از یوسف آباد تا سیاهکل ...

حوالی ظهر است اما انگار عصر است بس که تاریک است ... برای کار شرکت زده ام بیرون ... هوای حوصله ام نیمه ابری ست ... و آسمان یوسف آباد تمام ابری ... سیاه و کمی سرد ... انقدر که وختی یادم می افتد امروز ١۶ آذر است توی ذهنم بیخودی شلوغش کنم و ناخودآگاه زمزمه کنم کوچه ها باریکن دکونا بسته س خونه ها تاریکن طاقا شکسته س از صدا افتاده تار و کمونچه مُرده می برن کوچه به کوچه ... در حالی که نه کوچه ها باریکن و نه دکونا بسته ... و بعد خودم خنده ام بگیرد که دارم چی را به چی ربط می دهم ... آنهم من ... منی که تا همین چند وخت پیش اصلن از بیخ نمی دانستم واقعهء سیاهکل چی بوده ... و همین حالا هم مطمئن نیستم آهنگ جمعه فرهاد منتسب به آن ماجراست یا کوچه هایش ... ولی خب لمس و درکش خیلی سخت نیست که نیرو و حسی کبود و تلخ اما برای من کرخت کننده و ملس بالای سر خیابان و آدمها و خانه هایش جاری ست که قشنگ دارم حسش می کنم ... به قول مرجان بغض آمادهء باران ...

کارم عجله ای ست اما خودم سلانه سلانه ام ... نرم قدم بر می دارم روی سینهء این قسمت از شهر ... نمی خواهم خوابش را آشفته کنم انگار ... چه غلطهای زیادی ... دستهایم را چپانده ام توی جیب کاپشن برزنتی خوش رنگم که حالا دیگر برای کرگدن ١١٠ کیلویی کمی تنگ شده ... سرما مثل لکه جوهری که روی دستمال کاغذی افتاده باشد دارد توی تنم پخش می شود ... مزه می دهد لامصب و من اصلن کاری به کارش ندارم ... مطمئنم آنهایی که از روبرویم می آیند با این طرز قدم زدن بی نهایت آرام و بی عجله ام و این نگاه خیره به دورهای گنگ و متفکرانه ام لااقل برای یک لحظه به ذهنشان می رسد که این بابا چقدر تو فکر است بیچاره ... و کاش می شد جلوی تک تکشان را بگیرم و اخم کنم و خیلی بی ادبانه بگویم بیچاره جد و آبادته عوضی ! ... و بعد لبخند بزنم و خیلی مودبانه توضیح بدهم که الان دقیقن دارم به هیچی فکر می کنم ! ... یا گرامری ترش می شود اینکه الان دقیقن دارم به هیچی فکر نمی کنم الا اینکه الان دقیقن باید به چی فکر کنم ! ...   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :