همچنان میان برنامه !

به جان عزیزتان ما الان خیلی دوست داریم آپدیت کنیم ها ... ولی به همان دلیلی که مریم نوشته معذوریم در حد تیم ملّی هفت سنگ و بُزکِشی !

لذا جهت خالی نبودن عریضه و انجام فریضه عرض می کنیم خدمت انورتان که بروید در بازی کامنت دونی آلن شرکت کنید باشد که رستگار شوید !

***

پی رکورد نوشت ! :

ابر چند ضلعی ظرف ده دقیقه ده تا پست آپدیت کرده که یک رکورد گینسی محسوب می شود !

***

پی زنهار نوشت ! :

آنها که هنوز داستانی برای عکسداستان ننوشته اند بدانند که شیرم را حلالشان نمی کنم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :


میان برنامه !

من هنوز هم حیرانم که فرزین چطور اینکار را کرد ! :

عکس دوم را در وبلاگ خود بی تا ببینید !

***

لطفن داستان من را توی کامنتهای عکسداستان بخوانید ... با تشکر از دوستانی که لطف کردند و نوشتند ، من هم منتظرم که داستانهای شما را آنجا بخوانم ...

***

این پست مریم ترین را هم بخوانید ، هرچند خیلی تلخ است ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


بازگشت عکسداستان ...

آنچه بر عکسداستان گذشت ، گذشته ... در موردش مفصل حرف زدیم همان وختها ... حتی بیشتر از مفصل ! ... مهمتر از اتفاقاتی که رخ داد بنظر من این است که ما چند تا دوست بودیم که ایدهء قشنگ محسن را گذاشتیم وسط و مثل بازیکنان یک تیم فوتبال دورش حلقهء اتحاد زدیم و شروعش کردیم ...

و به گواه خیلی ها در همان مدت زمان کوتاه عکسداستان وبلاگ محبوبی شد ... کلبهء چوبی قشنگی شد وسط جنگل سیمانی روزمرگی ها ... که توش جمع می شدیم و دور تا دور یک شومینهء هیزمی می نشستیم قصه می گفتیم و به قصه های هم گوش میدادیم و با زل زدن به یک تصویر ده ها ایده و داستان از توی پیله های ذهن هایمان پروانه می شد و به پرواز در می آمد ... پروانه هایی بیحد متفاوت و رنگ به رنگ اما بیحد زیبا و قشنگ ... من در این مدت از خیلی از بچچه ها شنیده ام که در روزهای ( هرچند کوتاه ) اوج این وبلاگ ، شدیدن خاطرخواه اتمسفر و فضایش بوده اند و خب فکر می کنم خیلی حیف است در این برهوتِ جمود ، همچین کلبه ای را از دست بدهیم ...

لذا می خواهم همینجا از همهء آنهایی که آمد و رفت داشتند به این کلبه و دوستان جدیدتری که شاید خیلی آشنا نباشند با فضای این ( تصویر قصه خانه ) ، خواهش کنم که باز دور هم جمع بشویم و قصه بگوئیم و قصه بشنفیم ... از همین پست امروزش شروع می کنیم پس ... پیش پیش ممنون از همه ...

***
پی توضیح نوشت :

این پست رو برای تولد عکسداستان نوشته بودم ... فکر می کنم دوستان جدید جواب سوالات احتمالی شون رو بتونن توش پیدا کنن ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


شباهت های تودرتو ...

این هم توصیفات و تشبیهاتِ حمید :

قبل نوشتِ حمید :

کم سعادتی از منه که بعضی دوستانی که کرگدن اسمشونو آورده رو انقدری خوب نمیشناسم که بتونم حس نوشته هاشون رو جلوی آینه این بازی بذارم و بخاطر همین از اسم نازنین بعضی دوستان حرف نزده میگذرم...پیشاپیش از همه شون عذر میخوام...

کرگدن : توی قلب یه روستای متروکه...قرنها بعد از اینکه آخرین آدماش رفتن...تو کف انباری یه خونه گلی فروریخته...یه کوزه سفالی...توش چند تا دونه بادوم...که خدا میدونه چند سال پیش یه بچه قایمشون کرده بوده که بزرگ شد بکاره که بشه درخت...حیف که یادش رفت...

مریمترین : یه بچه دو ساله که هنوز زبون باز نکرده...کنار حوض یه پارک شلوغ...که وقتی میخواسته توپشو بندازه بالای بالای بالا افتاده تو حوض و حالا هرچی گریه میکنه کسی زبونشو نمیفهمه...در حالیکه توپ داره همینطور از ساحل کوچک حوض دورتر میشه...

وحید غزلخونه : لحظه ای که باد از دست بچه ها بادبادک رو یادگاری میگیره تا ببره واسه خورشید...هنوز بچه ها دارن بادبادک رو که جالا فقط یه نقطه شده نگاه میکنن...بی حرکت و آروم وایسادن...انگار که خدا داره میره...

حامد از نفس افتاده : یه آپارات قدیمی....یه اتاق تاریک که با نور فیلم هی روشن و تاریک میشه...یه فیلم کلاسیک عاشقانه...یه سکانس محشر...یه مرد با موهای کم پشت جوگندمی که به پرده خیره شده و پلک نمیزنه...تا اولین قطره اشک نیفته...آخه میدونه که های های همیشه از همینجا شروع میشه...

آرش میرزا قلمدون : یه مداد سیاه...یه مداد قرمز...یه پاک کن و یه تراش...یه برگه امتحانی که بالاش با خط کودکانه ای نوشته شده "دیکته"...خانوم معلم داره دیکته هارو تصحیح میکنه و منتظره بچه ای که وسط دیکته جامونده و با گریه رفته دستشویی برگرده تا با خط شکسته اش املای دو خطیشو تموم کنه...

فرهاد روح تکانی : یه روستای آروم تو دل کوه...ازونا که هنوز کدخدا داره...ازونا که هنوز مرداش اسب سوار میشن...و وقتی از کار مزرعه خسته میشن بیل رو تو دل خاک فرو میکنن و سیگاری آتش میکنن و در حال چای خوردن دورا رو نگاه میکنن...

ایرن : یه بستنی قیفی پیچ پیچی صورتی سفید که از دست یه دختربچه افتاده تو جوب...وقتی داشته بدو بدو میرفته خونه که تا آب نشده با عروسکاش قسمت کنه...تو مهمونی خاله بازی تک نفره اش...

محسن خرمالو : بیمارستان روانی...عصر وقت هواخوری...کنار نرده های رو به خیابون...یه مرد پنجاه ساله لاغر که داره مثلا با دستاش ساز دهنی میزنه...و به بچه هایی که دارن از پشت نرده مسخره اش میکنن و شکلک درمیارن لبخند میزنه...نگهبان سوت میزنه...بچه ها فرارمیکنن...مرد سازدهنی رو(دستش رو ) میکنه تو جیبش و میره تو فکر...

دختر آبان : کندن آخرین بادکنکهای زرد و قرمز از روی دیوار...برداشتن آخرین عروسک از بالای تخت...مچاله کردن آخرین نقاشی...آماده شدن برای زن بودن...سختترین کار دنیا...

می نو : یه فرش دستباف زیبا که زغال قلیون گله گله نقشاشو سوزونده...ولی هنوز ایمان داری...که این بته جقه ها دوباره نو میشن...با اولین بارون...

من و من : یه تخت دونفره تو یه اتاق بچه که شبا وقتی چراغا رو خاموش میکنن میشه یه قطار...که آدرس کل سرزمینای خیالی توی کتابارو که بزرگترا میگن حقیقت نداره بلده...صبح که از خواب پا میشی یه چشمک...یعنی ما یک راز داریم...

سعید مجید حمید : یه مرد چاق سیبیلو پشت دخل یه فلافلی پرمشتری تو یکی از خیابونای شلوغ آبادان...که همونقدر که جنوبی و خونگرم و بامعرفته زود رنجه و لجوج...

فتوغرافچی منحرف : لحظه ای که کابین چرخ و فلک شهربازی به بالاترین نقطه اش میرسه و صدای جیغ خوشحالی مسافرای یک دقیقه ایش گوش تمام پارک رو پر میکنه...

پاییز بلند : یه پسر مهاجر با پوست تیره...دم غروب...صندلیای چیده شده تو محوطه باز کافه ای تو یکی از خیابونای خلوت پاریس...لحظه ای که بغضش میشکنه از بس که دلش میخواد به یاد گذشته ها به زبون مادری یه جک بامزه بگه و همه رو بخندونه ولی نمیتونه...

ن.م.نگاه : آتاری دسته خلبانی...هواپیما...لحظه ای که بعد از صد تا مرحله رد کردن یه کشتی بهت میخوره و بنگ...و هیچکس نمیپرسه که چطور کشتی ها با هواپیماها برخورد میکنن...

کیامهر : یه قلیون خوانسار تو یه قهوه خونه پایینتر از میدون مولوی که طبق یه قانون نانوشته فقط یه پیرمرد با سبیل و ته ریش سفید و جای یه خالکوبی پاک شده روی بازو حق داره پشتش بشینه...این همون رازیه که اولین روز شروع کار شاگردای قدیمی تو گوش شاگردای جدید میگن...

یوتاب : جاده چالوس...صبح زود...بارون...یه زن که رو صندلی جلوی یه بنز خیلی قدیمی کنار راننده نشسته و سرشو به پشتی صندلی تکیه داده و با صدای لالایی برف پاک کن داره خوابش میبره...

محبوب : یه گله اسب سفید تو دشتای کوهپایه های زاگرس...اونجاها که سبزه ولی با شمال توفیر داره...اونجاها که هنوز جای ویسکی و ساحل بوی شیر تازه و خون و تفنگای قدیمی میاد...اونجا که هنوز ایلیاتی یعنی کوچ...

آرش بابای هانا : یه درخت گردوی کهنسال که از شاخه اش یه تاب آویزونه و داره با نسیم و صدای آواز دسته جمعی برگا و شاخه ها آروم آروم بچه باد رو تاب میده...

دافی نگار : یه دونه مهره دبرنا که یه بچه شیطون انداخته تو فنجون قهوه...وسط یه مهمونی بزرگ خانوادگی که گوش تا گوش سالن اصلی پره از مردای کراواتی سبیل تاب داده و زنهای چهل ساله ای که هنوز مثل بیست سالگی ها قهقهه میزنن...

هلیا : یه گوشی شیک دخترونه که تو یه تاکسی داغون جامونده...لحظه ای که دختر زنگ میزنه و معلم بازنشسته ای که عصرا مسافرکشی میکنه گوشی رو از پنجره میندازه بیرون...

وحید وب گپ : سنگ فرش خیابون ولیعصر...روبروی پارک ملت...وقتی مرد میانسال شیک پوش شش تیغه داره رو به بالا قدم میزنه و بعد از مدتها بغضش میترکه به یاد همرزماش تو عملیات کربلای...

مهتاب تب ماه : یه بارون تند تو دل اقیانوس آرام...جایی که تا حالا پای هیچ کشتی یی بهش نرسیده و تا صدها کیلومتر از هر طرف فقط آبه و آب...همه چیز مثل صدها هزار سال پیش آرومه...مثل همین لاکپشت که چند متر پایینتر از سطح آب داره شنا میکنه...

مامانگار : یه سینی پر از هندونه که مادربزرگ اون مدلی که نوه هاش دوس دارن قاچ کرده...و منتظره بچه ها از آب تنی کنار رودخونه برگردن تا در حالیکه کلی ذوق کردن ماچمالیش کنن...

مهدی پژوم : دم افطار...یه کاسه آش نذری که زن چادری همسایه جدید واحد روبرویی آورده...لحظه ای که تصمیم میگیری با اینکه روزه نیستی منتظر بشی اذان بگن تا...بعد از سالها دوباره افطار کنی...

مکث عمه زری : یه میز شطرنج تو اتاق مطالعه یه خونه اعیونی که از آخرین بازی که سفیدا سیاهارو مات کردن دست نخورده مونده...

رضا سیرجانی : هواپیما...فرودگاه...بادبانها را برافرازید...لنگرها را بکشید...به خانه برمیگردیم...

مجتبی پژوم : یه جک بی تربیتی که بابا آروم تو گوش باجناقها میگه و همه بلند بلند میخندن...یه لحظه ناب بدون بحثهای سیاسی...یه لحظه دوباره جوانی...

هیشکی : یه پیرمرد که یه موتوری نامرد حقوق بازنشستگیشو جلوی بانک ازش میزنه ولی باز از قلکش به سختی یه هزاری میکشه بیرون تا وقتی خونه دخترش میره بتونه برای نوه هاش پفک نمکی بخره...

احسان جوانمرد : لحظه ثبت اولین "صد آفرین" تو دفتر دیکته تنبلترین بچه کلاس...روز حل کردن یه مساله سخت ریاضی پای تخته پیش چشم حیرت زده خانوم معلم و بچه ها...١٢ ضربدر ١۴...روزی که همه بچه ها میفهمن که تو هم میتونی...روز افتخار...

مامادو : طعم آش دندانی...یا...طعم لحظه ای که دارن تو گوش بچه اذان میگن...وقتی چشمای بچه با مخلوطی از تعجب و ترس اینور و اونور رو نگاه میکنه و نمیدونه باید گریه کنه یا نه...طعم خانه...بوی خوب بچه قنداقی...

***

توصیفات و تشبیهاتِ کرگدن :

برای آدم وبلاگ خوانی مثل من هر وبلاگ یک عالمی دارد ... یک اتمسفری ... یک حس مخصوص به خودی دارد ... یعنی هر وخت وبلاگی را باز می کنم حس و حالم کللن ورق می خورد نسبت به وبلاگ قبلی ... عصری داشتم وبگردی میکردم که کلیک کردم روی اسم گوریل فهیم و رفتم توی دنیاش ... جرقهء این پست از همانجا زده شد ... می خواهم یکسری وبلاگ را اسم ببرم و هر کدام را به یک آدم یا به یک حس یا به یک چیزی تشبیه کنم ...

١- مریم ترین :

یک دختر تپل غمگین با موهای بافتهء جودی ابوتی و پیراهن گلدار چین چینی که لب یک جوی آب زلال نشسته و پاهایش را تلو تلو می دهد توی آب جاری خنک و هی فکر می کند بی توجه به دنیای اطرافش ...

٢- حمید ابر چند ضلعی :

یک رادیوی قدیمی بزرگ ... کهنه اما زیبا و اصیل که منتظر است یکی دستمال حریر بردارد و غبارش را بگیرد تا موسیقی غمگین تو ای پری کجایی اش با صدای یک مجری شاد و سرزنده قطع شود ...

٣- وحید غزلخونه :

یک پردهء آبی آسمانی توری با گلهای کوکب درشت سفید که آرام با نسیم پنجره می رقصد و با اشعه های آفتاب لبخند زنان برای خودش بازی می کند ...

۴- حامد از نفس افتاده :

یک کتاب رمان قطور روی پاتختی کنار تخت توی یک اطاق دنج که دیوارهاش پر از عکس و پوستر نویسنده ها و شاعرهای بزرگ و جددی و آدم حسابی خارجی ست ...

۵- آرش میرزا قلمدون :

یک شورلت قدیمی داغون اما باشکوه که توی یک خیابان قدیمی خلوت با ردیف چنارهای پیر پارک شده در فصل پاییز ...

6- دکتر صدیق :

یک عینک ته استکانی و یک انگشتر عقیق بزرگ روی یک میز عسلی چوبی قدیمی منبت کاری شده که کنارشان هم یک دیوان حافظ نفیس جا خوش کرده ...

7- فری روح تکانی :

مرد میانسال خوش چهره ای که توی یک قایق کوچک روی رودخانه ای زیبا با کلاه حصیری دراز کشیده و یک کتاب شعر را ورق می زند و سیگار می کشد ...

8- ایرن :

یک تاپ بنفش که بر روی بند رختی جلوی یک کلبهء جنگلی میان سایه روشن های درختان و چمن ها سرخوش و نرم تاب می خورد برای خودش ...

9- محسن خرمالو :

دستهای لاغر و رنگی لئوناردو داوینچی موقع کشیدن لبخند مونالیزا ...

10- دختر آّبان :

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...

11- می نو :

یک عود خوشبوی در حال سوختن روی میز یک کافه با موسیقی سرخپوستی و دست زیبا و ظریف دختری با مچ بند سبز روی میز ...

12- من و من :

یک جفت راکت بدمینتون در زیباترین نقطهء یک پارک کنار هم روی چمن ها که صاحبانشان رفته اند آب بخورند و برگردند زود ...

13- سعید مجید حمید :

شخصیت اصلی فیلم زیر نور ماه در زندگی واقعی اش که دارد پیاده رو خیابان ولیعصر را قدم می زند تا تمام موجودی جیبش را به مستحق ترین گدای سر راهش بدهد و پیاده برود خانه ...

14- فتوغراف چی منحرف :

یک سوت.ین چرمی با بندهای فلزی که از بالکن آپارتمانی افتاده وسط خیابان ، درست جلوی یک ایستگاه اتوبوس شلوغ پر از بچه مدرسه ای های شیطان ...

15- آلن :

یک عصای شیکِ کنده کاری شده زیر چوبرختی قدیمی ای که لباسهای پدربزرگ با همان عطر همیشگی خاصش به آن آویزان است ...

16- محسن پاییز بلند :

بار تِندر شوخ و شنگ و هیزی با موهای بور و چشمان سبز که امشب قصد دارد رکورد بزند و بعد از خوابیدن با 3 دختر زیبا و خوش اندام روسی آخرین فصل از کتاب سیاسی فلسفی اش را بنویسد ...

17- ن.م نگاه :

گنجشک کوچولوی بازیگوشی که هم صبح بهاری عابران خوابالوی کوچه را قشنگ می کند با جیک جیکش و هم روی سر بعضی هاشان کار خرابی می کند محض خنده و شیطنت ...

18- کیامهر :

صندوقچهء عتیقهء مادربزرگ خدابیامرز که حالا به نوه اش ارث رسیده و توش پر از وسایل قدیمی مادربزرگ و وسایل مدرن دختر جوان است لبریز از عطر حنا و یاس و جادوری و ورساچی ...

19- یوتاب :

نم نم باران لابلای شاخه های درختان کهنسال پارک لاله در اولین روز از فصل زمستان همراه با عطر علف و اقاقی حتی اگر فصلش نباشد ...

20- محبوب :

ابرهای سفید توی یک آسمان نیمه ابری نیمه آفتابی قشنگ که معلوم نیست می خواهد ببارد یا نه اما تماشایش آدم را صاف می اندازد وسط بهشت ...

21- گفت و چای :

دلقک جوانی با شکم کمی جلو آمده و کللهء طاس و سبیلهای باریک و عینک گرد دسته سیمی که بعد از ساعتِ کار سیرک تکیه داده به بشکهء چوبی آبجو و به افق زل زده و بغض دارد ...

22- گوریل فهیم :

آسانسور شیک و دل نازک یک برج مسکونی که آخر شب درهایش را عمدن به روی ساکنین قفل کرده تا عطر تن دخترک طبقه سیزدهم را تا صبح در خودش نگه دارد ... 

23- آرش بابای هانا :

یک دفترچه عقاید کهنه و ورق ورق شده توی کمد دختر نوجوانی که دوست دارد دنیا را آنطور که خودش می خواهد سیاحت کند و لمس کند ...

24- دافی نگار :

یک کلاه بزرگ و اشرافی با پرهای رنگارنگ روی یک تخت باشکوه از جنس گردو و آبنوس که آفتاب از پنجره افتاده روش در سکوتی محض و مرموز ... 

25- عکسداستان :

یک پسر عصیانگر فراری که در خیابانهای سیمانی یک ابرشهر گم شده و می ترسد از گذر تند ثانیه های غروب و تاریک شدن هوا ...

26- پسر مزرعه دار :

یک سینی مسی قلمکار خیلی بزرگ که برای چاشت کارگرهای وجین کاری پر شده از ماست و سرشیر و پنیر تازه و نان محلی داغ ...

27- هلیا :

یک کمد شیک پر از لباسهای گران قیمت با درهای چارطاق باز که صاحبشان هیچکدام را نپسندیده و با ساده ترین و کهنه ترین شلوار جین و تاپش رفته به مهمانی اشرافی ملکهء اینگیلیس ...

28- وحید وب گپ :

دوچرخهء کوهستان مدرن و گرانی که تکیه داده شده به یک چرخ و فلک قدیمی کنار یک خیابان طولانی در محلله ای اصیل نشین ...

29- مهتاب :

چکه های مذاب و داغ شمعی که در شام غریبان می چکد روی دستان کوچولوی پسر بچهء موچتری لاغری که خجالت می کشد قاطی بچه های کوچه بشود ...

30- مامانگار :

یک نوار کاست پر از داستانهای کودکانهء لطیف و شاد اما عمیق و فلسفی و آموزنده که مغازه دار به شدت دارد توصیه می کند مادر برای کودک بازیگوشش بخرد ...

31- نئوبلاگر :

تفنگ دو لول و درازی که میخ شده به طاقچهء اطاق پدر بزرگِ بازنشستهء ارتشی که نوه ها همگی در حسرت از نزدیک لمس کردنش هستند ...

32- مهدی پژوم :

یک جانماز سبز بته جقه دار دستباف با یک تسبیح شامقصود سبز ، پهن شده در ایوانی دلباز ، مشرف به باغچهء گلهای محمدی و آفتابگردان و حیاطی آب پاشی شده ... 

33- مکث عمه زری :

گل سر قرمز و سفیدی که افتاده زیر تخت و هفته هاست که دخترکی گریان دارد همه جای خانه را دمبالش زیر و رو می کند و بلاخره پیدایش خواهد کرد ... 

34- رضا سیرجانی :

گربهء چاق و تمبلی که توی آشپزخانهء قصر لویی چهاردهم عین مانکنها می خرامد و از شکم سیری به بوقلمون های بریان و شکم پر حتی نگاه هم نمی کند ...

35- مجتبی پژوم :

پیرمرد بچه بازی با چهره ای شبیه ملانصرالدین که یک پسر بچهء ترگل ورگل را روی الاغش جلو نشانده و وختی میخندد دندان های طلایش برق می زند ...

36- هیشکی :

شانهء چوبی دو طرفهء قدیمی ای در حال شانه کردن موهای پر کلاغی خیس و معطر دختر جوانی که آفتاب و مهتاب هم تا حالا یک تار مویش را ندیده اند ...

37- احسان جوانمرد :

یک توپ چهل تیکهء کهنه و پوست پوست شده که بچه های تخس محله هنوز و هرگز حاضر نیستند با یک توپ نوی گران عوضش کنند ...

38- مامادو :

کتاب ( چراغها را من خاموش می کنم ) که عروس جوان وختی تلفن زنگ زده ، گذاشته کنار قابلمه روی گاز و گوشه اش آتش گرفته و در حال سوختن است ...

39- جنابِ نوید :

تخته پاک کن کلاس شماره 217 ته راهرو طبقه دوم دانشگاه سوربن که آغشته است به گچ های سفید و رنگی سالیان سال ... 

40- سوسن بانو :

مبل چرمی و شیک موزه هنرهای معاصر که تمام دوره های دوسالانهء بین المللی کاریکاتور تهران را از نزدیک دیده و کلی خاطره دارد توی چشمهای دکمه ای اش ...

41- کلاشینکف دیجیتال :

قهوه خانهء شلوغ و مه آلودی که مشتری هایش در حال بحث سیاسی دارند دبرنا و گل یا پوچ بازی می کنند با هم و اخبار می بینند توی تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفید ...

42- کاریکاتوریست درک نشده :

قهوه جوش قدیمی و بزرگی که روی اجاق گاز سر رفته در حالی که مرد جوان غرق در لذت موسیقی کلیسایی در حال پخش است و روی کاناپه چرمی قرمز رنگ دارد خوابش می برد ... 

۴٣- واحه :

عینکِ خانم مدیر قدیمی ترین دبیرستان دخترانهء شهر که جا مانده کنار قرآن روی تریبون اجرای مراسم صبحگاه و فراش پیر برش می دارد آرام و با احترام ... 

***

پی بازتاب نوشت ! :

- دافی نگار عزیز در پست آخرشان حسابی من و این پست را شرمنده کرده اند ...

- کیامهر عزیزم و یوتاب بانوی گرام هم لینک داده اند که خیلی مرسی ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


حکایت آن آپدیت ناکام !

دیشب حول و حوش ساعت 11 شروع کردم به نوشتن یک پستِ ( به نظر خودم ) جالب توی سرسید آپدیت هایم ... این سررسید مخصوص پستهایی ست که قبل از شروع میدانم که طولانی خواهند بود یا خاطره انگیز ... یعنی آنهایی که علاوه بر آرشیو غیر قابل اعتماد وبلاگ ، دوست دارم روی کاغذ هم یادگاری داشته باشمشان ... اواخر نوشتنم بود و کللی ذوق داشتم برای آپدیت کردنش که برق رفت ! ... چاقو میزدی خونم در نمی آمد ! ... یکساعتی هم منتظر شدم ولی بابا برقی انگار بدجور به پاک رفته بود ! ... دمغ و کنف و کفری رفتم دراز کشیدم که بخوابم ... یکربع بعد برق آمد ... حس و ذوقم پریده بود و مریم که از نوشته ام خوشش آمده بود داشت سعی می کرد تشویقم کند بروم بشینم و تایپ کنم که دوباره برق رفت !

حالا ما ماندیم و یک پست ویژهء ۴ صفحه ای و ماتحتِ آب هندوانه ای و حس و ذوق پر کشیده ای ! 

راستی سوژهء پست مذکور را یادم رفت بگویم ...

حدود 40 تا از وبلاگ ها را انتخاب کرده ام و هر کدام را تشبیه کرده ام به آدمی ، حسی ، چیزی !

***

پی فعلن اسامی آن ۴٢ نفر نوشت ! :

مریم ترین.حمیدچندضلعی.وحیدغزلخونه.حامدازنفس افتاده.آرش ناجی قلمدون.دکترصدیق.فری صفریان.ایرن.محسن خرمالو.می نو.دختر آبان.من و من.سعید مجید حمید.فتوغراف چی منحرف.آلن.محسن پائیز بلند.کیامهر.یوتاب.محبوب گلستان.گفت و چای.گوریل فهمیم.آرش بابای هانا.دافی نگار.عکسداستان.پسرمزرعه دار.هلیا.وحید وب گپ.مهتاب.مامانگار.نئوبلاگر.مهدی پژوم.مکث عمه زری.مجتبی پژوم.هیشکی.احسان جوانمرد.مامادو.جنابِ نوید.سوسن بانو.ن م نگاه.کلاشینکف دیجیتال.واحه.کاریکاتوریست درک نشده.

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


مغزهای شیطون بلا ! - ( 2 )

***

پی توضیح واضحات نوشت ! : تبلیغ نوعی نرم کنندهء لباس !

***

***

پی توضیح واضحات نوشت ! : تبلیغ سری جدید  BMW !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


چارخونه های حال خوب کن ...

به این میگن یه لات بازی و ناپرهیزی اساسی ! ... از شرکت که زدم بیرون یه راست رفتم فروشگاهی که ایرن معرفی کرده بود و جیب قلمبه از مساعده مو فلترون کردم ! با خرید سه تا پیرهن چارخونه و یه تیشرت جودون ... شما که غریبه نیستید ، آخرین باری که این مدلی خرکی و عمده ! خرید کرده بودم یادم نمیاد ... اعتراف میکنم حتی واسه منی که لباس و زلم زیمبو و جیفهء دنیا واسم عینهو کفش حضرت علی میمونه ذوقش وصف ناشدنی بود ! ... یاد حرف دکتر مریم افتادم که بهش گفته بود گاهی وختا دست کودک درونتو بگیر و ببر بیرون بگردونش و براش کادو بخر حتی شده یه چیز خیلی ارزون و کوچولو ... ما آدما ذوق کردنمون و خوش شدن احوالاتمون دست خودمونه به چی به چی قسم ...

یه وختا یه چیزایی الکی واسه آدم عُقده میشه ... مثلن یادمه خیلی سال پیش دیوونهء آهنگ گریه نکن خدا بیامرز فرزین بودم ولی سه سال نداشتمش ... بیخودی طلسم شده بود گیر آووردنش ... به هر کی بگی میخنده ... حالا حکایت پیرهن چارخونه س ... از زمون دبیرستان عشق پیرهن چارخونه داشتم ولی نخریدم تا امروز ... فک کن ... اینهمه سال ... خیلی چیزا تو زندگی آدم اینجوریه ... یعنی آدم دلش می خواد ولی به هزار و یک دلیل از خودش دریغ میکنه این خواستن رو ... دلشو ضایع میکنه به قیمت هیچچی ... تو اشل بزرگ مثلن میشه عشق ... تو فیلم عروس آتش ، یه دیالوگی بین پور صمیمی و مهدی احمدی به همین مضمون و با محوریت عشق رد و بدل میشه که خیلی دوسش دارم ...

***

پی شله زرد نوشت ! :

شله زرد دستپخت مریم بانو رو ببینید هر چند پستش رو دعوا کردم تو کامنتاش !

پی دروغگو نوشت ! :

دوست مجازیِ نادیدهء نازنینی عرق شرم نشوندن رو پیشونی و شاخ کرگدن !  

پی کارتون نوشت ! :

این پست کارتون های کودکی کیامهر عزیز رو از دست ندید ، از ما گفتن !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


برنامه’ روزانه’ یک آدم روزه خوار !

- ساعت ۵ صبح :

بیدار شدن با سر و صدا و کولی بازی و جیغ و هوار هوار ( یارُم میایهء ) مومنین و مومناتِ منزل و خود را به خواب زدن و تنفس هوای مسموم زیر پتو ! به مدت نیم ساعت همراه با عذاب وجدان حاصل از ور ور های فرشتهء شانهء راست در بیخ گوش چپ !

- ساعت ٧ صبح :

بیدار شدن بی هوا ، به هوای صبحانه و مواجه شدن با جای تر بچه ای که نیست ! و ایضن مواجههء تلخ با یک بیلاخ بزرگ و یک آشپزخانه و اجاق گاز سوت و کور و کوفت کردن هر چیز خوراکی و ماسیده ای توی یخچال که آدم را تا حوالی ظهر زنده نگه دارد !

- ساعت ١٠ صبح ( محل کار ) :

دقمرگ شدن در اثر دیدن جای خالی سماور و قندان و نمکدان و خلال دندان و هر جنبندهء قابل خوردن دیگر و با حسرت زل زدن به بیکوئست ساقه طلایی و بستهء سیگار توی کشو با موسیقی پس زمینهء ذکر گویی همکار ریاکار و مادر فلان میز بغلی !

- ساعت ١ بعد از ظهر :

مرور خاطرات خوش ناهار خوردن در روزهای نه چندان دور گذشته ! و عینهو سگ بو کشیدن مولکولهای هوا به امید استشمام بوی غذا از شعاع ١٣ کیلومتری و خوردن بیسکوئیت در توالت شرکت یا اداره بعد از صرف نماز جماعت پر فیض و زوری و عماله ای !

- ساعت ٣ بعد از ظهر :

کوبیدن کلّه به دیوار به میزان لازم ، در اثر استخوان درد ناشی از خماری سیگار و چایی و معده درد ناشی از گشنگی و تشنگی و دمبال هف تا سولاخ گشتن در امباری و بایگانی راکد و زیر پله های اضطراری اداره برای چند پک ناقابل نیکوتین خالص !

- ساعت 5 بعد از ظهر :

گیر کردن توی ترافیک وحشتناک قبل از افطار ناشی از عجلهء مومنین گرسنهء خون جلوی چشمانشان را گرفته ! بعد از تحمل غیورانهء هشت ساعت بوی گند دهان و لوز المعده همکاران مومن و مومنهء محترم در حد اغماء و گوش دادن به اراجیف ملکوتی مومنان عبور موقت یکماهه !

ساعت 8 غروب :

کلنجار رفتن با احساس مغبونیت دم افطار بابت روزه نگرفتن اما بلاجبار روزه بودن ! ... و لمس حس خسر الدنیا و الآخرگی با تمام سلولهای بنیادی بدن ! همزمان با لذت بردن یواشکی و قاچاقی از ربنای ممنوعهء شجریان بزرگ و سبز !

ساعت 9 شب :

محکوم بودن به تحمل سریالهای چرند مناسبتی با سُس پندهای اخلاقی و معنوی گل درشت در آغوش پر مهر کانون گرم خانواده و در کنار اعضای محترم تا خرخره لمبانده و شدیدن درد فقرا و مساکین و ایتام و اصغار چشیدهء کانون فوق الذکر !

ساعت 12 شب :

گذاشتن کپهء مرگ و آماده شدن برای تکرار پروسهء کوفتی ذکر شده به مدت یکماه !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


پس ایمان نیاورده ها چی ؟!

این در واقع یک پیش پست است جهت شروع بحث رمضان ... ملتفتم که خیلی شخصی ست ولی اگر عشقتان کشید و دوست داشتید جواب بدهید ، بیزحمت بفرمائید که :

١- شما روزه می گیرید یا نه ؟

٢- اگر بله چرا و اگر خیر چرا ؟

٣- و اصولن فارغ از جواب دو سوال قبلی ، نظرتان دربارهء رمضان و روزه گرفتن و روزه خواری چیست ؟

*** 

من هم شب که رفتم خانه جوابهایم را به این سه سوال می نویسم ...  

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


اندر احوالات السید العباس الموسوی !

بنظر من 34 سالگی یک کمی دیر است برای اینکه مادر آدم از یک مسافرت زیارتی برای آدم لباس ختنه سوران سوغات بیاورد ! ... ولی ننهء سید عباس لابد اینطور فکر نمی کند خب ! : 

اگر قول بدهید پیش خودمان بماند و جایی درز نکند ، یک سند محکم و بی ردخور و انکار نشدنی اساسی ، از بچچه ننگی مفرط یک خرس گندهء عظیم الجثه برایتان رو می کنیم ! :

این هم دستخط سید عباس ... یک دوستی داشتیم زمان دانشگاه ، می گفت خط عباس معصوم است ! ... گمانم معصومیت با ختنه سوران و بچچه ننگی ارتباط مستقیم دارد ! :

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


بازی دستخط ها ...

 آرش ناجی ( میرزا قلمدون )

دافی نگار

فرزاد کافه چی

شایسته

چلینگر

دختر آبان

هیشکی

رویا بانو ( نسیم صبح )

کیمیا

میثمک

محسن ( پاییز بلند )

نقطه بانو !

صبا

صدف

سیروس

وحید ( خلاف عقربه های ساعت )

یکی مثل من

وحید وب گپ

حسین ترابی ( پسر یک مزرعه دار )

کیامهر

مهربان ( همسر کیامهر )

حبیب

م.ح.م.د

هلن

سعید مجید حمید

حسین

محسن منوخودم

تقی ( خرمالو )

ایرن

رضا سیرجانی

محبوبه

دروغگوی صادق

صنم

آلن

هلیا

مسی

می نو

آرماندو

تیشتریا

منیژه

سمیرا

ن.م نگاه

پسر آبان

فروزان

احسان پرسا

عاطفه

رامین ( کلاسور )

حمید ( ابر چند ضلعی )

وحید ( غزلخونه )

مریم ترین

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


...

پیرو پست قبلی

تا ساعت ١٢ امشب

منتظر دستخطهاتون هستم ...

mohsen_bagherloo@yahoo.com

***

پی آب هندوانه نوشت ! :

از میان خیل کثیر و میلیونی ذوق کنندگان از بازی اعلام شده در پست قبل ، از دیروز تا حالا فقط و فقط 4 دستخط ارسال شده لذا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


پیش بازی !

چن شب پیش کیامهر پیشنهاد یه بازی وبلاگی داد که جالب بود بنظرم ... بازی دستخط ها ... حالا من سعی می کنم این بازی رو را بندازم ... فقط اینم عین بازی عکسهای بچچگی یه کم همت غیر مضاعف میطلبه ! ... قراره هر کس دو خط با خودکار بنویسه بعد جسارتن هم بکشه و اسکنش کنه و ایمیل کنه برام ... یا زحمت آپلودشم بکشه و آدرسشو خصوصی بذاره واسم که همه رو یه جا و تو یه پست آپدیت کنم ... فقط چن تا نکته :

١- متن نوشته رو میذارم به اختیار خودتون ولی خواهشن یه جملهء کوتاه یکی دو خطی بنویسید نه مقاله ! ... حق ختنه کردن دستخط های دراز برای اینجانب محفوظ است !

٢- مرد باشید و پا نشید برید خوش خط ترین آدم فامیلتونو خِفت کنین که این یکی دو خط فوق الذکر رو واستون بنویسه ! ... صداقت و وجدان داشته باشید و البت شهامت !

٣- اونایی که می خوان تو این بازی شرکت کنن تو کامنتای همین پست اعلام رسمی کنن ! ... اگه تعدادمون به حد نصاب رسید بازی می کنیم ... اگرم نرسید که هیچچی !

۴- شاهکاراتونو به این ایمیل بفرستید : mohsen_bagherloo@yahoo.com

***

در راستای رعایتِ ضرب المثل سوزن و جوالدوز و همسایه ، از خودمان شروع می کنیم ! :


  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


مغزهای شیطون بلا !

پیش توضیح :

ممبعد قصد داریم اینجا نمونه هایی از طرحهای خلاقانهء عالم تبلیغات را الصاق کنیم ( فعلن ) تحت عنوانی که ملاحظه فرمودید ! ... یادم می آید خیلی سال پیش می خواستم این کار را بکنم ، یکی دو پست هم گذاشتم که متاسفانه ادامه ندادم ... امیدوارم اینبار مستدام باشد این حرکت ملی !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


خداحافظ غزلبانو ...

موقت نوشت :

دیشب مهمانی خداحافظی زری بود در خانهء مهدی پژوم نازنین ... یک شب بی نظیر ... نشمردم ولی حدود سی نفر بودیم ... از دیروز صبح که رفتم شرکت نخوابیدم تا همین الان ... یعنی دیشب هیچکس نخوابید ... این هم روایت های مختلف از رفاقت و خداحافظی :

روایت زری

روایت مهدی پژوم

روایت ایرن

روایت محبوب

روایت محسن خرمالو

روایت مجتبی پژوم

***

پی رفیق نوشت :

به خیسی چمدانی که عازم سفر است ...

زهرا باقری شاد را خیلی ها میشناسند ... نه بخاطر روزنامه نگار بودنش ... و نه بخاطر اینکه غزلهای محشری دارد و شاعر خوبی ست ... زری انسان خوبی ست ... آدم شریف و خوش قلب و مهربانی ست ... از آن آدمهایی که بی تعارف نسلشان رو به انقراض است ... نمی خواهم شلوغش کنم و از او بُت بسازم ... زری فرشته نیست ولی روح دریایی و بزرگی دارد ... فکر نکنید من آدم مرده پرستی هستم ! و حالا که زری دارد این مرز پر گهر را ترک میکند این حرفها را می زنم ... این را همه آنهایی که زری را میشناسند تصدیق می کنند ... حمید راست می گوید : ( ... اونیکه میره از نسل آخرین پرنده های این شهره ... ازونا که مهاجرت تو مرامشونه ... ازونا که یه روز صبح که چشم باز میکنی میبینی فصل عوض شده ... زمستون شده و پرنده بی پرنده ) ...

تلخ است کوچ پرنده های سپید شهر ... هر روز یکی ... یکی یکی ... و هر روز تنهاتر و بی پرنده تر و سیاه تر می شود آسمان شهرمان ... به زری و سالهای دانشکده که فکر می کنم سرم پر می شود از عطر غزل ... بوی گل محمدی و گلاب می گیرد جوهر خودکار ... رفاقت قصهء غریبی ست ... به زری که فکر میکنم اولین خاطره و پر رنگ ترین تصویر پیاده رو امیرآباد است چند روز بعد از اینکه چشمش را عمل کرده بود ... و منی که حالم خوش نبود و برایش درد دل میکردم خودخواهانه ... حواسم به رفیق نبود ... به چشمهای رفیق که دکتر گفته بود نباید خیس بشود اما شده بود ...

زری هر جای دنیا که برود همان دخترک معصوم و خوش قلبی خواهد ماند که دلش برای غصهء عالم و آدم خواهد گرفت و چشمهایش خیس خواهد شد از بغض دورترین آدم ممکن ... چقدر لحظهء آخر و موقع خداحافظی که همهء چشمها خیس بودند من و احسان و محسن مسخره بازی درآووردیم که بخندانیمش ... لابد سعیمان را کردیم که آخرین تصویرهایی که قبل رفتن از ما توی ذهنش ثبت می شود خندان و شبیه دلقکهای چاق با دماغ گندهء قرمز باشد ... احسان برایش نوشته : ( خواندمت با بغض ، گریه کردمت با حسرت ... اشک هام بی وقفه جاری بودند و جای محبوبه و ایرن خالی بود تا ببینند پشت آن همه مسخره بازی آدمی قایم شده که طاقت ندارد ببیند تلاش تو را برای خداحافظی از ماهی های حوض خانهء مهدی ... به گریه های شما می خندیدم و حالا به گریه های خودم می خندم ) ...

دارم به حرف مریم فکر می کنم که میگفت چقدر قشنگ بود آن در آغوش گرفتنهای زلال ... بی اندیشهء محرم و نامرحم ... راست می گوید ... رفاقت هزار بار نابتر و با ارزش تر و خالص تر از هر قانون و خط قرمزی ست ... کم ندیده ایم و نشنیده ایم که رفیق آدم ... عزیزتر از هر عزیزی ، برادر آدم بشود ... خواهر آدم بشود ... سفرت سلامت خواهر خوبم ... حق با حمید است که نوشته : ( کیه ندونه پرنده که میره از سوز زمستون نیست از غم زمستونه که میره ... خدا کنه یه روز که بهار میشه باز بیای ... خدا کنه تا اون روز زنده بمونیم و با همه پرنده هایی که رفتن " سر اومد زمستون " بخونیم ) ...

زری جان شاید یکروز دوباره همدیگر را دیدیم ... شاید هم نه ... در هر صورت مطمئنم نیازی نیست بگویم که جای تو همیشه در قلب همهء ما مثل روز اول محفوظ است ... اگر یکروز برگشتی سوغاتی های تقی یادت نرود که نوشته : ( برای من از این بلیز ها که عکس بروس لی داره بفرست ... برای نقی از این داروها بفرست که حالا حالا ها کلله اش بزرگ نشه و بخواد بمیره ... واسه محسن هم پروانه خارجی بفرست که آویزون کنه به موهای سمیه تا مراقبش باشن ) ... خداحافظ خواهرکم ... هرجا که هستی موفق باشی ... مواظب خودت باش غزلبانو ...      

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


پشمکِ نوستالژیک نصفه شب !

این جناب پشمک را الان که داشتیم از خانهء محسن و ایرن بر می گشتیم خریدیم !

یادش بخیر بچچگی ها و دنیای کوچک و رنگی اش ...

***

پی صادقانه نوشت ! :

بین خودمان بماند ولی اعتراف میکنم همانطور که قبلن خدمتتان عرض کرده بودم بچچگی های من توی شهر کوچکی در اطراف زنجان گذشت که توش اصلن خبری از این قرتی بازیها نبود ! ... آن سالها پشمک و بلال خوردن ما محدود میشد به سالی یکبار تابستانها که می آمدیم تهران ! ... شبهای فراموش نشدنی و مقدسی که دختر عمه ام دسته جمعی ما را می برد شهر بازی ... پشمک و بلال و هیجان و قهقهه های بی دریغ ... به اضافه آن موشهای مقوایی قرقره ای که نخ اش را که می کشیدی و می گذاشتی روی آسفالت عینهو یک موش واقعی شروع میکرد به جزبلا زدن ! ... جددن یادش بخیر ... حالا دختر عمه خودش عروس و داماد و نوه دارد و سالی یکبار عیدها همدیگر را می بینیم  ... و نمی دانم اصلن حوصله دارد نوه اش را تا پارک بغل خانه شان ببرد یا نه ... چه بد ... چه حیف ...

***  

پی تولد جوانمرد نوشت ! :

امروز تولد احسان جوانمرد بوده ... دروغ چرا ... یادم نبود ... الان که کامنتش را خواندم دلم گرفت عین دل خودش ... نازنینی کمیابی ست این بچچه ... تولدت مبارک پسر ... تولدت مبارک احسان عزیزم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


شاعر تمام شده ...

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

 

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است

 

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشقبازی من با ادامه ی بدنت

 

به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون

به بچّه ای که توام! در میان جاری خون

 

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

 

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره

 

به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»

به دست های تو در آخرین تشنّج هام

 

به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی

به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

 

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده، به مبل خالی من

 

به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام...

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

 

به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

 

قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده

قسم به من! به همین شاعر تمام شده

 

قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام

دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام

 

به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت

دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت

 

به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ ...

دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه

 

***

 

این شعر مهدی موسوی را شاهین نجفی خوانده ... و الحق خیلی خوب از کار درآمده ... مهدی توی پست جدیدش داستان تولد این ترانه را شرح داده و می گوید که شاهین نجفی لینک این ترانه را توی صفحهء فیس بوکش گذاشته و بالایش نوشته : (( تقدیم به سید مهدی موسوی ... این دومین کاری ست که با آن در استودیو ضجه زدم و بغض کردم و خواندم . کاری که مرا با خود برد به عمق کوچه های باریک شهر کوچکم . شاعر این شعر ، «مهدی موسوی» در واقع زوایای ناشناخته ی مرا سروده است . این کار هدیه ای ست به او و برای شما ... ))

***

امروز اتفاقی و کامنت به کامنت رفتم تا رسیدم به این ترانه ... توی شرکت دانلود کردم و ده بار پشت سرهم گوش کردم ... شاید هم بیشتر ... وختی رسیدم خانه باز دانلودش کردم و بارها و بارها گوش کردم ... حس غریبی دارد ... از آن حال و هواهایی که هر هزار تا ترانه با یکی ش به همچین حسی میرسی ... لااقل برای من که اینطور بود ... نمیدانم بار چندم بود گوش میکردم که بغضم شد اشک ...

این هم لینک ترانه ...

***

پی نوشت : خیلی برایم جالب است که دیروز بی آنکه از پستهای هم خبر داشته باشیم زری هم در مورد این ترانه نوشته : (( ... امروز اما حواسم به هیچ چیز نبود . سرگرم تماشای شعرخوانی مهدی موسوی بودم و بیهوش و بی حواس از همه ماشین ها و آدم ها عبور می کردم . بخشی از هوشم هم مانده بود پیش صدای شاهین نجفی وقتی که شعر مهدی را می خواند با آن صدای بغض آلود . همان وقت بود که فهمیدم این خواننده جوان برای تک تک کلمه هایی که از دهان مهدی از قلب مهدی از فکر و روانش بیرون آمده اند حرمت قائل است . تک تکشان را می فهمد و لمس می کند . بشنوید شاید با من موافق باشید . دست کم لذت که می برید . ))

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


یک صبح دل انگیز تابستانی !

اول صبحی دخترهء ..... تر زد به احوالاتمان ... سر چراغ قرمز واستاده بودیم بغل به بغل ... موتوری تلق و خورجین دار اول صبح خسته ای که بنظر پیک موتوری میامد با لباسهایی کهنه و کفشی در حال منهدم شدن آمد کنارمان ... خیس عرق بود طفلک ... داشت زور چپان میکرد خودش را برساند جلوی ماشینها ... عجله داشت ... یکجای خودش یا موتورش مالید به ماشین من ... یعنی تقه زد نرم ... برگشتم نگاش کردم دستش را گذاشت روی سینه اش که یعنی مخلصیم و ببخشید ... لبخندی زدم و با دست حرکتی کردم که یعنی فدای سرت چیزی نشده که انقدر داری معذرت خواهی میکنی ...

از ماشین من داشت رد میشد که لاستیک موتورش خورد به لاستیک ماشین دختر بغلی ... ماتیز بود شاید هم ام وی ام ... با شیشه های بالا و موهایی که می رقصید با باد کولر ... از این دختر زشتهایی بود که فکر می کنند خیلی خوشگلند ... صورت کوچولوی موشی با چانهء کوچک و لب و چشمهای ریز ... شبیه جوانی های مادربزرگِ خونهء مادربزرگه ... از آنهایی که غر زدن آب و نانشان است ... همین که لاستیک موتوری به لاستیک ماشینش خورد همچین با خشم و غضب برگشت عقب که انگار دارند ترتیبش را میدهند ... شروو کرد به فحش و بد و بیراه و غر و نق ... موتوری آمد جلوتر کنار شیشهء در سمت شاگرد که عذرخواهی کند ولی دخترک شیشه را نداد پایین ... لب خوانی زر زر هایش سخت نبود ... همینطور داشت فحش میداد ... موتوری عذرخواهی هایش را کرد و پیچید توی فرعی و رفت ... دخترک ول کن نبود ... دلم می خواست تا چراغ سبز نشده بروم ... لااله الا لله ! ... لعنت خدا بر دل سیاه شیطان رجیم ! ...

هی ام می گوئیم مردم بداخلاق شده اند چون اقتصاد فلان است ... با هم نامهربان شده اند چون شرایط سیاسی بهمان است ... بی محبت و بی گذشت شده اند چون زیر انواع فشارهای روانی هستند در این مملکت خراب شده با شرایط فعلی اش ... یعنی هی می خواهیم دمبال یک مقصری بگردیم که همه کاسه کوزه ها را سرش خراب کنیم و برائت بجوییم از رفتارهای آشغال خودمان ... نمی خواهیم باور کنیم ... قبول کنیم که خیلی وختها خودمان گه و عوضی هستیم و ربطی به زمین و زمان ندارد ... عادت کردیم بگوئیم که ایرانی تمدن دیرینه و فرهنگ بیشینه ای دارد ! ... مهمان نواز است ... مهربان است ... با گذشت و بخشنده است ... نوعدوست و مردم دار است ... خوش اخلاق و شریف و با شخصیت است ... ال است بل است جیمبل است و هزار تا ادعا و زر مفت دیگر ... حالا اگر اینها محض رضای خدا یک در هزار هم مصداق عینی نداشت به فلان چپ اسب کوروش کبیر !     

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


چار نکته در ساعت دو و دو دقیقه’ بامداد !

( علاقمندان به عضویت در تیم فوق سریعن هم اطاقی خود را برای روزها و شبهای اردو انتخاب کنند ! )

***

١- دلم می خواهد آپدیت کنم تا پست بی حد تلخ قبلی برود پایین ولی ساعت دو نصفه شب است و تازه از مهمانی رسیده ایم خانه ... لذا کاری از دستم بر نمی آید الان !

٢- نصفه شبها رانندگی در تهران یک عالمه لذتبخش است ... اگر هوا خنک باشد و کولر ماشین را خاموش کنی و شیشه ها را چار طاق باز کنی و تمام وجودت را بدهی دست باد لذتش دو چندان می شود ... یا اگر مست باشی صد چندان ... حالا اگر هم هوا خنک باشد و شیشه ها پایین و هم مست باشی که دیگر حساب میزان لذتبخشی اش از دستت خارج می شود لامصصب !

٣- معذرت می خواهم که کامنتهای چت رومی پست قبل را پاک کردم ... جددن جاش نبود خب ... و اینکه اینجا قرار نیست همیشه چت کنیم ... قرار است بعضی وختها این کار را بکنیم !

۴- اگر قرار باشد سالن بگیریم و یک قرار هفتگی فوتبال وبلاگی ! بگذاریم کیا پایه هستند ؟

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


فاتحه ای برای دخترکی که زود پر کشید ...

١- یک غریبه ... یک انسان ... یک نفر ... امروز بعد از شنیدن تلفنی خبر مرگ دختر دایی بیست ساله اش در اثر سکته ، در جواب تسلیتم چند لحظه سکوت کرد ... اشک غلتیده بر صورتش را با پشت دست لرزانش پاک کرد و خیلی آرام فقط گفت : میشه ازتون خواهش کنم براش یه فاتحه بفرستید ؟ ... لابد این غریبه معتقد است که فاتحهء یکی مثل من هم حتی توشهء راه عزیزش می شود ... و من الان که دارم اینها را تایپ می کنم برای دخترک بیست ساله ای که نمیشناسمش بغض کرده ام و دارم فاتحه می فرستم ... این درخواستی که الان از شما دارم شبیه این کاغذهایی که می اندازند پشت در که پانزده بار فلان کار را بکن و این را برای پانزده نفر بفرست می شود ولی عیبی ندارد ... می خواهم خواهش کنم شما هم برای دخترک بیست سالهء ناشناسی که امروز حوالی ظهر سکته کرد و پر کشید و برای همیشه رفت فاتحه بخوانید ... ممنون ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


امروز برای هزارمین بار ثابتم شد که ...

نمیدونم مال کیه ...
این جمله رو اولین بار از عباس شنیدم ...
و هیچوخ یادم نمیره ...
گاهی وختا ام بدردم خورده ...
اما فقط گاهی وختا ...
چه حیف ...

 

 

 

 

***

پی فتوبلاگ نوشت :

طنین مسیح در آسمان آبی اصفهان ...

-

-

-

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


رفیق ... زندگی ... مامان و بابا ...

١- رفاقت اگر ناب باشد مثل درخت میماند ... ریشه دار و پر شاخ و برگ و سبز ... زمستانش هم که بی برگ شود باز بهار دارد بی برو برگرد ... غبار هم که بگیرد با یک پَر با یک فوت می شود تر و تازه عینهو روز اول ... امسال ده سال شد که با عباس یار غاریم ... برادریم ... کم نیست ده سال ... خودش یک عمر است ... آن سالهای پر تب و تاب دانشگاه تمام قد کنار هم بودیم ... هر روز ... یاد ندارم آن سالها یک روز بی دیدن هم گذرانده باشیم ... هر روز توی دانشکده به هم که می رسیدیم هم را بغل می کردیم و می بوسیدیم ... بچچه ها تعجب میکردنند و مسخره مان میکردند که بابا شما مگر چن وخت است هم را ندیده اید ؟! ... ولی ما کار خودمان را می کردیم ... به گواه کل بچچه های دانشکدهء علوم اجتماعی دانشگاه تهران معروفترین و به هم چسبیده ترین زوج دانشکده بودیم ! ... بعد از دانشگاه کم کم افتادیم توی کار و زندگی ... کمتر شد دیدارها ولی کیفیتش همان بود که بود ... بعد من ازدواج کردم ... باز هم کمتر شد تایم یله با هم بودنها ... اما همیشه همان است ... همان ... این چن خط را از این بابت نوشتم که هفتهء پیش یک سوء تفاهم و دلخوری خیلی خیلی کوچک پیش آمد عینهو همان غباری که اول گفتم ... آدمیزاد است خب ... ولی به جان عزیز خودم ! تمام هفته فکر و دلم پیش عباس بود ... اما سراغ نگرفتیم از هم ... امروز از صب یادش بودم و داشتم شیفتش را میشمردم که ببینم خانه است یا سر کار ... قصد داشتم بیدار که شدم زنگ بزنم که خودش زد ... یک آن دلم لرزید از اینهمه دل به دل راه داشتن ... نیم ساعت پیش که دور هم نشسته بودیم با مریم و عباس و حمید و وحید ... زل زده بودم به عباس ... به رفاقت ... به دوستی ... به درخت و برگ و ریشه و سبزینگی ... قشنگ است خیلی ... و قشنگتر بغضی ست که اینجور وختها گلوی آدم را قلقلک میدهد ... خدا همیشه شاد و موفق و سلامتش بدارد و سپید بخت شود ... نازنین بی بدیلی ست این بچچه ...

٢- این بند پیرو بحثها و کامنتهای دو پست قبلی ست ... زندگی کلاس درس است بی شعار ... بی اغراق ... هر روز یک چیز تازه یاد آدم میدهد ... چه بخواهد چه نخواهد ... بهتر است آدم شاگرد زرنگ و حرف گوش کنی باشد حتی اگر شر و شور و ته کلاسی باشد ! ... همیشه اینجور وختها یاد یک خاطره ای می افتم که شاید همینجا هم گفته باشم چند بار ! ... ماه اول یا دوم وبلاگ نویسی م بود ... سال ٧٩ ... آنوختها توی خانه کامپیوتر نداشتیم ... می رفتم سایت کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و ساعتها وبگردی میکردم ... عباس طفلک هم علاف من میشد ... ولی چون از نت و وبلاگ خوشش نمی آمد می رفت کتاب میگرفت و توی سالن بغلی سایت می خواند یا می رفت سالن مجلات ... تازه با فری و مرتضی آشنا شده بودم و هنوز هم را ندیده بودیم ... فری آن سالها غزل معاصر را می نوشت و کلی هم مخاطب و برو بیا داشت ... من تازه وارد بی مخاطب کلی ذوق میکردم وختی فری برایم یک کامنت میگذاشت ! ... فری یک مثنوی گذاشته بود از یاغی تبار بزرگ که کل کلی بود بین شهرستانیها و تهرانیها ... یک چیزی تو مایه های همان شعر معروف شهریار ! ... یاغی توی آن مثنوی تهرانیها را کوبیده بود بابت خلقیات بد و فخر فروشی تاریخی شان به تهرانی بودن ... از قضا آنروز عباس که آمده بود بالا سرم که جمع کنیم برویم خانه این پست را دید و به تبع حس پان تهرانیست وحشتناکی که دارد خونش به جوش آمد و توی چن تا کامنت هر چی از دهنش در می آمد به فری و یاغی گفت ! ... فردای آنروز فری جواب داده بود به عباس ... انقدر جوابهای فرهاد بزرگوارانه و آقا منشانه بود که عباس خودش خجالت کشید ! ... و از همانجا رفاقت ما و فری اینا شکل گرفت و جدی و صمیمی شد ... و سالهاست ادامه دارد این رفاقت و رفت و آمد خانوادگی ... سرتان را درد آوردم که بگویم واقعن از آدمها فقط یک خوبی می ماند و یک بدی ... زندگی خیلی کوتاه و داغون است لذا بهتر است که آدم در این چند سطر و صفحه یادگاری قشنگی از خودش بجا بگذارد ... همین ! 

٣- مامان نازنین و شاهکارم همیشه لطف دارد به ما ... معمولن از هر غذا و میوه و خوراکی و تنقلاتی که بخورند سهم ما را هم می فرستد بالا ... و از آنجا که میداند بنده آب هنداونه تشریف دارم زحمت اینکار معمولن می افتد روی دوش حمید و وحید طفلک ! ... امشب زنگ زد و بعد از حرفهایش به مریم گفت که مثلن فلان خوراکی را میدهم وحید بیاورد بالا برایتان ... در که تق تق کرد من غفلت زدهء بی خبر از هر جا لخت و سیگار به دست در را باز کردم مثل همیشه ... ولی چشمتان روز بد نبیند ! ... کی پشت در بود ؟ ... بعله ... حضرتِ بابا ! ... باقرلوی بزرگ ! ... حالا داشته باشید یک فقره کرگدن لخت و سیگار به دست را در محضر بابای سینی به دستش ! ... صحنهء کمدی درامی بود ! ... آب شدم جددن ... بابا میداند که من سیگار می کشم ولی به روم نمی آورد ... حالا سیگار بخورد توی سرم ! ... خرس گندهء متاهل ، لخت و پتی و با یک شورت در محضر باقرلوی بزرگ ! ... خلاصه که لحظات بدی بود ... شاید بگوئید دارم بزرگش می کنم ... ولی آدم شصتاد سالش هم که بشود برای پدر مادرش همان بچچه ای ست که بوده ... شاید تعبیر به سنتی بودن بشود ولی خب ما اینجوری یاد گرفتیم ... اینجوری بزرگ شدیم ... اینجوری بار آمدیم ... حالا خوب یا بد ... درست یا غلط ... من که هنوز حرمت نگه داشتن و احترام کوچکتر بزرگتری و پدر و فرزندی را به سبک خیلی قدیم تر ها دوست دارم ... هرچند که وختی زنگ زدم پایین و از مامان گله کردم که چرا خبر نداده بود که بابا دارد می آید بالا نه وحید ! ، بابا تیریپ روشنفکری برداشته بود که : مگه چیه ؟! خونهء خودشه دوس داره لخت بگرده و سیگار بکشه !! ... البته گمانم همین حرف را هم از سر بزرگواری پدرانه اش زده باشد که عذاب وجدان و خجالت و شرمساری من روسیاه و روم به دیفال ! را کم کند ... خدا حفظشان کند ... عمر و عزتشان زیاد ... سایه هاشان مستدام ...

***

پی مریم بانو نوشت :

من مست و تو دیوانه !

پی ابر چند ضلعی نوشت :

حکایت آخرین پاورقی نویس روزگار کاغذهای تمام گلاسه

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


پرپراکنده های نصفه شب !

١- زیر هشت سریال خیلی خوبیه ... به هزار و یک دلیل ... یکی ش همین شماره دو :

٢- امشب سکانس مکالمه عاشقانهء آقا عیوضی و زنش تو بیمارستان ... شاهکار بود ... از اون سکانسا که دیگه خیلی وخته نیس ...

٣- می خواستم درباره ش بنویسم ولی تمام عصر تا حالا رو درگیر جور کردن مدارک تاکسیرانی بودم که صُب باید تحویل بدم !

۴- رفتم مدارک رو کپی بگیرم صاب مغازه یه همکلاسی قدیمی بود ... همون شکلی فقط شماره عینکش چن تا بیشتر شده بود ... باباش مغازه کیف و کفش داشت سر خیابون بازرگان ... گفت دو ساله که فوت کرده ... یخ کردم ... یجوری بود ... عین یه تلنگر خیلی محکم ... عین یه کشیده یا یه پس گردنی ...

5- راجع به این یکی ام می خواستم بنویسم مفصل ... ولی گفتم که چی شد ! ... بعضی وختا اینجوری میشه دیگه ... سوژه فدای آب هندوانه و بی حالی نگارنده میشه !

6- یکی بیاد تسمهء کولر ما رو عوض کنه سگ پدر باز شروع کرده یورتمه میره ! 

٧- ما رفتیم بخوابیم ! ... هر کی در بیاد که : این دیگه چه پستی بود و یا مثلن : وختی حرفی نداری مجبوری آپدیت کنی ، مدیون من میشه و اون دنیا باس بهم کولی بده ! ... شب عالی متعالی !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


لاو بتترکونمت !

دیروز غروب راه یکساعتهء شرکت تا خانه را دو ساعته آمدیم با حمید ... بس که ترافیک بود بابت پخش شربت و شیرینی ! ... قدم به قدم شربت میکردند توی حلق ملت ... نمی دانم چجوری نمیترکند جماعت وختی در طول یک خیابان قد یک بیست لیتری شربت می فرستند توی مثانه شان ! ... بابا جان کاه از خودت نیست کاهدان که مال خودت است ! ... نمی خواهم این بحث را راه بندازم که چقدر چرت است باور کردن اینکه هزار و سیصد و خرده ای سال پیش یکی که مثلن باید آخرین امام مسلمان جماعت میشده ییهو از بیخ گم شده تا راه باز باشد برای هزار و سیصد و خرده ای سال دیگر تحمیق مردم ... چون حیف است درب همچین آخور و توبره ای ییهو تخته شود خب ! ... اصلن هم مخالف شادی کردن مردم نیستم که در بیایید و بگوئید خب چه اشکالی دارد مردم جشن بگیرند و شادی کنند حالا به هر بهانه ای ... یکساعت توی ترافیک ماندن هم کسی را نکشته که من دومی ش باشم ... من فقط حرفم این بازیچه شدن هاست ... این ملعبهء ساختار قدرت شدن عوام است ...

اصلن آقا قبول ... این روز عید است جشن است تولد است میلاد است بشکن و بالا بنداز است ... اصلن هر چی ... ولی چرا تا همین چند سال پیش اینجوری و به این وسعت نبود ؟ ... همین چند سال پیش که می گویم منظورم زمان شاه وزوزک میرزا نیست ها ... همین چار پنج سال پیش ... شاید هم کمتر ... چرا این اواخر هر سال یک زلم زیمبویی بهش اضافه می شود ... چرا ظرف چند سال گذشته از یک روز میلاد مذهبی ساده که حالا شاید مثلن یک کاسبی هم یک جعبه شیرینی می گذاشت جلوی در مغازه اش تبدیل شده به یک فستیوال و کارناوال بزرگ ؟ ... چرا دیسکو و بزن برقص و ساسی مانکن با اکو و تو سولاخ هم رفتن دختر پسرها فقط در این شب بخصوص بلامانع و حلال است ؟ ... چرا کارهایی که در روزهای معمولی بابت خیلی از آن رقیق ترش چوب توی ماتحت جوانهای بدبخت می کنند در این شب آزاد است ؟ ... هوم ؟ ... جواب بدهید خب ... غیر از این است که یک عده بی همه چیز آن بالا نشسته اند و در حال خندیدن به ریش من و شما روی کاغذ برنامه چیده اند برای پُر رنگ کردن یک همچین روزی به قصد بهره برداری بیشتر در آیندهء دور و نزدیک ؟ ...

این طوری که پیش می رود چند صباح دیگر نیمهء شعبان یک جشن خیلی خیلی بزرگی می شود که آن سرش ناپیدا ... تا اینجاش اصلن بد نیست ... ولی ممکن است بچچه های من و شما که سالهای قبلتر را ندیده اند طفلی ها فک کنند از ابتدای بشریت همینطوری بوده ... مثل عاشورا که مطمئنم دقیقن همچین روند و پروسه ای را طی کرده که امروز شده اینی که هست ... آنوخت اگر یکی از همان بچچه های من و شما بخواهد توی هفت سولاخ ذهنش یک لحظه به این فک کند که چطور می شود یکنفر از تبار عربهای گوگوری مگوری ییهو غیبش بزند و چند هزار سال بعد توی یک عصر فوق مدرن پیداش بشود که یک تنه و با اسب و شمشیر جهان را از ضلالت برهاند ، زمین و زمان تکفیرش کنند و همچین بزنند توی دهنش که افکار بیان نشده اش را هم قاطی خون و دندانهایش بالا بیاورد ... امان از جهالت ... جهالت بد دردی ست ... بدترین است ... نمی گویم من خیلی حالیم است به هر چی که شما قبول دارید ... اصلن من گاو ... ولی این چیزها خیلی نیازی به فک کردن ندارد حتی ... همین که چند لحظه با خودت خلوت کنی و منطقی باشی کفایت می کند ... 

***

عکس بالا را دیروز عصر از کوچهء خودمان گرفتم ... اولش نیم ساعتی مداحی و مولودی خوانی بود و بعد اکوهای غول پیکر را آتیش کردند و تا نصفه شب ساسی مانکن و حسین مخته و علی پیشتاز و اشکین 0098 و علیشمس عرعر میکردند ... هنوز صداشان توی گوشم است ... می خوام برسونمـــــــــــــــــــــــــــــــــــت ... لاو بتترکونمت !  

***

دیشب وختی صدا کوچه و محله و تهران را برداشته بود ، رو به مریم سری به تاسف تکان دادم که یعنی می بینی تو رو خدا ؟ ... جواب مریم خیلی جالب بود : ( مگه چیه ؟ ... عیده ها ... بزرگترین عیدمونه ... امام زمانمونه ... قربونش برم ! ) ...

***

کللن ملت بدبخت و جالبی هستیم ! ... و البته از ماست که در ماست !!

***

پی فتوبلاگ نوشت : اختلاف طبقاتی !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


کاش یک قرصهایی میساختند که ... !

( عکس تزئینی و کاملن بی ربط است ! )

الان درست در همین لحظه قد یک بولدوزر کاترپیلار انرژی دارم ... می توانم ده تا پست آپدیت کنم پشت سر هم ! ... می توانم بروم از همهء بیلبوردهایمان در یک روز عکس بگیرم ! ... می توانم رای ام را پس بگیرم ! ... می توانم از طبقه پنجم یک خانه اسباب کشی کنم به طبقهء هفتم یک خانهء دیگر آن سر شهر ! ... می توانم کل پله های خانه را از زیر زمین تا پشت بام دسمال بکشم ! ... می توانم بزنم توی دهن کره شمالی که آمریکا را تهدید به جنگ هسته ای نکند ! ... می توانم کل کتابهای کتابخانهء مهدی پژوم را یکساعته بخوانم ! ... می توانم تا شب یک ترم کلاس جواهر سازی را تکمیل بروم و مدرکش را هم بگیرم ! ... می توانم تیم ملّی را با یازده تا بازیکن مثل استاد اسدی و میرزاپور ببرم جام جهانی و قهرمان کنم ! ... می توانم بروم قبر همهء رفتگان دور و نزدیک را آب و گلاب بپاشم ! ... می توانم پنج تا سالامی هایدا را در یک وعده بخورم یا پنج تا آب هویج بستنی میدان حُر را ! ... می توانم ترافیک عصرگاهی جلال و دور میدان آزادی را با دست بشکافم ! ... می توانم برگردم به کودکی م ... می توانم یک هفته نخوابم ... می توانم بروم بخوانم و تا فردا صبح فوق لیسانسم را بگیرم ! ... می توانم همهء مجسمه های دزدیده شدهء تهران را ظرف سوت ثانیه برگردانم سر جاهایشان ... می توانم کللهء همهء کچل های دنیا را فقط با یک فوت ساده پشمالو کنم عینهو کللهء محسن نامجو یا همین محسن فرفری خودمان ! ... می توانم تمام ماشین های پنچر را بلند کنم و بدون جک لاستیکشان را عوض کنم ! ... می توانم از حالا تا چهار صُب دوازده + یک مهمانی و پارتی بزن و بکوب بروم و هی برقصم و مسخره بازی در بیاورم ... می توانم پیاده بروم تا اصفهان و به مامان بابای محبوب سلام کنم و برگردم ... می توانم مریم را ببرم دور دنیا بگردانم و صُب نشده برگردانم که توی تختش بیدار شود ... می توانم با دست آسفالت چپ و چول تمام خیابانهای تهران را صاف کنم ! ... می توانم چند ساعته با دست خالی به موازات تونل توحید یک تونل حفر کنم با دو برابر عرض آن ! ... می توانم جای رضا زاده در المپیک شرکت کنم و یک دستی قهرمان فوق سنگین بشوم ! ... می توانم با تاکسی خاموش و با هل دادن مسافرکشی کنم ! ... می توانم مادربزرگم را زنده کنم و ببرم کربلا و مکه ... می توانم با کتفم جلوی آن اتوبوسی که زد به مادربزرگم را بگیرم ... می توانم هر کار محالی که فکرش را می کنید انجام بدهم ... اما فقط الان درست در همین لحظه می توانم ... یعنی اگر چند دقیقه بعد بیایید و یکی از همین کارهایی که گفتم را درخواست کنید به ریشتان می خندم ! ... جددن چرا من اینطوری ام ؟ ... کاش یک قرصهایی میساختند که ... !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


بگیر بخواب بابا !

چون شب دیر خوابیدی ... صبح به زور و با بدبختی بیدار میشی ...

راه خونه تا سر کارو همش توی چُرتی ... ترافیکم که قربونش برم ...

شانس بیاری مجبور نباشی رانندگی کنی وگرنه پاره تری خب ...

کارت همون کار هر روزه س با همون آدما و همون تکرارای مهوع ...

صد بار نیگا میکنی به ساعت ... بلکم بیشتر ... نمیگذره سگ مصصب ...

بلاخره تموم میشه ... لخ لخ جنازه ت رو از پله ها سرازیر میکنی ...

باز ترافیک ... پارگی مضاعف ! ... چرا ؟ ... چون 10 ساعت پیرتری از صُب ...

میرسی خونه ت ... حالا اگه مردی بخند و بخندون ... برقص و برقصون ...

اگه مردی موسقی گوش کن ... کاریکاتور بکش ... فیلم ببین ... بخون ... بنویس ...

اگه مردی مرد زندگی باش ... مرد خانواده ... مرد کانون گرم ... حتی ولرم ...

اصلن گیرم تو خیلی مردی ... وخت کو ؟ ... شام خوردی ؟ ... ساعتو دیدی ؟

حساب کتاب بلدی ؟ ... بلدی بی غلط بشماری ؟ ... با انگشتای یه دستم میشه ...

چن رسیدی خونه ؟ ... چن ساعت مرد کانون گرم خانواده بودی ؟ ... ها ؟ ...

ولش کن اصلن ... دارم وختتو الکی می گیرم ... دیره برو بگیر بخواب ...

شب دیر بخوابی فردا سوژه میدی دست این کرگدنه ها ... میاد می نویسه :

چون شب دیر خوابیدی ... صبح به زور و با بدبختی بیدار میشی ...

***

پی حدیث نوشت ! :

از پیامبر نقل است که هر کدام از امت من اگر دو پست وبلاگش یکسان باشد مغبون است و اگر پست دومش پایینتر از اولی باشد ، ملعون است ! ... لذا ما الان حس ملعون بودن می کنیم ! ... ولی به خودمان قول داده ایم که پست فردا ما را از ملعونیت در بیاورد ! 

پی مجید حمید و احسان پرسا نوشت ! :

این پیامبری که در پی نوشت قبل ذکرش رفت پیامبر یکصد و بیست و چهار هزار و یکم است که صرفن برای بلاگستان و دنیای مجازی مبعوث شده ! ... پس لطفن فرتی فتوا به مباح بودن خونمان ندهید و ما را مسبب رواج و گسترش بی دینی در سطح جامعه ندانید !  

پی کیا آپدیتن نوشت ! :

جناب ابر چند ضلعی بعد از مدتها بازگشتی غرور آفرین ! داشته به بلاگستان با مملی نوشت یازدهم ... مریم ترین بانو هم که این روزها حسابی افتاده رو دور آپدیت و روزنوشت نویسی و کتابت فکرهای یواشکی ! ... هیشکی بانوی گرام هم که یکی از دوستان نازنینمان هستند وبلاگ زده اند که امیدواریم ماندگار شوند و ریشه کنند در خاک این باغچهء مجازی ... این پستِ آرزو بر جوانان چیز نیستِ کیامهر را هم بخوانید تا روحتان شاد شود ، البته ترجیحن فقط آقایان بخوانند !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


اندر احوالات صُبِ شمبه !

به گمانم فردا

روز خوبی باشد

صورت ماااه به من می گوید : 

که بیاااه !

-

-

-

-

-

پی ( شمبه گشاده ) نوشت ! :

انصافن صُبِ شمبه خیلی وخت بدی ست برای اینکه پنیرت را جابجا کنند !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :