برای مسافر پرواز ساعت 9 ...

یک عادت بد و البته برای خودم لذت بخشم این است که توی خانه گوشی ام را سایلنت کنم و بگذارم یک گوشه ای و بعد از چند ساعت سر بزنم و میس کالها و اس ام اس های احتمالی را دید بزنم و حال کنم ! ... تازه از پایین ( خانهء بابائینا ) آمده ام بالا ... ساعت حدود ٩ شب است ... گوشیم را برمیدارم و  چک می کنم ... یک میس کال ... چند تا اس ام اس ... آخ جان ! ... اول مسیج ها ... اولی وحید است با گزارشی در خصوص قطع و وصلی اینترنت فلان فلان شده ! ... بعدی رضا سیرجانی ست ... نوشته : ( محسن جان ، 9 پروازمه حلالم کن ) ... میس کال هم رضاست ... هشت و نیم زنگ زده ... با اینکه خبر داشتم به همین زودی ها مسافر است باز شوکه می شوم یک لحظه ... ساعت را نگاه می کنم پنج دقیقه به 9 است ... نمی خواهم در شلوغی و بدو بدوی دم سوار شدن زنگ بزنم و مزاحمش بشوم ... در جوابش می نویسم : ( می کنمت رضا جان ! حلال منظورم بود ! ولی دلم گرفت رضا ... مواظب خودتون باشید ، هر جا هستی موفق باشی ، خیلی دوستت دارم . ) ... دلم طاقت نمی آورد ... زنگ می زنم برنمی دارد ... قسمت نیست انگار قبل از رفتنش حرف بزنیم با هم ... 

این جملهء کلیشه ای مال فیلمهاست ولی جددن یک آن همهء خاطره هایی که با رضا داشتم روی دور تند از جلوی چشمانم رد می شوند ... دانشگاه ما ... ابن خلدون ... اولین دیدارمان آنطور بامزه ای که رضا همیشه تعریف می کرد ... پیاده روی ها ... شب شعرها ... سارا خوانی های فراموش نشدنی اش ... بزم رباعی ها ... عروسی من ... عروسی باشکوه رضا ... مهمانی ها ... شب نشینی ها و تولدها ... شاخه گلی که برای تولدم آورد شرکت ... اردک آبی و دربند ... اس ام اس بازی ها ... شوخی های 81+ ! و خنده ها و بحث ها و حرف ها ... و رفاقت ها ... رفاقت ها ... و حالا که من دارم می نویسم رضا آن بالا بالاها توی آسمان دارد پرواز می کند به سوی آینده و آرزوهایش ... برایش بهترین ها و قشنگترین ها را از صمیم قلبم آرزو می کنم که بچهء محشری ست ... اما خب امشب دلم بدجور گرفته از رفتن یک عزیز دیگر ... بدجور ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :