هزار دستان مسعود ...

بعد از چند روز کار سگی ... فرصت کوتاهی پیش اومد برای کمی - فقط کمی - بی دغدغه نت رفتن و وبگردی ... به خیلی هاتون سر زدم ... و نفسی تازه کردم ... خدا این پنجره رو از ما نگیره در این روزگار سرب و سراب ... چون طبق معمول این اواخر اصلن توقع نداشتم نوشته باشه آخرای وبگردی م از روی عادت و ارادت رو لینک آقا طیب کلیک کردم ... دیدم نوشته :

سلام.

خیلی وقت بود میخواستم تو یه وبلاگ تازه حرفای تازه بزنم.از امروز مثلا.

www.iekibood.persianblog.ir

هم قالبشو عوض می کنم زودی هم اسمشو احتمالا.

خیالیه؟ 

براش کامنت گذاشتم :

مسعود فکر خوبیه این بلاگ جدید ...
محشره ...
تنها راهش بود واسه برگشتن و راحت نوشتن ...
آقا طیب بعد این سالها یه جوری تقدس پیدا کرده بود ... تقدس اسمشو نذاریم ... یه چیزی تو مایه های ابهت ... هیبت ... هاله ... چه می دونم ... می فهمی ؟
یه روز باید از پیله ش در میومدی بلاخره ...
ولی اینجوری خیلی بهتره ...
امیدوارم زود به زود بنویسی ...
خیلی تا نوکرتم ...
مبارکه رفیق ...
وبلاگو نمی گم ...
از پیله در اومدنو می گم ...
مبارکه مسعود داداش .

چه کار قشنگی کردی مسعود ... سرخوش شدم ... هر چند کوچیک ... قد یه انگشتونه حالم خوب شد اول صبحی ... حسی شبیه به اینکه هنوز امید به پروانه شدن ماها هست وجودمو لبریز کرد ... و مثل لغزش یک قطره آب از تیره پشتم مور مورم کرد ... چرا همیشه و مدام یادمون می ره که پیله ها برای دریده شدن آفریده شدن نه برای تابوت شدن ؟ ... یاد داستان « سفر » گلی ترقی بزرگ افتادم ... ماها کی سهممونو می گیریم از خدامون ؟ ... از خودمون ؟ ... کی باهاش بی تعارف می شیم برای چهار زانو روبروش نشستن و طلب کردن و دریافتن ... حالا اسمش خدا نه ... خود نه ... هر چی که تو می گی ... چه توفیری می کنه ... بی خیال ... فقط ...

مرسی مسعود ... همین .   

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :