راه پلّهء سفید استخوانی ...

خیلی وخت بود بعد از ظهر نخوابیده بودم ... امروز از ٣ بعد از ظهر خوابیدم تا ٨ شب ...

خواب دیدم یک برج جدیدِ شیک اما بی روح توی شهر ساخته شده و نصفه نیمه افتتاح شده ... سی و چند طبقه ... دیدم که در بالاترین طبقه اش توی یک اطاقِ لختِ بی اثاثیه دو تا کارآگاه خِنگ یک مرد جنایتکار مخوف را از سقف آویزان کرده اند با طنابی که به موها ، دستها و مچ پاهایش بسته اند ... مرد به وضوح درد می کشد اما می خندد ... بعد نمی دانم چطوری اما خودش را خلاص می کند و یک چماق تراش خورده به دست می گیرد و گوشهء اطاق ، پشت به پنجره ای که شهر زیر پایش است می ایستد و حالت تهاجمی تدافعی توامان به خود می گیرد ... کارآگاه ها اسلحه می کشند اما نگاهشان لبالب از ترس است ... عقب عقب از اطاق خارج می شوند و به من هم اشاره می کنند که همین کار را بکنم ... وارد کریدور نیمه تاریکی می شویم که لامپهای مهتابی اش خاموش و روشن می شوند ... در انتهای سمت راست راهرو درب آسانسور بزرگی قرار دارد ... قفل در اطاقی که مرد توش زندانی شده خراب است ، کارآگاه ها به من اشاره می کنند که در را نگه دارم تا آنها دکمهء آسانسور را بزنند و وختی رسید و آنها سوار شدند من هم بدوم و سوار شوم و با هم فرار کنیم ... اما وختی آسانسور می رسد خودشان سوار می شوند و دکمه را فشار می دهند و آسانسور راه می افتد به سمت پایین ... ترسیده ام و گیجم ... بی صدا دستگیره در را رها می کنم و بی صداتر نوک پنجه می دوم ته کریدور و درب آسانسور را رد می کنم و می پیچم توی راه پلهء سفید استخوانی ...

شروع می کنم به پایین رفتن از پله ها ... توی خواب هم می فهمم که چاق نیستم و وزنم خیلی باشد حدود 60 کیلو ست ... با کتانی های آل استار مانند سَبُکی که خوش رنگ است اما رنگش یادم نیست ... مثل یک پرندهء سبک و رها مثل یک ماهی توی راه پلهء پیچ در پیچ پر می کشم و می لغزم رو به پایین ... به راحتی و بی خستگی ... شاد و سبکبال ... چند تا پیچ را که رد می کنم حتی دیگر یادم می رود که برای چه دارم فرار می کنم ... اصلن یادم می رود که دارم فرار می کنم ... حس لذتبخشی ست ... سر بعضی پاگرد ها با شیطنتی کودکانه دو سه تا پلهء آخری را بی خیال می شوم و دستم را می گیرم به دیوارهء کوتاه گچی و جَستی می زنم و از بالایش می پرم توی پیچ بعدی ... خیلی مزه می دهد ... پله های هر طبقه که تمام می شود می رسم به یک فضای بزرگی که شبیه لابی هتل های شیک است و پُر از دسته دسته دانشجوهای شاد و پر جُمب و جوش با کوله پشتی های رنگارنگی بر دوش گُله گُله ایستاده به حرف و گپ و شوخی و خنده و بحث های بی نتیجه و ناتمام اما لذتبخش دانشجویی از هر چیز و هر جا ... توی آن فضای بازی که گفتم کلی هم میز و کامپیوترهای قدیمی هست مثل سایت دانشکدهء خودمان ... چند تا پاگرد دیگه رو هم رد می کنم و به هر کدام از آن فضاهای باز که می رسم کمی می ایستم و به گپ زدن های دانشجوهای دختر و پسر گوش می دهم و لذت می برم خیلی ...

مطمئن نیستم ولی حس می کنم چیزی نمانده تا به خیابان برسم ... سر یکی از پاگرد ها یک دستهء 15-20 نفری از دانشجوهای دختر و پسر راه را بسته اند ... سرعتم را کم می کنم ... تقریبن متوقف می شوم ... می خواهم از کنار یا بینشان رد شوم که نمی گذارند و نمی شود ... رو به دختر لاغر اندام زیبایی که سویی شرت قرمز رنگی به تن و کوله پشتی قشنگی به دوش دارد می گویم : ببخشید ... که یعنی اجازه می دهید رد شوم ... بر می گردد نگاهم می کند و می گوید آقا شما برو شیکمتو لاغر کن بعد بیا رد شو بی منت و  اجازه ... به خودم نگاه می کنم با تعجب ... راست می گوید ... خیلی عجیب است اما دیگر آن پسر لاغر سبکبال 60 کیلویی نیستم ... همین محسن باقرلوی 110 کیلویی چاق بدقواره ام ... به دختر حق می دهم و بر می گردم رو به سمتی که آمده ام ...

می خواهم از لابلای دستهء دختر پسرها که بلند بلند می خندند و حرف می زنند رد شوم که گیر می افتم توی حلقهء شان ... یکی از پسر ها که ریش حنایی رنگ نرمی دارد می پرسد : تو اصلن چرا داشتی می رفتی پایین ... طوری تعجب می کنم که انگار تا حالا به این موضوع و جواب این سوال فکر نکرده ام ... سالن در سکوت محض فرو رفته و جمعیت همه منتظر جواب من هستند که این خودش جواب دادن را سخت تر می کند ... مِن مِن می کنم و می گویم : خب مگه چیه ... همه آرام می خندند طوری که لابد من ناراحت نشوم ... دوباره سکوت می شود ... می پرسم : خب چیکار باید می کردم ... همان پسر ریش حنایی می گوید : خب می رفتی بالا ... و همهمهء مبهم صدای جمع برمی خیزد به تایید حرف پسر ... شانه بالا می اندازم و می گویم : نمی دونم ... بعد یکهو جوری که انگار کشف مهمی کرده باشم داد می زنم : ولی منم یه روز دانشجو بودما ... از همین کامپیوتر ها هم داشتیم ... همه با تحسین و تعجب نگاهم می کنند و می گویند : باریکلا ... دانشجوی کجا بودی ... با لبخندی به پهنای صورت و با شوقی وصف نشدنی داد می زنم : دانشگاه تهران ... دوباره موج تحسین می پیچد توی فضای بالای سرم ...

یکی از دخترها می پرسد : کدوم دانشکده ... می گویم : دانشکده علوم اجتماعی ... طوری که انگار آدم فضایی دیده باشد با تعجب آمیخته به تحسین جلو می آید و دستش را دراز می کند به سمت من ... با ترس دست می دهم ... می گوید : آففرین ... پدر من هم تو دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران درس خونده همون که پل گیشا بود دیگه ... ( یک آن به این فکر می کنم که چرا گفت بود و نگفت هست ) و بقیهء حرف دختر را می شنوم که می گوید : ولی می دونستی که اون مال خیلی سال پیش بوده ... و ادامه می دهد : الان دیگه دانشگاه تهران وجود نداره ... جا می خورم ... ترس خورده و بی پناه کز می کنم توی خودم ... شده ام عین یکی از اصحاب کهف ، سکهء از رونق افتاده به دست وسط شهر شلوغی که مردمانش با من غریبه اند فرسنگ فرسنگ ... جمعیت به وضوح دلشان می سوزد برایم ... و شروع می کنند به پچ پچ کردن ... و من گیج و گنگ مانده ام آن وسط و حیرانم که بالا بروم یا پایین ... مانده ام که حالا چکار باید بکنم ...

................................

پی نوشت صفر :

حالا که خودم دوباره خواندمش ، بغض کردم بی دلیل و چشمهایم پر شد بی دلیل تر ...

پی نوشت یک :

ببخشید که این اواخر خیلی طولانی می نویسم ... دست خودم نیست ... اصراری ندارم که همه اش را بخوانید ... دروغ چرا ... نمی گویم فقط برای دل خودم می نویسم ... ولی یکی دو نفرتان هم بخوانید کفایت است برای من ...

پی نوشت دو :

من معمولن حافظه ام جلبکی تر از این است که خوابهایم را با این حد از جزئیات به خاطر بیاورم ... این یکی هم از دستم در رفته لابد ... هر چی هست مزه داد ...

پی نوشت سه :

مریم می گوید پله ها و سبکبال رو به پایین رفتنت یعنی اینکه نسبت به قبل داری پسرفت می کنی و هیچ پیشرفتی نداشته ای و از این موضوع در رنج نیستی و تازه راضی هم هستی ... الله اعلم ... نمی دانم والا ... 

پی نوشت چهار :

ایضن مریم می گوید جمع دانشجوها و لذت بردنت از آن فضا و اینها یعنی که هنوز هم برای تو لذت بخش ترین و قشنگ ترین دورهء زندگی ات همان دورهء دانشگاه است ... و من فکر می کنم این یکی را کاملن درست می گوید ... 

پی نوشت پنج :

آنها که تا آخر خواهند خواند حلال کنند لطفن اگر چش و چال و مخشان اذیت شد ...

پی نوشت شش :

دقت کردید این پست اصلن علامت تعجب نداشت ... بر عکس همهء پستهای همیشه ام ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :