ظلم می کنند لامصصب ها ...

جمعه ها خون جای بارون می چکه ...

بنظرم خیلی وختها شاعر ها ، آهنگسازها ، فیلمسازها و کللن هنرمندها که شاخکهای حسی شان از عوام الناس حساس تر است خیر سرشان ، به بشریت ظلم می کنند لامصصب ها ... یعنی بی دلیل روی یک سری تلخی های واقعی و واقعیت های تلخ موجود در نظام طبیعت و لابلای روزمرگیهای زندگی زوم می کنند انقدر و انگشت توی سوراخهایی که نباید می کنند تا حسابی خاطر مبارکشان آزرده شود و بعد دست به کار می شوند و عکس العملشان را با خلق یک اثر هنری زیبا اما وحشتناک تلخ و جر دهنده ! بروز می دهند که تا ابد الدهر مردم عادی هر بار با دیدن ، شنیدن یا خواندنش پی به عمق نکبت چیزهایی ببرند که در حالت عادی و بدون این کاتالیزورهای پاره کننده ! شاید خیلی برایشان رو و محسوس و آزاردهنده نبوده و هر بار دقیقن از وسط به دو نیم بشوند به سلامتی ! ... مثل همین شعر فوق الذکر ! ... بنظرم انقدر سراینده اش در لحظهء سرودنش مضمحل بوده که امکان ندارد بعد از ظهر بی حد خاکستری و دلگیر یک جمعهء معمولی باشد و توی سکوت خانه و محله و شهرت غرق صدای سوت گوشهایت شده باشی و ناخودآگاه خفتت نکند که زمزمه اش کنی ! ...  یاد شعر زنده یاد حسین پناهی می افتم : فلسفه یعنی رنج ... افتخاره که بگی رن جو رم ؟ ... والله !  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :