یک شب معمولی خاص !

میز شام چیده شده بود ... نه خیلی باشکوه و شاعرانه و نه خیلی معمولی ... یک چیز بینابینی بود ... از معمولی کمی بالاتر و بهتر ... نشانه هایی از یک زن باسلیقه اما بی حوصله در چیدمانش مشهود بود ... مبل راحتی پهن و چرمی پشت به میز شام می جمبید آرام رو به تلویزیون روشن که هی از این کانال به آن کانال می چرخید هرز و دود ملایم سیگار بالای سر آن قسمت از خانه می رقصید برای خودش ... زن دیس برنج به دست وارد پذیرایی شد و تقریبن داد زد اسم مرد را : ......... نه مبل چرخان چرخید نه صدای مردانه ای جواب داد ... دیس را که گذاشت روی میز دولا شد و گیر داد به گوشهء ناخن لاک زده پاش که انگار شکسته بود ... مرد با مبل چرخید و گفت : اه حالمونو بهم نزن دیگه سر شام ... زن عین بچه کوچولوهایی که دعوایشان کرده باشند دستپاچه کمر راست کرد و خودش را زد به آن راه و نشست سر میز ... مرد از همانجا که نشسته بود زل زد به چشمهاش و بی خیال نشد انقدر که زن پا شد رفت دستهایش را بشوید ... مرد کنترل را پرت کرد روی کوسنی که کف اطاق ولو بود و رفت توی سینک ظرفشویی شروع کرد به دست شستن ... می دانست که اگر زن ببیند باز توی سینک دارد دست می شوید جیغ خواهد زد ولی انگار عمدن لفتش میداد ... زن که از دستشویی بیرون آمد برعکس همیشه بی توجه به قانون شکنی مرد صاف رفت نشست سر میز و شروع کرد به کشیدن غذا برای خودش ...

مرد انگار روی دور لج درآری بود چون وختی نشست سر میز با دست ته دیگ برداشت و شروع کرد به خوردن با صدای ملچ مولوچ ... منتظر بود که هر آن زن داد بزند و به هر دو اعتراض کند ... هم به اینکه با دست غذا برداشته هم به آن صدای ملچ مولوچی که همیشه می گفت بی نهایت متنفر و منزجر است از شنیدنش ... اما چیزی نگفت ... جالب بود چون حتی به تلویزیون روشن هم گیر نداده بود که داشت برای خودش زر زر می کرد روی یک کانال مسخره و مزخرف ... مرد با خودش فکر کرد قطعن چیزی شده چون امشب همه چیز خیلی غیر طبیعی ست ... بشقابش را دراز کرد سمت زن و با سر اشاره کرد که یعنی برنج بکش ... زن بعد از اینکه کفگیر آخر را دمر کرد توی بشقاب مرد طوری که انگار تازه از کما در آمده باشد داد زد : بازم که با دست ته دیگ برداشتی بی شعور ... مرد به نوک روغنی انگشتانش نگاه کرد و زود دستهایش را زیر میز قایم کرد ناخودآگاه ... حرکتش هم شوخی بود هم جدی ... جا خورده بود یک کم ... تا خواست صدای ملچ مولوچ دهانش را جمع کند طوفان فریاد اعتراض زن روی سرش خراب شد ... و بعد دقیقن مثل هر شب درست سر ساعت پشت چشم نازک کرد و با حالتی که بنظر مرد کریه و چندش آور و سرشار از بدجنسی تهوع انگیزی بود سوال تکراری این دو هفتهء اخیرش را پرسید : حالِ سینه های خانوم ......... چطوره ؟! ...

از همان روزی که برای گرفتن سویچ ماشین سرزده آمده بود اداره بالای سر مرد و همکار خانمش را دیده بود در حالی که کمی روی او دولا شده بود و در حال نگاه کردن به مانیتور کامپیوترش داشت سوالات معمول همکارانه می پرسید ، این سوال تکراری هر شب مثل پاندولِ این ساعت های بزرگ قدیمی سر ساعت عینهو ناقوس نواخته می شد توی زندگی سابقن عاشقانهء شان  ... مرد در لحظه تصمیم گرفت جواب هر شب را ندهد و نگوید که : استغفرالله و بعد مثل بُز سر تکان بدهد و بعدش با حالتی عصبی و هیستریک بقیه غذایش را کوفت کند ... چون فایده ای نداشت و این جواب نصفه نیمهء معترضه هیچ شبی توی این دو هفته نتوانسته بود جلوی جیغ و هوار و دعواهای بعدی زن را بگیرد ... بنابراین نفس آرام و نسبتن عمیقی کشید ، سرش را بالا گرفت کمی کج به سمت راست بدنش و لبخندی زد و گفت : خوبن ! سلام دارن خدمتتون ! ... و بعد در حالی که اصلن از خودش توقع نداشت جوری که انگار یکی از درون هُلش بدهد ادامه داد که : اتفاقن امروز که سوت.ین نبسته بود وختی دولا می شد روم خیلی سک.سی تر بود و بیشتر از روزای قبل حال می داد لامصب ! ...

و بعد سکوت کرد تا خودش را برای حمله و عکس العمل احتمالن دیوانه وار زن آماده کند ... با نگاه ترس خورده اش زل زده بود به زن و هر ثانیه هزار ساعت می گذشت برایش تا زن لب وا کند به فحش و ناسزا و کولی بازی ... زن که سرش انقدر پایین بود که انگار داشت کف پذیرایی را نگاه میکرد قاشقش را چند بار زد به بشقابش و بعد یکهو سرش را گرفت بالا و شروع کرد به خندیدن ... کم کم خنده هایش شدید و شدید تر شد و تبدیل به قهقهه هایی شد که در تمام طول این سالهای ازدواجشان مرد شبیهشان را ندیده بود ... طوری که از روی صندلی افتاد پایین و دراز کشید کف سالن و دستهایش را محکم فشار داد توی دلش و همینطور به قهقهه زدن ادامه داد ... اوضاع دیگر داشت کم کم از حال طبیعی خارج می شد ... مرد خواست چیزی بگوید اما حرفش را خورد ... زن به سرفه افتاده بود و وسط قهقهه های غیر طبیعی اش سرفه های بدی می کرد انگار غذا پریده بود توی گلوش ... انقدر شدید به خودش می پیچید موقع خنده که فرش زیرش را حسابی مچاله کرده بود ... مرد از سر میز بلند شد ، و در حالی که داشت نگاهش را از زن بر می داشت زیر لب فقط گفت : دیوانه ... و رفت به سمت مبل راحتی پهن و چرمی و بستهء سیگارش ...     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :