به شرطی که بدونه شاد و خوشبختی ...

 

١- دستم را شسته ام و آمدم نشستم پای کامپیوتر که آپدیت کنم ... کوفت ! ... چرا می خندید ؟! ... نگفتم وضو گرفتم که ! ... اینطوری حس بهتری دارم خب ... دلیل هم ندارد ... مثل خیلی از کارهای همهء آدمها ...

٢- زلزله ... ترس غریبی دارم از این کابوس لعنتی ... هر بار که بهانه ای آوردتش جلوی چشمم که در موردش یک پست بنویسم جلوی خودم را گرفته ام ... این بار هم می گیرم ...

٣- چند روز است دارم به این موضوع فکر می کنم که اصولن وبلاگ نوشتن به چه دردی می خورد مثلن ؟ ... آنها هم که مرا کمی می شناسند می دانند انقدر خر هستم که عطای یک خانهء کمتر یا بیشتر از هشت ساله را به لقای حس و حال یک لحظه ببخشم یکهو ... هر چند دوست ندارم اینطور بشود اصلن ... بگذریم ! ... چی می گفتم ؟! ... آها ... اینکه اصولن وبلاگ نوشتن به چه دردی می خورد ... یادم افتاد ... اسامی نویسندگان کامنتها را چک می کردم گمانم که به این فکر افتادم ... همیشه یکسری اسم آشنا و ثابت ... می دانم وبلاگ رسانه نیست و بُرد و مخاطبش محدود است و رسالت و از این شر و ور ها هم ندارد عمرن جز اینکه نویسنده اش را کمی خالی و سبک کند ... اما خب باز از خودم می پرسم چه کاری ست هی برای یک عده مشتری ثابت کرکرهء مغازه را مداوم بکشیم بالا ؟ ... شاید بهتر باشد بکشیم پایین ! ... کرکره را عرض کردم منحرف های ذاتی ! ... البته می دانم و می دانید که این فکر و خیر سرش منطق ، هم قد صاحبش بی قد و قواره و داغون است ... یعنی انقدر شل و آبکی ست که همین الان خودم هم می توانم عین چی رد و نفی اش کنم ... لذا بی خیال !

۴- عمر کوتاه و محدود است خواهران و برادران شرعی و دینی من ! ... لذا حظِ آسمانی جادوی موسیقی و صدا و شعرها و کللن دنیای ترانه های شهیار قنبری باشکوه را از دست ندهید لطفن ... از ما گفتن !

۵- لابلای زنده بودن های دری وری اش بهانه لازم دارد انسان برای زندگی کردن ... این را دیگر هر خری می داند ! ... کوچک و بزرگ بودنش هم بسته به کَرَم اوس کریم است و خیلی چیزهای دیگر ! ... کوچک مثل همین اینرنتی که امشب وصل است ... بزرگ مثل همین اینرنتی که امشب وصل است ! ... مثل لذتی که یک وبلاگ نویس از هر روز آپدیت کردنش می برد یا مثل لذتی که آن دیگری از سالی چند بار نوشتنش ( می برد ) ... مثل اینکه هیچکس یادش نیست یک زمانی من یک عینک زرد داشتم الا خودم و خودم ! ... مثل دلخوش بودن به تعطیلی قرمز رنگ مثلن دو ماه بعدِ توی تقویم که وختی برسد اصلن نمی فهمی چطور گذشت و رفت تا دسته ! ... مثل لذت بردن از پاییزی که هنوز درست و درمان پاییزیتش را رو نکرده برایت و برای همهء آنها که مثل تو دیوانهء حال و هوا و مرامش هستند دربست ... مثل همین آلبوم آخر احسان خواجه امیری ... مثل همینکه شاعر به شرط دانستن اینکه یکی که یکوختِ گیرم دور و دیری بوده حالا شاد و خوشبخت است ، شعری به این حد از زیبایی بگوید که هر وخت گوش می کنی طوری بلرزد و تکان بخورد تهِ دلت که فقط خودت بفهمی و بس تازه آنهم بدون اینکه علتش را درک کنی خیلی ... یا مثل خیلی چیزهای دیگر که به جان خودم الان یادم نیست وگرنه می گفتم تا صبح !   

۶- اعتراف می کنم که خیلی دوست داشتم قبل از ارسال این پست ، یک شیر پاک خورده ای پیدا شود کامنتهای پست قبل را رُند 30 تا کند که پیدا شد ! ... دم مسیح بانو گرم ... خیلی مزه داد ... هر چند مسخره است این دریغ ها و آرزوها و حسرت های کوچولو ... عین خود آدم ... عین خود زندگی ...

٧- اینکه آدم ( هر قدر هم حقیر و معمولی ) در هیاهوی بی حد شلوغ و سرسام آور بازار مکارهء بودن ، یک چیزهایی دارد فقط و فقط برای خودش خیلی محشر است ... 

 

***

 

پی نوشت یک :

عکس نداشت این پست ... اما حالا دارد ... محض گل روی ابر چند ضلعی ...

پی نوشت دو :

در راستای زلزله این پست موسیو گلابی را با موضوع ( پیامدهای زلزله در کشورهای مختلف دنیا ! ) بخوانید و دور از جان بترکید از خنده ! ... طنز ناب یعنی این ... دست مریزاد دارد جددن ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :