کشف و شهود در توالت !

تازه از خانهء مامان مریم بانو رسیده ایم ... پله ها را دو تا یکی کرده ام که برسم به وصال توالت ! ... بلاخره در خانه را باز می کنم و خودم را می اندازم توی هال ... جلوی چشمانم پر پر می زند از شوق یا حالا از هر چی ! ... لباسهایم را سبک می کنم و هر کدام را پرت می کنم یک گوشهء اطاق خواب ... و می پرم گلاب به رویتان به سمت در مَبال ! ... در بیرونی را انقدر تند و محکم باز می کنم که کوبیده می شود به روشویی بیچاره ! ... در تویی را که باز می کنم همانطوری که سرم پائین است از پنجرهء باز دستشویی ، یک آن پنجرهء روشن خانهء کوچه پشتی را می بینم و هیکل مردی را که ایستاده و زل زده به دستشویی ما ... حتمن شما هم اینجوری هستید که بی آنکه به نقطه ای نگاه کنید همینجوری حسی حضور سنگین کسی و نگاهی را در آن نقطه بفهمید ... داشتم می گفتم ... در همان حال نشستن دست می اندازم و پنجرهء کوچک آلومینیومی را محکم می کوبم ... انقدر محکم که بسته و دوباره تا نصفه باز می شود ... اینبار آرام چفتش می کنم ... از اینکه به جای مرد پشت پنجره من خجالت کشیده ام طوری که انگار من اشتباه بزرگی مرتکب شده ام نه او حرصم می گیرد ... بی خیال نشستن می شوم و در حالی که انگار یادم رفته باشد که چقدر کارم ضروری و فورس ماژور بوده می ایستم به فکر کردن ...

اعصابم خط خطی شده ... قلبم بوضوح تند تر می زند و داغ کرده ام ... مرتیکهء بی شرف بی ناموس هیچچی ندار ... خجالت هم نمی کشد حرومزادهء عوضی مادر ... این همه ما نجابت به خرج می دهیم در عالم همسایگی آنوخت این کثافتهای بی پدر مادر اینطوری تا می کنند با آدم ... اینهمه مزاحمت و سر و صدا دارند برایمان ... از هر شب هر شب بزن بکوب و صدای موزیک های در پیتِ بلند و تومخی شان و وخت و بی وخت توی حیاط ماشین روشن کردن و گاز دادن ها و زر زر دزدگیر ماشینشان بگیـــر تا عربده های زن بی فرهنگ و بی کلاسش از طبقهء سوم موقع صدا زدن توله هایشان که توی حیاط مشغول جیغ بنفش در کردن هستند همیشهء خدا ... حالا این هم آخرین شاهکارشان است فلان فلان شده های بی ناموس ... کثافتهای آشغال ... جدی دارم به این فکر می کنم که همین حالا و نصفه شبی بروم کوچه پشتی و زنگشان را بزنم و مرتیکه خواهر فلان را بکشم پایین و خشتکش را بکشم روی سرش ... مطمئنم که اگر امشب حال این پست فطرت را نگیرم خوابم نخواهد برد ...

همهء اینها که گفتم مال چند ثانیهء کوتاه است ... تصمیم می گیرم قبل از رفتن اول پنجره را باز کنم و هر چه از دهنم در می آید بارش کنم که وختی می روم زنگشان را می زنم نتواند بزند زیرش و انکار کند ... پنجره را باز می کنم ... هر دو لنگه اش کاملن بسته و بخار گرفته است و نور زرد ملایمی از شیشه های مات پنجره می پاشد توی تاریکی ... دو تکه لباس مشکی روی طناب رخت آویزانند و دارند با نسیم می جُمبند آرام ... لباسها طوری تو هم رفته اند که شبیه هیکل یک انسان شده اند ... ااااه ه ه ه ه شِــــــــت ... گند زدی پسر ... اساسی شرمنده می شوم و همانجا گلاب به رویتان توی مستراح وا می روم ! ... می نشینم به فکر کردن و کشف و شهود و تعمیم دادن همین سوءتفاهم کوچک به خیلی از مشکلات بظاهر بزرگ و اعصاب خط خطی شدن های الکی مسخره توی کل زندگی !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :