عمیق ... نفس ...

هشتاد ؟ ... هشتاد و یک ؟ ... کی بود آن سالی که نفس عمیق را توی سینما ( عصر جدید گمانم ) دیدیم ؟ ... هیچ یادم نیست ... مثل خیلی چیزهای مهم و غیر مهم دیگر ... حافظه نیست که ... شمبلیله است ... الان عباس بود تا وضعیت آب و هوای آن روز و آن ساعت و اینکه هر کدام چه لباسی تنمان بود و ظهرش ناهار کجا و چی خورده بودیم و سرجمع چقدر پول توی جیب جفتمان بود را ریز به ریز می گفت ... دیشب بعد از این همه سال برای بار دوم نفس عمیق شهبازی را دیدم ... با مریم و وحید ... نمی دانم خوششان آمد یا نه ... من که دیوانه شدم باز ... هر چند اعتراف که مثل بار اول باز یک جاهائیش را نفهمیدم ... اما خیلی چیزها را فهمیدم ... از فیلم نه ها ... از خودم ... نمی دانم ... شاید هم هیچی نفهمیدم ... اما این را فهمیدم که از بار اول حس و اتمسفر و حال و هوایم پاکارتر بود برای دیدنش ... خلاصه که چسبید خیلی ... 

***

آیدا: ببین من یه سیستمی دارم تو زندگیم به اسم راهپیمایی‌های طولانی مدت. بعد توی این راهپیمایی‌های طولانی مدت من همینجوری شروع میکنم، راه میرم، راه میرم، اصلا حرکتمو قطع نمی‌کنم. ماشینا بوق می‌زنن، مردم بهم متلک می‌گن، ماشین میاد از روم رد می‌شه، برف میاد، بارون میاد، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه میدم. الانم اگه سوار شدم به خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم. حوصلهٔ راه رفتن دیگه نداشتم، خسته شده بودم. بعد به خاطر اینم هیچی نمی‌شنوم برای این که تو گوشم موسیقیه. بعد، تمام مدت دارم موسیقی گوش می‌دم. تو چی؟ تو موسیقی گوش می‌دی؟ اون وقت چی گوش می‌دی؟ چون می‌دونی، من آدما رو از رو موزیکی که گوش می‌دن طبقه‌بندی می‌کنم. یعنی این که واسم مهمه بدونم کسی بلوز گوش بده، یا جَز گوش بده، یا موسیقی آلترناتیو گوش بده، یا مثل من فکرش باز باشه، اول باخ گوش بده، بعد موسیقی آلترناتیو گوش بده، بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه. بعد حالا چی گوش می‌دی؟

منصور: من داریوش گوش می‌دم.

 آیدا: … نکته‌شو گرفتم!

***

پی بعد از ناهار نوشت ! :

بعد از کلی زوم کردن و وارد آوردن فشارهای دیپلماتیک به دوگوله های خاکستری و باقی نواحی ! یادمان افتاد که فیلم را با عباس و بی تا و رعنا دیدیم ! ... عصر جدیدش هم درست بوده ! ... جهت اطمینان بیشتر SMS ای از سید عباس استعلام کردیم تایید فرمودند ! ... گمانم ماه رمضان هم بود چون تا آنجا که یادمان است قبل از فیلم رفتیم توی یک کوچه خلوت حوالی وصال چیپس و خرت و پرت خوردیم یواشکی ! ... البت این روایت اهل سنت است و تا یک استعلام اس ام اسی دیگر صورت نپذیرد خیلی قابل استناد نیست ! ... گفتیم بگوئیم یکوخت مدیونتان نشویم !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :