پسرک ما را تا کجاها بُردی ها ...

دور میدان آزادی پشت چراغ قرمز ایستادیم ... وحید روی صندلی عقب خواب است و حمید جلو سیگار دود می کند و از لای درز شیشه فوت می کند به آسمان بغض آلود چهارشمبه شب تهران ابری ... باران هنوز نم نم می بارد ... منظرهء آدمهای نشسته و توی فکر فرو رفته پشت شیشه های بخار گرفتهء ماشینها مثل ذهن و روحشان اعوجاج و پیچ و تاب دارد ... عمدن برف پاک کن را نمی زنم تا انعکاس نورهای رنگی ازدحام شهر از پشت قطرات بارانِ روی شیشه ، بازی چشم بادامی کردن کودکی ها و خیره شدن به لامپهای رنگی را برایم تداعی کند ... آدمها با قیافه ها و لباس های مختلف وول می خورند توی هم و با سرها و دست های فرو برده توی یقه و جیب در حالی که بخار از دهانهایشان بیرون می زند تنه زنان می گذرند با سرعت ... پسر نوجوانی با آن لباس خاصش توجهم را جلب می کند ... دیلاق و با گردن لاغر و بلند که طفلک انگار هیچ جور نمی تواند توی یقهء آن لباس حوله ای مانند سفیدش که شبیه لباسهای تاناکورایی ست جا بدهد آن گردن لاغر و بلند را ... آرامتر از بقیه قدم بر می دارد با آن کفش کهنه و شلوار پارچه ای کوتاهش ... از همین فاصله هم می شود فهمید که یخ زده است از سوز سرمای آذر ... ( نمی خواهم عین فیلمها و داستانها بگویم دندانهای پسرک از سرما بهم می خورد چون شاید هم نمی خورد ... چه می دانم ... من فقط با فاصله و از دور می دیدمش ) ... ولی بلاخره آدم هر چقدر هم که پهلوان و ایضن گرمایی باشد بلاخره توی سرمای یک عصر بارانی آذرماه با یک لباس نازک حوله ای یخ می کند خب ...

پسرک را که با آن لباس احتمالن تاناکورایی و دست دومش دیدم یاد خودم افتادم ... یاد سالهای نوجوانی و دورهء دبیرستان ... سالهای رفاقت نابمان با حسین و اِبی ... آن وختها با اینکه اوضاع مالی خانواده هایمان خیلی هم بد نبود اما پدر هیچکداممان با حقوقهای کارمندی و کارگری و خانواده های پر جمعیتشان قادر نبودند انقدر پول بهمان بدهند که بشود باهاش یک کاپشن خارجی شیک خرید و خب طبع نوجوانانهء مغرور و مشکل پسند ما هم رضا نمی داد به این کاپشن های زپرتی ایرانی ... و اینجوری می شد که هرازگاهی با بی میلی آمیخته به ذوقی کودکانه سری می زدیم به لباس فروشی های تاناکورایی محل خودمان یا سلسبیل و میدان ولیعصر و سه تا کاپشن شیک و خوشگل خارجی را مفت می خریدیم و می آوردیم می دادیم ننه هایمان هفت بار با آب کُر طهارتشان می دادند اما چون لامصب ها بوی گندشان نمی رفت مجبور می شدیم جهت جلوگیری از ضایع شدن پیش دوست و فامیل هر روز کلی ادکلن روشان خالی کنیم که البته با یک تیر دو نشانه بود در راستای با کلاس و جینگیل مستان شدن ... هنوز خوب یادم هست که چقدر سعی می کردیم هیچ آدم سوپر بهداشتی و وسواسی ای ملتفت قضیه نشود چون شایع بود که اینها را از تن مُرده ها در می آورند و من همیشه که آن آقا سیبیلوههء خیابان قصرالدشت که باهامان آشنا و رفیق شده بود وختی بهمان حال می داد و به قول خودش گل بارش را جلوی ما باز می کرد و کوهی از کاپشن های رنگ و وارنگ ولو می شد روی زمین فروشگاه به این فکر می کردم که ااااااااااه از آن دفعهء قبلی تا حالا چقدر آدم خارجی مُرده ... یادش بخیر ...

پی نوشت یک :

این حکایتی که گفتم به این معنی نیست که ما خیلی بدبخت بیچاره بودیم ها ... چون واقعن و خداوکیلی اش را بخواهی حساب کنی نبودیم ... دوست ندارم زحمات سالیان پدرم را الکی زیر سوال ببرم ... شاید آن وختها از دست پدرهایمان کمی شاکی می شدیم که چرا سر کیسه را بیشتر شل نمی کنند ... بچه بودیم خب ... خام و نادان و بی تجربه و کمی تا قسمتی پر توقع ... اما حالا که خودمان افتاده ایم توی زندگی و حساب کتاب دستمان آمده من یکی که دست پدرم را می بوسم که با همان شغل کارمندی ( به قول خودش هشتاد درجه زیر صفرش ) شبانه روز زحمت کشید و جوانی اش را گذاشت تا ما را آبرومند از آب و گل در بیاورد و به اینجایی برساند که حالا هستیم ... حسین و ابی وبلاگ نمی خوانند که تایید کنند ولی مطمئنم نظر آنها هم همین است ... خلاصه که اینها را نگفتم که چیزی را داد بزنم و ادای آدم صادق ها را در بیاورم ... اینها را بیشتر برای خودم گفتم و یاد خودم انداختم که خیلی وختها ناشکری می کنم ...

پی نوشت دو :

از تمام دوستان نازنینم که امروز بزرگوارانه و رفیقانه زنگ زدن و اس ام اس دادن و کامنت گذاشتن که حالمو بپرسن و من جواب ندادم هزار بار معذرت می خوام ... خیلی شرمنده محبتشونم ... چیزیم نبود فقط امروز بایکوت کردم خودمو که تنها باشم با خودم ... تنهای تنهای تنها ... بازم معذرت ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :