد من است میباشد !

تولدم مبارک !!!

ضمنن مریم بانو واسه تولدم از چهار پنج روز پیش یک چهار پاره محشر بعد از ٣ سال بی شعری گفته و یک صفحه متن خوشگل هم نوشته که لیاقت داشته باشم و اینجا آپدیتشون کنم ! ... می ترسیدم وخت نکنم ... بس که شلوغ و سگیه این اسفند برای کارمند جماعت حیوونکی ! ... چون تهدید هم کرده بود که اگه تا بیست و یکم نوشتی شعر و متنمو که هیچ اگه ننوشتی دیگه بعدن ننویس ! ... یک کارت پستال ناز هم برام درست کرده با شعرش به شرح ذیل :

‌‌« یا هو »

سرم رو روی شونه های مردونه ش گذاشتم و آروم شدم ... حل شدم تو اون همه پاکی و صداقت و عشق ... نگاهش منو می سوزوند و در عین حال آرومم می کرد ... کاش گفتنی بود ... کاش توی کلمه جا می شد ... حال من این روزها دیدنی نبود ... شنیدنی هم نبود ... اما اون مرد تر از هر مردی و دوست تر از هر دوستی ... حال منو می دید ... می شنید ... و لمس می کرد ... حس و حال این روزهای من پرسیدنی هم نبود ... اما اون می پرسید و می پرسید و می پرسید ... خسته هم نمی شد ... یه چهار پاره ... که بعد از 3 سال ... خودش جوشید ... خودش قل قل زد و اومد ... منم فقط نوشتمش ... یه چهار پاره که از پاره پاره های قلب خسته و عاشقم که حالا دیگه جام کمال رو تو دستهاش حس می کنه اومده ... از دل اومده ... و امیدوارم که به دل بشینه ... با تمام سادگی و ناواردی ای که همیشه به احساساتم نسبت داده شده ... احساسات نوشته بر کاغذ ... احساسات به زبان آورده شده ... که برای خودم خیلی عزیزند ... با تمام سادگی و صداقت و ناواردی اش ... تمنای نقد ندارم ... همونطور که نیازی به تعریف و تمجید ندارم ... تمام پاداشی که آرزوشو داشتم دارم ... زندگی با تو ... یه زندگی عاشقانه تمام عیار ... یه زندگی کامل ... می سوزم ... می سوزم ... تو آتیش نگاهت می سوزم ... یه چهار پاره ... از چهار پاره ی قلبم ... برای تو عزیز ترینم ... تولدت مبارک ... تولد هر دومون مبارک ... مرسی که به دنیا اومدی ... مرسی .  

..........................................................................

سر را به روی شانه های تو نهادم

تا که فراموشم شود از جنس بادم

کابوس های مبهم دیروز و فردا ...

آخر چه فکری می کنم ؟! ... حالا که شادم ...

×××

حالا که من از بی کسی زخمی ندارم

حالا که بر خورشید عشق تو سوارم

حالا که رسم زندگی روی خوشش را

بر من نشان داده چرا باید ببارم ؟!

×××

دنیای من پیش از شما زیبا نبوده ست

این دخترک از اولش لیلا نبوده ست

لطفا شما روشن کنید این را برایم

این زندگی با شما رویا نبوده ست ؟!

×××

رویا ؟! ... برایم مثل یک خواب و خیال است

پایان خوب و قطعی یک احتمال است

اکسیژن خالص ... تنفس در هوایت

مثل دویدن زیر باران شمال است

×××

نزدیک تو ... من داغ داغ ... آتشفشانم

وحشی ترین تکه شهاب از آسمانم

می سوزم و می باری و من عاشق این

بازی آب و آتش و رنگین کمانم

×××

سر روی شانه ... بیش از این حرفی نمانده

هی نقطه چین و نقطه چین ... حرفی نمانده

این دختر خوشبخت تو شعرش تمام است :

من ... عاشقت ... مریم ترین ... حرفی نمانده .

 

جمعه و شنبه 16 و 17 اسفند 87

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :