سردم بود ... سردش خواهد بود ...

امشب بخاری رو را انداختیم ...

منی که تا چند دقیقه پیش مثل مرغ بال و پر کنده بودم حالا آرومم ... دیگه از اون حس بد سرما خبری نیس ... فقط سرما و اذیت جسمی نبود ... یه جور حس بی پناهی انتزاعی ذهنی بود بیشتر ... یه جور استیصال الکی ... بی فایده س تلاشم برای گفتنش ... یه حس بد غیر قابل تشریح که لابد همه تجربه شو دارن ... رفع شد خدا رو شکر ... ولی برای خیلیا رفع نمیشه امسال ام مثل سالای پیش ... خیلیایی که روز به روز دارن خیلی تر می شن ... حتی اگه یه بنی آدم مث من گیج و سیب زمینی و کز محنت دیگران بی غمم باشی باز می بینی که هر سال تعدادشون داره زیاد تر می شه ... برای ماهایی که چن درجه سانتیگراد بالا پایین بالا پایینمون می کنه حتی تصور اینکه یه شب پاییزی یا زمستونی رو تو خیابون بخوابیم فاجعه و دیوانه کننده س ... ولی اونا می خوابن ... اونا کی ان ؟ ... از کرهء ماه اومدن ؟ ... بدناشون از فولاده ؟ ... همونا که شبا جایی ندارن بخوابن ... اونا که تابستون عروسیشونه و زمستون عزاشون ... همونا که با پسموندهء خوشگذرونی همشهریاشون نصفه نیمه سیر می شن و تا صب سگ لرز می زنن با لباسای خیس و با پر رویی تمام جلو چش خدا بازم زنده می مونن واسه شب بعد ... کی بودن ؟ ... کجا بودن ؟ ... حالا چرا اینجا ان ؟ ... چرا جا ندارن ؟ ... چرا دنیا واسشون جا نداره ؟ ...

یه بخاری را انداختیما ! ... چقد زر زدیم نصفه شبی !!    

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :