من اسمشو میذارم تِرقّیدن !

وختی از یه نقطهء جنوبی شهر می ری به یه نقطهء شمالی ش ... یا وختی توی جاده داری می رونی ... یا حالا هر جور دیگه ای که خیلی مهم نیس ... کللن فک کنم وختایی که اختلاف سطح پیش میاد ... گوش آدم که کم کم گرفته و کیپ شده یهو باز میشه ... یه صدای تِرقّی میده و یهو همهء صداها از نو کشف میشن واسه آدم ... با جزئیات کامل و با کیفیت دی وی دی ! ... قبلش حس بدیه ... حس خفگی دس می ده به آدم ... کلافه ای ... حس می کنی ارتباطت با دنیای اطرافت محدود شده و رو به قطع شدنه ... ذهنی و جسمی ... حتی چشات پُر میشه ... منتظر اون لحظهء کشف مجدد صداهائی هستی که گمشون کردی ... و چقد مزه میده اون لحظه ای که ذکرش رفت ... من اسمشو میذارم تِرقّیدن گوش ! ... یا حالا هر چی ... مهم اسمه نیست مهم اینه که همهء کدر شده ها دوباره زلال و شفاف میشن واسه آدم ... خیلی لذتبخشه ... با این که یه کم دردم داره ولی می ارزه ... وختی یهو بعد از یه روند آزار دهندهء صداها رو گم کردن در لحظهء اوج این روند بعد از یه آن سکوت ، ریز ترین صداها رو می شنوی و لمس می کنی حس نوزادی رو داری که همین حالا از خلاء وارد یه دنیای نو و پر هیاهو شده ... حتی می تونی صدای رشد برگهای گیاهانِ خدا رو بشنوی تو اون لحظهء ناب ... 

روح و ذهن آدمم گاهی وختا به تِرقّیدنی از این جنس و از این دست نیاز مبرم داره بنظرم ... به قول دوستی که نمی دونم جمله و مضمون مال خودش بود یا از بزرگی نقل میکرد : برای اینکه آدم دیگه ای بشی باید کارهای دیگه ای بکنی غیر از اونچه تا حالا می کردی ... باید جور دیگه ای ببینی و بشنوی که تا حالا نخواستی یا نتونستی ببینی و بشنوی ... یجور بازنگری ریشه ای تو همه چیز ... دقیقن همه چیز ... سخته ... خیلی ام سخته ... دردم داره ... ولی اگه بتونی انقد مزه می ده که نگو ... عین همون تِرقّیدن گوش ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :