چن خط هذیان ابری بارانی ...

صبح محشری ست برای یکی مثل من که دیوانهء پاییز و ابر و باران است ... آسمان تاریک است اما از آن تاریکی های غمگین قشنگ ... قطره های باران روی شیشهء ماشین با هم عشقبازی می کنند تا وختی برف پاک کن حکم تبعیدشان به خاک و آسفالت را صادر نکرده ... آن دور دور ها کمی از بغض آسمان و ابرهایش تسلیم آفتاب شده که خیلی قشنگتر کرده کارت پستال این صبح مسحور کننده را ... دور میدان ته خط نازی آباد می ایستیم به انتظار همسفر صبحگاهی چهارم ... ردیف پرچم های رنگی وسط میدانگاهی در باد می رقصند مثل دامن های بلند و رنگارنگ دختران عشایر در دشت ... چمن ها با شیطنت معصومانه شان نوک پنجه ایستاده اند به شوق تا جان و روح و صورتشان سهم بیشتری داشته باشد از بوسهء دوشیزه باران خاتون ... و درختان کوتاهی که اسمشان را نمی دانم اما از چمنها سنگین تر و پخته تر و دنیا دیده ترند وضوی باران گرفته قد قامت بسته اند و تمام قد ایستاده اند به نماز باران ...

راه می افتیم و به روال یکماه اخیر از خاطرات قدیمی شهر جوان پیر عبور می کنیم ... از شوش ... از قیام ... از امین حضور و توپخانه ... از فردوسی ... و من میان مه دود سیگار همسفران و صدای موسیقی ضبط ماشین به این فکر می کنم که شاید شصت هفتاد سال قبل در صبح پاییزی ابری بارانی محشری دقیقن مثل امروز ... درست سر همین کوچهء قدیمی که الان رد شدیم ... جوانک دیلاقی ایستاده بوده اول صبح به انتظار فقط یک نظر دیدن روی ماه دلبر سیمین ساق ماه رویی با لپ سرخابی و موهای پرکلاغی و ابروان به هم پیوسته و چادر سفید گل گلی ... و ایضن باز به این فکر می کنم که اگر اینها را همین حالا تعریف کنم چقدر خواهند خندید به اینجوری تصویر ساختن های اول صبح یک مرد سی و چار ساله یا تصویرهای اینجوری ساختنش ! ... پس تعریف نمی کنم ... و می آیم اینجا می نویسم این شبه هذیان ها را ... اینجا لااقل اگر هم بخندند تو رویت نمی خندند ! ... همین .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :