نوبت ما می شود حتی ...

یکی از بستگان فوت کرده است ... خدایش بیامرزد ... فردا صبح راهی شهرستانیم با وحید و مجید ... هر بار که خبر فوت یکی ( که به من نزدیک است و می شناسمش ) را می شنوم ناخودآگاه یاد مرگ نزدیکترها می افتم یکی یکی و به نوبت ... و انقدر این دایره را توی ذهنم تنگ و تنگ تر می کنم که می رسم به خودم ... اجتناب ناپذیر بودن و گریز ناپذیر بودن این قانون سر به سرم میگذارد ... اذیتم می کند ... یعنی راستش بیشتر از اینکه اذیتم کند شوکه ام می کند ... و می رود روی اعصابم این بازی مسخرهء با درد آمدن و با درد زیستن و با درد رفتن ... و تازه آن طرف هم احتمالن خلاصی نداشتن ... من که شاخ ندارم ، لابد همه همینجورند خب ... فقط شدت و ضعف دارد ... ولی در اصل قضیه خیلی توفیری نمی کند ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :