یک پست خیلی معمولی ...

ایشون که می بینید کتونی جدید کرگدن است نقطه سر خط ! ... خیلی وخت بود پاپوش اسپرت نخریده و نپوشیده بودم ... از اون دست کتونی هایی که پای آدمو بغل می کنه و باهاش حس می کنی انقدر سبکبالی که اگه اراده کنی می تونی پاتو بلند کنی و بذاری رو اون ابر گنده سفید تپل خوشگله که اون بالاس ... یاد نوجوونیام میندازه منو ... یاد سالهای دبیرستان که با حسین قزلباش یار غار اون سالهای هپروت و بی خیالی ، کتونی فروشی ای تو این شهر درندشت نمونده بود که با هم نگشته باشیم ... همهء مارکها و همهء مدلها رو حفظ بودیم ! ... گیرم که پولمون نمی رسید به خرید خیلی هاشون ... اما وصف العیش برای ما در این مورد استثنائن سه چهارم عیش بود لامصب ! ... یاد اون ریبوکی که 15-16 سال پیش 20 تومن پولشو داده بودم و نفسم بود بخیر ! ... یعنی الان کجاس ، چیکار می کنه ؟! ... الان که فکرشو می کنم می بینم 20 تومن اون موقع خیلی پول بوده جددن ... اونم واسه یه بچه دبیرستانی ای که از باباش پول توجیبی ناچیزی می گرفته ... چقد اون وختا پول جمع کن بودم بر عکس حالا ! ... یا بهتره بگم چقد انگیزهء کتونی خوب پوشیدن قوی بوده واسه اون بچه دبیرستانی لاغر و سبزهء نسبتن بی پول ! ... بگذریم ... خلاصه که خیلی خوبه همین چیز به این کوچیکی منو با خودش برد به اون روزهای قشنگ و حالمو کمی خوب کرد تو این عصر جمعه ایِ آرامش بعد از طوفان ... 

فقط حرف مفت زدن هیچوخ درد هیشکی رو چاره نکرده و نمی کنه ... حرفهای قشنگ زدن و قشنگ حرف زدن دلیل و ضامن قشنگ زندگی کردن نیست اصلا و ابدآ ... میشه هر جا نشست قد یه شاهنامه دادِ سخن داد که زندگی مجمع الجزایر همین دست بهونه های ساده و کوچیک اما ناب و خالصه به شرطی که حماسه و افسانهء زیباییشونو درک کنی ... که آدم اگه آدم باشه باید خودشو یله رها کنه تو آغوش لحظه و حال و به تبعش عشق و حال ! ... که میشه جای خالی نداشته ها رو با عشق ورزیدن و کشف دوبارهء داشته های هر چند کم و کوچیک پُر کرد ... که زیبایی باید تو نگاه باشه نه منظرگاه ... که خوشبختی باید خود از درون ببوید نه آن که عطار بگوید یا خیام یا حالا هر کی ! ... و کرور کرور و کتاب کتاب از این دست حرفها که فقط حرفن ... صوتن ... اما تا وختی هم نکشی و از جات پا نشی هیچ چی سر سوزنی عوض نمیشه ... باید انقد به این قبیل حرفها ایمان و باور داشت که دیگه اصلن حرف نباشن واسه آدم ... اگه غیر از این باشه حتی ارادهء قائم به تغییر هم خیلی وختها یه اتفاق کاملن عقیمه ... اونم تو دنیایی که هیشکی رو با هیشکی کاری نیست ... آدمها تو منظومهء روزگارشون حول مدار خودشون می چرخن فقط و در بهترین حالتش اگه پاتو نگیرن حداقلش اینه که دستتم نمی گیرن ... و این یعنی بین این شیش هف میلیاردی که تو همدیگه می لولن فقط خودتی که باید دلت واسه خودت بسوزه ... و این دلسوختن همونطور که اولش گفتم فقط حرف مفت زدن نیست !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :