قاب های تو در تو ...

قاب اول :

شرق تهران - انتهای دردشت - میدان شقایق

منتظر مریم هستم که مامان را برده چشم پزشکی ... ماشین را روشن نگه داشته ام برای خاطر بخاری اش ... هوا تازه تاریک شده و اکثر رهگذران عجله دارند برای رسیدن و پناهنده شدن به گرمای امن خانه هایشان ... پسرک نسبتن کوتاه قدی کنار در ورودی مجتمع چشم پزشکی منتظر است ... گردنش را توی کاپشن اسپرت کهنه اش فرو برده از سرما و ایضن دستهایش را توی جیب شلوار جین رنگ و رو رفته اش ... علی رغم اینکه بنظر میرسد خیلی سعی کرده اینطوری جلوه کند اما طفلک خیلی هم خوشگل و خوش تیپ و خوش لباس نیست ... سن کمی هم دارد ... از بیکاری و حوصله سر رفتگی بازی ام گرفته ... دارم سعی می کنم حدس بزنم منتظر کی و چی ست در این شبانگاه پاییزی ... چند تا حدس هم می زنم ... قید چُرت زدن را می زنم تا ببینم کدام حدسم قریب به یقین تر است ... و بلاخره دختر از راه می رسد ... دختر فوق العاده ای ست ... بی نهایت زیبا و قد بلند و خوش اندام و خوش لباس با پوتین های چرمی بلند تا زیر زانو که قد بلندش را بلند تر هم نشان می دهد ... نمی توانم قسم بخورم ولی نمی دانم چرا تقریبن مطمئنم که اولین دیدارشان است بی آنکه تصویر و تصوری از هم داشته باشند ... با هم دست می دهند ... به وضوح مشخص است که پسر وا رفته ... اعتماد به نفس چند دقیقه قبلش منهدم شده ... بیشتر از قبل می لرزد نه از سرما ... لبخندهای مصنوعی و هیستریکش در مقابلهء نابرابر با لبخندهای ملیح و آرام دختر رنگ باخته تر می شود ... کاملن گیج می زند ... دختر طوری که انگار فهمیده باشد سعی می کند جمعش کند ... دلم برای پسر می سوزد و کار دختر را تحسین می کنم ... توی شلوغی و تاریکی گم می شوند ...

قاب دوم :

باز هم شرق تهران - پشت چراغ قرمز حوالی میدان معلم   

دختر بچه دستفروش کنار میله های آهنی مسیل روی جدول سیاه و سفید نشسته ... حدود دوازده سیزده ساله است با روسری سبز و پیرهن چرکمرد قرمز و دامن گل گلی ... دارد پولهای مچاله اش را می شمرد و مرتب می کند ... لابد حواسش نیست که چراغ قرمز شده و حالا وخت فال و آدامس و خرت و پرت فروختن است ... پسر بچهء خیلی کم سن تری هم با خندهء معصومانه ای به پهنای صورت کنار دستش ایستاده و یکریز حرف می زند برای دخترک که اصلن حواسش به او نیست ... شیشهء ماشین بالاست و چیزی از حرفهایش نمی شنوم ... پسرک دولا می شود روی دستمال پهن شده روی زمین پولهای دخترک ... دست دراز می کند اما مطمئنم قصد برداشتن پولها را ندارد ... فقط می خواهد لمسشان کند بنظرم ... دخترک اما اینجوری فکر نمی کند ... می زند روی دستش و گوشهء دستمال را جمع می کند ... چند تا سکه از دستمال می ریزد بیرون ... پسر بچه که لب ورچیده و اخم کرده مردد است برای جمع کردنشان ... اما دست نمی زند ... دخترک سرش را بالا می گیرد و به صورت خشکی زده و دماغ قرمز از سرمای پسر زل می زند و بعد سکه ها را جمع می کند ... پسر بچه طوری که انگار آشتی کرده باشد دوباره صورتش می شود ماه کامل لبخند ... دست می کند توی جیبش و سه تا هزاری کهنه در می آورد و با ذوق و شوق به دخترک نشان می دهد ... چراغ دارد سبز می شود ... خدا خدا می کنم سبز نشود تا ببینم دخترک هزاری ها را از پسر بچه می گیرد یا نه ... که نمی گیرد ... فقط با احتیاط دور و برشان را می پاید و به پسر بچه اشاره می کند که پولها را فرو کند توی جیبش ... با اینکه به من ربطی ندارد ولی خیلی خوشحال می شوم و بی اختیار لبخند می زنم ... چراغ سبز شده و ماشین پشتی الکی بوق می زند ...

قاب سوم :

جنوب غربی تهران - خیابان قزوین - بالای روگذر نواب

بعد از ظهر پنجشمبه است ... زود تعطیل شده ام و بعد از دیدار غیر منتظرهء یک دوست نازنین و کلی حرف و گپ و سیگار و رفاقت دارم ترافیک را می شکافم برای زودتر رسیدن به خانهء کوچکی که در گرمای بخاری کوچکش مریمترینم با یک سبد لبخند و بغل بغل عشق و آرامش منتظرم است ... آسمان ابری دم غروب محشر است ... ترافیک از قبل از پل روگذر شروع شده و من به این فکر می کنم که خدا کند وختی من به بالای پل می رسم سر چراغ قرمز بعدی که خیلی هم دور است برای چند دقیقه ترافیک قفل شود تا من آن بالای پل ثابت بمانم و خیره به سمت راستم منظرهء دوردست تهران در این عصر پنجشمبهء ابری را یک دل سیر تماشا کنم ... همین طور هم می شود ... اما من خیره مانده ام به منظرهء کارت پستال سمت چپ ... جایی که آن دور دورها ابرها حرمت نگه داشته و کمی برای خورشید خانم راه باز کرده اند و گیسوان طلائی و نارنجی صدها فرشتهء تپلی معصوم که با شیطنت از شکاف خودخواستهء ابرها سرک کشیده اند به تماشای زمین ، آویزان شده در فضای بین ابرها تا زمین ... و چند دسته کبوتر هم درست در همان نقطه می چرخند و می رقصند به ناز ... شاهکاری ست این منظرهء بی بدیل در این عصرگاه دلگیر ... انقدر شاهکار که حتی منی که عاشق تماشای منظرهء تهران دور دست هستم را وادار می کند که تا زمان راه افتادن گلهء ماشین ها حتی برای یک لحظه هم سر به سمت راست نچرخانم ...

قاب چاررُم :

همان خیابانِ قاب سوم - نرسیده به امامزاده معصوم

این منطقه کاملن کارگری و صنعتی محسوب میشود ... پر از مغازه های کثیف تراشکاری و باربری های بزرگ و قدیمی و لوازم یدکی و پیج و مهره فروشی های غبار سالیان گرفته ... تنها جای رونق دارش خیابان عباسی ست که بورس ضبط و باند و بهشت سیستم بازهاست ... ترافیک همچنان ادامه دارد ... قدم انسانی حرکت می کنیم ... این چاررمین سیگاری ست که از لحظهء در دام این ترافیک ناگزیر و ناگریز افتادن روشن می کنم ... شیشه ها را می دهم بالا و صدای ضبط را زیاد می کنم ... داریم می رسیم به مقابل ساختمان قدیمی سازمان دخانیات ... و بعدش هم سینمای متروکهء تیسفون که کلی خاطرهء قشنگ را برایم زنده می کند ... از تماشای گودزیلا و کلاه قرمزی بگیر تا اردوی مدرسه و تئاتر ایوب نبی و پشت بندش نمایش سیاه بازی سعدی افشار بزرگ ... کمی بعد از ساختمان اصلی دخانیات یک در کوچک که گمانم مال باشگاه ورزشی کارکنانش باشد رو به خیابان باز شده و فوج فوج دختران نوبالغ ورزشکار با لباس های ورزشی تمیز و ساکهای رنگارنگ ، خندان و باطراوت و سرزنده و پُر از شور زندگی دارند همدیگر را هل می دهند و مثل رود زلال و خروشانی می ریزند به سکون مردابی خیابان کثیف و سربی ... قشنگ حس می کنی طیف های رنگی امواج سونامی نشاط و شادابی شان را که جاری می شود توی رگهای لخته بستهء خیابان دلگیر و از بالای سر ماشین ها و خانه ها رقص کنان می گذرد و سرها را به سمت زندگی می چرخاند ناخودآگاه ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :