پر و خالی ... هر دو هر دو ...

بگذارید همینجا و از پشت همین پنجره’ فلزی اطاقک کوچک کنج کلیسا و در محضر شما پاکان و مقدسان و منزهان و پدر روحانیان روزگار ! اعتراف کنیم که آقا جان ما امشب با چن تا سوژه در مُشت آمدیم نشستیم طبق روال معمول و عادت مالوفِ این اواخرمان قبل از خواب مطلبی از خویش در کنیم که هر کار کردیم در نشد ! ... لذا از آنجا که انقدر شهامتش را داریم که سرمان را بالا بگیریم و بگوئیم سعی کردیم و نشد ، این چند خط را نگاشتیم تا مشت محکمی باشد بر دهان بدخواهان و یاوه گویان کچل و بد مشهدی ای که یک عمر است چشم ندارند ما و وبلاگمان را ببینند !!

پی شوخی نوشت :

نیم ساعت نشستیم تا یک عکس فان خوب برای این پست پیدا کنیم از توی نت که آخرش هم چیزی چشممان را نگرفت در نتیجه رفتیم سراغ هاردمان و دیدیم ای بابا آب در تشنه و ما کوزه لبان می گردیم ! ... از این عکس ما و میرزا قلمدون فان تر اصلن مگر هست در عالم ؟! ... اگر از اول به مخمان رسیده بود به جای آن نیم ساعت می توانستیم یک پست درست درمان بنویسیم ها !

پی جدی نوشت :

اگر حس و حال و روال و منوالمان به همین شکل باشد ممکن است یک مدت کمتر بنویسیم ... ( شلوغ نکنید ! دقت بفرمائید لطفن ! عرض کردیم کمتر نه اصلن ! ) اگر هم نه که نه ... یعنی آره !

پی نوشت من ( آمیرزا) :

سلام رفیق!

حالم بد نیست

خویم انگار!

می بینی که :

دستی به گردن تو دارم و

دستی به کمر

این یعنی ایستاده ام هنوز!

حالا اگر دوست داری ضایعمان کنی

پا پس بکش!

ولی فقط یک قدم لطفا!

اینطوری لااقل

می دانم که به پای چه کسی افتاده ام...!

زیاده عرضی نیست

فقط جان تو و

جان سربالایی های نفس گیر ولیعصر..!

خدا حافظ.

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :