یک پست هفت شماره ای !

١- سلام عَلِکُم ، خوب هستین ؟!

2- انقدر هی به ما نگوئید از آن پستهای کرگدنی بنویس ... جدی می گویم این را ... نشنَوَم دیگر ! ( این یکی را شوخی کردم ! ) ... ولی از شوخی گذشته پستهای کرگدنی همین ها هستند که می نویسیم خب ... مگر اینکه دیگر ما را به مقام شامخ و عظمای کرگدنیّت قبول نداشته باشید ! ... لابد مستحضرید که آدم به اعتبار آدم بودنش دائم و مدام در حال تغییر است ... هی پوست می اندازد ولی جوهره اش که عوض نمی شود ... تغییر دکوراسیون می دهد اما خانهء اول و آخرش یکی بیشتر نیست ... تازه آدم اینطوری ست ... کرگدن که اوووه ! ... یعنی اینکه درخت گردکان به این بزرگی ، درخت خربزه الله اکبر !

3- الان بیست و سی گلاب به روتان داشت نشان میداد که واعظ آشتیانی ( مدیر باشگاه استقلال ) خیلی جدی زر زر میکرد که شماره تلفن ثابت و آدرس منزل بازیکنان را گرفته ایم که ممبعد در طول شبانه روز بهشان زنگ بزنیم و چند وخت یکبار هم سرزده برویم منزلشان برای دید و بازدید و گپ و گفت و شام ! ... چرا می خندید ؟! ... به مرگ عباس گامبو و آرش باقالی و رضا افغانی عین همین جملات را گفت ! ... مجسم کنید مثلن شب جمعه است و فلان بازیکن استقلال مشغول دعای کمیل و دعای ابوحمزه ثمالی و اینهاست که یکهو آقای واعظ زنگ می زنند ! ... زرررررررررر ! ... لا اله الا لله ... دهن آدمو وا می کننا این حرومزاده ها ...

4- گمان نکنم در طول این هَش نُه سال وبلاگ نویسی و وبگردی تا حالا کسی در مورد ما این شکلی نوشته باشد ... این شکلی یعنی با این ادبیات خاص ... دروغ چرا پشت مانیتور کلی حال کردیم و ایضن ذوق کردیم ، همین چن دقیقه پیش ! ... دنیای مجازی کهکشان بی انتهایی ست که دائم می شود در لایتناهی اش دوستان تازهء آدم حسابی ای یافت که سرشان به تنشان بیرزد و حرف ناب ناشنیده ای برای گفتن داشته باشند که من کرگدن چیزی برای یاد گرفتن داشته باشم مدام ... دوستانی که شاید بیرون از این دنیا دسترسی به خودشان و عالمشان خیلی سخت و حتی غیر ممکن باشد ... مرسی دوست گرامی ... مرسی خانم فرهمند عزیز ...

5- آخر عمری به چه روزی افتاده ایم ! ... خدا ما را ببخشد و تا نیامرزیده از این دنیا نبرد ! ... یعنی کرگدن را چه شده که همچی شده ؟! ... چه بلایی سرش آمده و سرش به کدامین سنگ خورده آیا ؟! ... بحران هویت و از خود بیگانگی تا چه حد ؟! ... پشت کردن به اعتقادات و آرمان ها تا کجا ؟! ... چه کسی برای کرگدن چنین سرنوشت و آخر و عاقبتی را پیشبینی می کرد ؟! ... مرتکب کدام گناه و معصیت کبیره شده است که باید چنین عقوبتی در انتظارش باشد ؟! ... کی فکر می کرد که یک روزی برسد که کرگدن ظرف سه روز دوبار حمام برود ؟!! ... آنهم نه با زور و دگنک و ارعاب و تهدید بلکه با رضایت خودش ! ... این آخری دیگر غیر قابل تحمل است ! ... این از طاقت من فراتر است ! ... وای بر من ! ... خدایا ! ... بارالاها ! ... پروردگارا ! ... لطفن رجوع کن به جملهء دوم همین بند پنج بیزحمت !   

6- ای محسن ! ... ای محمد پور ! ... ای قادیکُلائی ! ... ای دوستِ دکتر تقی پناهی ! ... ای باقلوا ! ... ای بیمه کننده ! ... ای مجری پروژه های فرهنگی هنری ! ... ای رفیق فرزام زاغول ! ... ای کانون ! ... ای فیلم ! ... ای انیمیشن ! ... ای کمیک استریپ ! ... ای استریپ.تیز ! ... ای پشمالو ! ... ای دیلاق ! ... ای سالاد الویه ! ... ای عکسداستان دار ! ... ای رقصنده با هر آهنگی ! ... ای مو قشنگ ! ... ای تَرکِ پولسه نشین ! ... ای بمب انرژی ! ... ای ارتش تک نفره ! ... ای آلوئه ورا ! ... ای هایپ ! ... ای ردبول ! ... ای اوشگول ! ... ای دوغ ناملی ! ... وَ ... ای حالا هر چی ! ... نگی ببو گلابی بود نفهمیدا ؟! ... حواست باشه ها ! ... داری هرز میپّری ها ! ... دیروز دافی شاپ امروز سینما آزادی لابد فردا ام می خوای بری جُلو پمپ بنزین سیگار بکشی دیگه !!

7- سلام مریم بانو جان ! ... قربانتان گردم اگر از احوالات ما خواسته باشید ملالی نیست و مرسی ! ... اگر هم نخواسته باشید که مگه الکیه خانوم جان ؟! ( به کسر لام بخوانید لطفن ! ) ... حالمان خوب و دماغمان به لحاظ ژنتیکی چاق است عین خودمان ! ... حالا که بست نشسته اید و زل زده اید به جعبهء جادو و پلک نمی زنید که مبادا خدای نکرده زبانم لال یک پلان از سریال ناوارو را از دست بدهید به جان بی مقدارمان قسم که نمی خواستیم مزاحم اوقات شریفتان بشویم و فقط خواستیم سلام و احوالپرسی ای کرده باشیم و عرض ارادتی ! ... مدیون ما می شوید اگر فکر کنید که ما با بدجنسی و با ذاتی مملو از خرده شیشه بوی پول به دماغمان خورده و پیش خودمان گفتیم نکند یکوخت فردا روز بزند و مریم بانو مایه دار شوند و یادشان برود که به ما قول داده بودند که وختی پولدار شدند برایمان یک فقره پالتوی ذغالی شیک و یک کلاه از همینها که توی عکس پروفایل بصورت قرضی سرمان است بخرند و لذا خواستیم اندکی خود شیرینی کرده باشیم و اینا !    

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :