حکایت آن جارویی که از معجزه خالی بود ...

پنجشمبه شب است و ساعت حوالی یک بامداد که با مهمانهایمان می زنیم بیرون ... کاری که تقریبن از محسن باقرلو بعید است !  ... از پیرمرد 34 ساله ای که همیشهء خدا کم خوابی دارد و کپیدن را به تمام عیش و عشرت های عالم ترجیح می دهد معمولن ! ... اولش از وضعیت موجود ناراضی و ناراحتم اما به روی خودم نمی آورم که عیش همسفران منغّص نشود ... در این سرمای مطبوع پاییزی هی خودم را توی رختخواب گرم و نرم و زیر پتوی گلبافت نرمکی تصور می کنم و بد و بیراهای ملایم می گویم به خودم و لعنت های کوچولو می فرستم به روح پر فتوح خودم ! که چرا چنین خبطی کرده ام نصفه شبی ! ... اما کم کم دلبری و زیبایی مناظر شبانهء خیابانهای خلوت تهران و صدای موزیک ماشین و خنده های بچه ها غلبه می کند به غر غر های درونی پیرمرد 34 ساله ! ... دل می دهم به دل مریمترینم که کنار دستم نشسته و ایضن به دل سرنشینان صندلی عقب حاج حامد رستگاری ! و ایرن بانو و محسن دیوونه ! ... مزه می دهد این یله گی شبانهء پائیزی ... یکجور خوشی مور مور کنندهء باحال می دود زیر پوستم ... عمدن تیشرت آستین کوتاه نازکی پوشیده ام و عمدن به بهانه های مختلف شیشه را یواشکی می دهم پایین تا باد خنک این ابرشهر تقریبن خفته صورتم را ناز کند ...

جنوب شهر تقریبن که نه ، تحقیقن ششمین پادشاه را هم خواب دیده و دارد می رود سراغ هفتمی ! ... محض رضای خدا یک دکهء پیزوری هم باز نیست برای قضای حاجت سیگاری ها حتی ! ... هر چه بالاتر می رویم خیابانها شلوغ تر می شود و نورهای رنگی بیشتر خود را توی چشم می کنند ... پارک وی به بالا ترافیک است این وخت شب ! ... شب جمعه است و تازه سر شبِ لات ها و پروتئین لازم هاس به قول محسن ! ... یکجوری شلوغ است که خیال می کنی ساعت خیلی باشد هفت هشت شب است ! ... اغذیه فروشی هایی که باز هستند جای سوزن انداختن ندارند ... صدای موزیک های عمدتن ساسی مانکنی از توی ماشینها و از لای درز شیشه هایشان شُرره می کند بیرون و خواب در چشم تر شهر می شکند ... قیافه ها بی خستگی و به پهنای صورت خنده و قهقهه ... سفینه های خوشرنگ و براقِ خدا میلیونی با سرعتی سرسام آور برگهای پائیزی کف خیابان ولیعصر را جارو می کنند با عجله ای وصف ناشدنی به مقصدهای لوکس و گرم و رخوتناک ... قسم می خورم همین حالا هر کدام از این آدم ها را ورداری ببری آن پایین مایین ها را نشانش بدهی که خیابانها مثل شهرهای متروکهء فیلمهای وسترن است و برگی از برگی نمی جُمبد ، فردا صبح هر چه اصرار کنی باورش نخواهد شد آنچه دیده واقعیت داشته و خواب نبوده ...

ساعت گمانم 3 نیمه شب را هم گذشته که محسن و ایرن را پیاده کرده ایم و در راه خانه ایم ... می پیچیم توی کمربندی کنار پارک بزرگ محل ... این وخت شب این منطقه خیلی امن نیست ... مثل همیشه هایی که دیروخت داریم برمیگردیم درهای ماشین را از داخل قفل می کنم و نور بالا را می زنم ... سایه های بازیگوش درختان پارک جان می گیرند کف آسفالت تا آن دور دورها که رفتگر پیر و مچاله ای دارد کنار جدول را جارو می زند ... کم کم نزدیک می شویم به او ... دست می کشد از کارش ... تکیه می دهد به دستهء جاروی بلندش که شبیه جاروی جادوگرهای کارتون هاست اما هیچوخت برایش جادو جمبل و معجزه ای نکرده در طول این همه سال ... دست دیگرش را می زند به کمرش و سعی می کند کمر خمیده اش را صاف کند ... رو به خیابان می ایستد و زل می زند به ماشین ... از کنارش که رد می شویم یک لحظه لبخند پیرمرد خسته را در قابی که بخار نفس نفس زدنهایش ساخته به وضوح می بینم ... بغض گنگی تا اعماق استخوان هایم نفوذ می کند ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :