بی خانمانی در سرزمین پروفسورها

( توضیح اینکه چون بلاگفا ترکیده بود این متن را زری نوشته و ایمیل کرده که اینجا بخوانید )

***

قبل از تحریر: بی خانمانی بد دردی است. بلاگفا گند زده به احوالاتم و من مثل بچه های بی پناه می آیم برای محسن کامنت می نویسم و بغضم را می ریزم توی کلمه ها. انگار اینجا خانه ای امن است. دور از بلایی که پرشین بلاگ چند ماه پیش سر مکث آورد و هرچی ایمیل فرستادم برای مدیریت به درد نخورش انگار نه انگار. دور از بلایی که بلاگفا حالا سر مکث آورده... دور همه از این بلاها به محسن می گویم که قبول زحمت کند و بگذارد اینجا بنویسم. با بزرگواری می پذیرد. باید از این دوست قدیمی ، هم دانشکده ای فراموش ناشدنی ممنون باشم. از کرگدن که درد بی خانمان های دنیای مجازی را می داند. می داند که بدون مکث می میرم.
................................
اینجا ایران است. سرزمین پروفسورهای همه چی بدان. این روزها همه ، همه چیز را درباره فارسی وان می دانند. بحث این شبکه زیر متوسط تلویزیونی همه جا داغ است. هر کسی از ظن خود آن را تحلیل می کند. هیچ کاری هم نه : تحلیل!
به خودم می گویم چه اشکالی دارد. مولانا به آن عظمت از ظن همه تحلیل شد این که دیگر فارسی وان است. سالاد می خورم و ته دیگ. سرم را می اندازم پایین. تمام مدت زمانی که می توانستیم سر سفره شام با هم گپ بزنیم و بخندیم و به هم از سر محبت نگاه کنیم ، بیخودی با حرف زدن درباره فارسی وان می گذرد. صدای اعتراضم بالا می رود. به جز من و مامان و بابا که میزبان هستیم ، بقیه که شامل مهمان ها هستند خودشان یک پا فارسی وانی اند. هزار و یک جور درباره این کانال حرف می زنند و با افتخار می گویند : من خودم می بینم ها...
خدا خیرتان بدهد. خفه خون بگیرید لطفا. سر ساعت سریالشان که بشود می چسبند خرخره مان را . مهمانی و این حرفها هم حالی شان نمی شود. باید بنشینند کوفت و زهرمارشان را از فارسی وان ببینند. آن وقت گند زده اند به ساعت شام ما.
من و بابا و مامان بیشتر وقتها دورهم نیستیم. همین یک روز هم باید سر حرف های گند اینها بنشینیم که عقده های خودشان را از همدیگر سر فارسی وان خالی می کنند. مردک چون زنش دوستش ندارد فارسی وان را بهانه می کند و معتقد است اینجور سریال ها خیانت زن به شوهر، تنوع طلبی و بقیه رفتارهای این فرمی را ترویج می کنند. زن هم  از شوهرش به یک دلیل دیگر دلخور است و گیر می دهد به ریش های او و می گوید : نزار دهنم و باز کنم و بگم کی پشت این سریال هاست...
بحث سیاسی می شود. دخترشان حالی ش نیست. مصرانه گیر داده به نیاز مردم جامعه و هماهنگ بودن فارسی وان با این نیازها. دلم می خواهد بزنم توی دهن همه شان. اگر هم کسی باید حرف بزند من هستم. ناسلامتی ارتباطات خواندم. توی این رشته کار کردم. دست کم نیم ساعت که می توانم صاحب نظر باشم. آن هم صاحب نظر بررسی سریال هایی که در تمام جهان آنها را سطح پایین و مبتذل می دانند.
سالاد می خورم. حرص می خورم. اینجا ایران است. همه فارسی وان می بینند. همه درباره فارسی وان حرف می زنند. همه پروفسور هستند.

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


میان درختان چنار ...

دو راهبه
سرسنگین
از کنار هم می‌گذرند
میان درختان چنار

 

 

- ( هایکو از عباس کیارستمی )

- ( عکس از کرگدن باقرلو ! )

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


گاهی وختها ...

گاهی وختها برای آنهایی که باید ، خیلی کمتر از دیگرانِ دورتر وخت داریم ، انرژی داریم ، نفس داریم ، حال داریم ، پچ پچ داریم ، لبخند داریم ، حرف داریم ، قهقهه داریم ، ، انگیزه داریم ، عاطفه داریم ، مهر داریم ، ماه داریم ، راه داریم ... و خیلی چیزهای دیگر داریم ...

و این خوب نیست بنظرم ... می گویم بنظرم نه برای تکمیل جمله ... برای اینکه خب این فقط نظر من است آنهم تازه در این روز و ساعت و لحظه ... ولی آدمیزاد کللن ایراد گرفتنی نیست ... اسمش روش است : آدمیزاد ... خدا که نیست ... ربات هم نیست ... یک مشت گوشت و اُستُخان و خون و چربی و رگ و مویرگ بی ارزش است که برای اینکه دست زیاد نشود اسمش را گذاشته اند اشرف مخلوقات ! ... ایشان فرمول بردار هم نیست که ... یکسری چیزها بلد است که ماحصل هزار و یک علت و معلول است و فاعل و مفعول ... ماشالله الان هم که دیگر علم ثابت کرده حتی رسوبات دورهء مزوزوئیک طفولیتش هم و ژوراسیک نونهالی اش هم در رفتارهای امروز و پسفردایش موثر است ... از یک همچین موجود سخت و پیچیده ای چه توقعی می شود داشت ؟ ... تازه اگر توقعی هم داشته باشی باید پی این را به تنت بمالی که یکروزی یک جایی درست سر بزنگاه یکی هم از تو یک توقعی داشته باشد که از نظر تو بیجا و غیر قابل برآوردن باشد و از نظر خودش کاملن درست و بجا و به حق ... لذا آدمها را باید از کنارشان رد شد و باهاشان کنار آمد و همینطوری که هستند قبول کرد وگرنه کل بشریت قابلیت رد شدن را دارند حتی با تک ماده و ارفاق ... اصولن بهتر است آدم کلله اش را بکند توی کو.نش و این چند صباح و لیل و نهار زندگی اش را بکند ( باز هم ) بنظرم ! 

***

پی خشتک نوشت ! :

همین الان حوالی میدان سلماس خشتکمان توی تاکسی پاره شد ! ... حالا باید تا عصر توی شرکت عین بچچه مثبت ها دو زانو و تحت فشار بشینیم ! ... از این مسئله بدتر این است که خیلی زور دارد آدم خودش تاکسی داشته باشد و خشتکش توی تاکسی غریبه پاره شود !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


صف واستا بده !

از صُب کللهء سحر ناشتا و یه لنگِ پا واستاده ایم تو صف برای دادن مالیاتِ تاکسی ...

عجب زمانهء بدی شده ، آدم برای دادن هم باید تو صف واستد !

تازه التماس هم بکند !!

والا ما هم بچه بودیم ! ... ما هم خاکبازی کردیم !

تا جایی که یادمان می آید آن وختها ،

برای برعکسش ( آنهم تازه بعضی وختها ) صف بود !

کِی زمان ما اینطوری بود آخه ؟!

دولت مهر ورز و حکومت عدل علی که می گویند این است ؟!!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


دوست داشتنی های کوچک و شخصی من ...

من اینهایی که خاهم شمرد را خیلی دوست دارم :

١- عاشق ماست خوشمزه ام با نمک و سالاد شیرازی خنک با فلفل ...

2- مسواک زدن را خیلی دوست دارم ... احساس سبکی می کنم بعدش ...

3- هربار که می روم دستشویی سرم را خیس می کنم ... لذت بخش است خیلی ...

4- هلاک اینم که روی تختخاب طاقباز سیگار بکشم !

5- وختهایی که پشتم می خارد حال می کنم که عین حیوانات پشتم را به درختی دیواری چیزی بمالم !

6- تخمه ی آفتابگردان که می خورم عاشق آخرش هستم که سیاهی سر انگشتانم را می شورم !

7- دیوانه ی اینم که وختی از سر کار بر می گردم لباسهایم را که در می آورم بریزم روی زمین !

8- پاره کردن کاغذ باطله را هم وحشتناک دوست دارم !

9- آها بوی بنزین و پیپ و قلیان و سیگار برگ داشت یادم می رفت !

10- شعرها و صدای مرحوم آغاسی را در خلوتی تک نفره دوست دارم ... و ایضن حسین پناهی باشکوه را ...

11- و منظره ی تهران در شب را از بلندی باز هم در خلوت ...

12- ریز ریز کردن پوست میوه ی خورده شده تا جایی که ریزتر از آن ممکن نباشد !

13- دوتا یکی کردن پله را هم دوست داشتم آن سالها که لاغر بودم !

14- سلمانی که می روم بعدش پاک کردن موهای توی گوش محشر است !

15- کش جوراب هرچه سفت تر بهتر ! وختی کمی پائین می آید بالا کشیدنش لذتی ملکوتی دارد !

16- عطر زدن قبل خاب هم شاهکار است ...

17- رانندگی در حال مستی و پارچ پارچ آب یخ بعد مستی ...

18- نوشابه ی خیلی گازدار توی لیوان پافیلی با 3 تا یخ مکعبی ...

19- خشک کردن عرق پیشانی با شونصد تا دستمال کاغذی جدا جدا !

20- تمیز کردن میز کارم و سیاهی ابر مانندی که می ماند روی دستمال کاغذی ...

21- جفت کردن کفش نو یک جایی که لگد نشود !

22- یک لیوان شیر پرچرب با کیک کشمشی دُرنا قبل خواب ...

23- زل زدن به سقف و مرور خطهای کاغذ دیواری و چین های پرده ها ...

24- کندن برچسب های تخلیه چاه از روی درب ورودی !

25- شبهایی که یاد زلزله نیفتاده خابم می برد ...

26- شستن دستها با صابون از آرنج به پائین ...

27- پاک کردن لحظه به لحظه ی sms های وارده و صادره و ایضن کال لیست !

28- نوشتن حرف اول کارهایی که نباید از یادم برود روی دست چپم ...

29- میوه و غذا خوردن طوری که دستم یک اپسیلون هم کثیف نشود !

30- خالی کردن جاسیگاری ماشین در هوای بادی !

***

پی خلاص نوشت ! : باز هم هست ... خیلی ... ولی بی خیال !

***

پی فولادی نوشت ! : حاج سعید رستگاری فولادی (حفظ الله عنه) ! یک تذکره در وصف ما نوشته اند که در فخامت کلام پهلو به تذکره الاولیا و مناجات نامه می زند باسن به باسن ! ... بخانید، بخندید و تدبر کنید ، باشد که رستگار شوید !  

***

پی مریم ترین نوشت ! : زحمت تایپ با اینجانب مریم ترین بوده ... زحمت کشیدم ... خسته نباشم ... خدا حفظم کنه ... همین !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


آقا من حالم بده ، زمبور گازم زده !

امروز احوالات ما گُه مرغی و اُهمی تخیّلی است نقطه سر خط !

جان عزیزتان حال نوشتن نداریم تو بگو نیم خط !

لذا برای اینکه دست خالی برنگردید ارجاعتان می دهیم به اینجا !

روز خوبی داشته باش با دلخوشی با ما باش !

سیبیل بابات میچرخه نمی دونی تا کجا میره !

مرگ بر منافقین و صدام !

 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


یک پست عصر جمعه ای ...

پیش نوشت :

ببخشید که خلف وعده کردم و پستی که گفته بودم را ننوشتم ... غرض مسخره بازی نبود ... دیروز حس طنز داشتم ولی فرصت نوشتنش نبود ، داشتیم می رفتیم منزل یکی از دوستان ... تا ٣ صبح هم مهمانی طول کشید ... امروز ظهر بیدار شدم و چون مریم با همان اکیپ مهمانی دیشب رفته بودند قلعهء الموت ، ناهار را پایین مهمان مامان بودم و دوباره برگشتم بالا و خوابیدم تا همین الان ! ... الان هم که عصر جمعه است و حس طنز داشتن کار حضرت فیل است نه کرگدن ! ... لذا بی خیال آن پست شدم کللن ... این بود کل ماجرا ... با این حال باز هم معذرت از دوستانی که کامنت گذاشته بودند ...

***

عصر جمعه نوشت :

عصرهای جمعه انگار کللن در طول تاریخ چیز گندی بوده ! ... یعنی مال امروز و دیروز نیست این جمعه ها خون جای بارون میچکه و اینا ! ... جمعه را هر کاری کنی باز عصر که بشود شبیه آدمی هستی که غلتک آسفالت کاری از روش رد شده ! ... مهمانی بوده باشی ، مهمانی داده باشی ، خرج کرده باشی ، شیپیش توی جیبت آفتاب بالانس زده باشد ! ، تفریح کرده باشی ، تفریح تو را ... ! ، سفر رفته باشی ، سفر به تو ... ! ، کتاب خوانده باشی ، فیلم دیده باشی ، خوابیده باشی ، پا شده باشی ، نشسته باشی ، چمباتمه زده باشی ، کار مفید کرده باشی ، کار مُضر کرده باشی ! ، اصلن هیچ کاری نکرده باشی ! ... فرقی نمی کند چون در هر صورت احساس مغبونیت عجیب و آزار دهنده ای میکنی عصر جمعه که بشود ... حس میکنی به جز همهء این کارها که انجام دادی یک کار دیگری بوده که انجام دادنش می توانسته حالت را خوب کند و توی الدنگ به فکرت نرسیده یا امکانش را نداشته ای یا تمبلی و کاهلی و کم کاری کردی یا حالا هر چی ... نمی دانم ... اصلن شاید اگر یک کیلو از هوای عصر جمعه را بگیرند و بچپانند توی یک ظرف شیشه ای در دار و ببرند توی بهترین لابراتوار های دنیا روش آزمایش کنند به این نتیجه برسند که هیچ توفیری با هوای باقی روزهای بی بو و بی خاصیت هفته ندارد ها ! ... خب به این نتیجه هم برسند ... که چی ؟! ... خودمان که دیگر می دانیم یک فرقی دارد ! ... ساحت علم که دانای کل نیست ، معصوم نیست بلاخره یکوختهایی چیز شعر هم می گوید خب ! ... بنظرم فقط خود جناب عصر جمعه است که می داند چه مرگش است و چرا مدلش همچینی اِست ! ( لطفن با لهجهء شیرین اصفهونی خوانده شود ! ) ...

*** 

پی سینیور نوشت ! :

این پست سینیور زامبی را بخوانید ... باحالترین مطلبی ست که تا حالا دربارهء یک فسیل خوانده ام !

***

پی تورنتو نوشت ! :

در ادامهء بحث دین و خدا پیغمبر ، فرمایشات مهسا بانوی فرنگستان نشین هم خواندنی ست !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


اینها بخشی از نظرات من است بیزحمت !

١- دین :

نمی خواهم جملهء معروف مارکس را قرقره کنم که دین افیون توده هاست ... ولی هرجور که نگاه می کنم می بینم خب واقعن هست ! ... عین باقی افیون ها رخوت و سستی می آورد و انفعال ... آدم دین مدار توسری خور علی الدوامی ست که همه چیز را دایورت می کند به عُقبا ... همهء کمی ها و کاستی و کژی ها را ... هر چیز چرندی که دین بگوید برایش عین این است که ماست سفید است و شب سیاه ... اصلن کاری ندارد که این را دین گفته یا مفسران و مجریان لجن مالی که به نام دین دنیای خودشان را آباد می کنند و زیر زیرکی به ریشش می خندند که البته در اصل قضیه خیلی هم توفیری ندارد ... کجای تاریخ دین و منادیان و مجریانش صلح و آرامش و پیشرفت برای بشر به ارمغان آورده اند ؟ ... از کلیسای قرون وسطی بگیر تا بیا تا امروز و تا فردا ... حالا هی دین مدار قصهء ما بنشیند سر خودش را گول بمالد که دین به ذات خود ندارد عیبی و هر عیب که هست از دینداری ماست و از این خزعبلات ... اصلن این چه ظرفی ست که مظروفش قابلیت همه جور گند بالا آوردن را دارد ؟ ... کجای تاریخ را سراغ دارید که دین در خدمت ساختار قدرت نبوده باشد و موس موس حاکمان قدر قدرت الدنگ را نکرده باشد به قیمت تباه کردن حق و حقوق عوام کالانعام جامعه ؟ ... یعنی اگر پیمودن راه فلاح بدون آویزان شدن به دین ممکن نباشد آنوخت تکلیف این همه آدمیزادی که در طول قرون و اعصار گوشه و کنار این دنیای درندشت واسه خودش دنیا آمده و بی دین ( یعنی بدون دین ! ) زندگی کرده و مرده اند چی می شود ؟ ... یعنی الان ما چشممان از آنها که ذکرشان رفت سیاه تر است و تخم دو زرده کرده ایم و موقع دمیده شده سور صفمان از صفشان جداست ؟ ... اصلن این چه نسخهء رستگاری ای ست که باید صد و بیست و چهار هزار طبیب برای خواندن دستخطش و شیرفهم کردنمان ما را با فشار و انواع عماله یاری بدهند و تازه دست آخر هم همان بشر لفی خسری باشیم که بودیم ! ... حرف زیاد است در این باب ... بگذریم بهتر است ...

٢- اسلام :

گیرم که این آخرین تحفهء آسمانی ، عرب جاهلیت را یکی دو پله از جهلش بالا کشیده باشد که مثلن جای اینکه بدوی بجنگد و عرب همسایه اش را بدرد به این افتخار نائل شود که در صفوف به هم پیوستهء یک سپاه سازماندهی شده شمشیر عربی اش را در هوا بچرخاند و همان کارهای قبل از مدرن شدنش را انجام بدهد ! که البته این چرخاندن اجر معنوی هم دارد در راستای منافع حاکمان بالاسری ش و خب آنها هم محبتش را تلافی می کنند اینطوری که اگر در نبرد زرتش درآمد هم شهید محسوب می شود و یک قواره دو نبش از بهشت را می زنند به نامش و تازه زنش را هم عقد یا صیغه می کنند که یکوخت خدای نکرده اسلام به خطر نیفتد ! ... خب که چی ؟ ... یعنی واقعن الان از منی که ٣۴ بهار از سرم گذشته انتظار دارید که بابت مسلمانی ارثی و ژنتیکی ام ذوق زده شوم و افتخار کنم که اجدادم به زور شمشیر عرب های ملخ خور اسلام آورده اند ؟ ... که حالا مجبور باشم به این قانع شوم که چون زبان اسلام عربی ست لذا من فارسی زبان از درک کاملش عاجزم و عینهو آش کشک خاله همین است که هست و باید برای کانکت شدن به عالم بالا دست به دامن یک عده شیپیشوی متحجر الدنگ بشوم که بزرگترین افتخارشان تسلط به زبان عربی ست ... البته اگر چنین هم نمیشد توفیر چندانی نداشت چون بلاخره زرتشت هم بالا برود پایین بیاید بلاخره یک دین است دیگر ! ... ولی خب از آنجایی که لا اکراه فی الدین لذا اسلام کللن چیز دیگری ست که چون امثال من قدر و قیمت مشرف شدن به ساحتش را نمی فهمند همان بهتر که اگر هوس خروج از شعاع انوار مشعشع و نورانی اش را کردند این دنیا گردنشان را بزنیم و آن دنیا هم گردنشان را با یک زاویهء ١۶۵ درجه بکنیم توی ماتحتشان ! ... البته نا امید شیطان مادر فلان است چرا که در روز حشر انواع و اقسام شفاعت ها در مدلها و سایز های مختلف موجود است ! که یکی ش هم شفاعت عربی بلد هاست همی عربی نفهم های نفهم و مغبون را بسی زیاد ! ... اصلن باز هم بگذریم ! ... 

***

موارد ٣ تا ٧ را هم بی خیال می شویم به چهار دلیل ! ... اول اینکه خوابمان می آید در حد سگ اصحاب کهف ! ... دوم اینکه این روزها خیلی رو مود وراجی نیستیم ... سوم اینکه عقایدمان در باب این موارد هم به نوعی در دو مورد ذکر شده مستتر است برای آنان که چشم بصیرت دارند ! و حوصله نداریم با کسی سر این مسائل حتی مجازن گلاویز بشویم که اصلن ارزشش را ندارد ! ... و چهارم اینکه عشقمان می کشد !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


تو چی فک میکنی ؟!

نظرتون دربارهء این مواردی که میشمُرم چیه :

1- دین

2- اسلام

3- محمد

4- قرآن

5- علی

6- فاطمه

7- باقی اماما

شما بگید بعد منم نظرمو توی یه پست در اینباره می نویسم ... شایدم تو کامنتا بحث کردیم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


شماره می زنم که رد گم کنم !

١- بهشت زهرا که می روی حس می کنی رفته ای آن دنیا ... یکجور مه آلودی ست حزن و سکوتش ... آنجا زنده ها آرامترند و با هم مهربانتر ... لابد اثر آرامش بلاجباری ست که مردگان و شهرشان دارد ... یا تاثیر مرگ اندیشی موقتی ست که مستولی می شود بر تفکر عبث نامیرا و جاودانه بودن بشر زپرتی ... خیرات انواع و اقسام از ته دل از صمیم بخشندگی ... لبخندها بی دریغ تر از معمول و تیزی هیزی چشمها کند تر ... از آن شتاب همیشگی آدمیزادی خبری نیست ... آدمهای معمولی را می بینی در هیبت فیلسوفهایی چند دقیقه ای ... که عینهو سقراط دستها را پشت کمر قلاب کرده اند و بالای سر قبرها قدم می زنند نرم و آهسته که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی آن تن رنجوری که کمی پایینتر آرام خفته طوری که انگار خفتهء قرون است ... یک وجه دیگر این آرام قدم زدن بنظرم احترام است و حرمت ... بلاخره آن مرد یا زنی که زیر کفشهای فیلسوف چند دقیقه ای قصهء ما دراز کشیده ، زمانی برای خودش کسی بوده ... برو بیایی داشته ... عزیز عده ای بوده و عده ای را عزیز می داشته ... روز اول عید کلی آدم به شوق دیدنش کفش و لباس نو به بر میکردند و شهر را گردنبند میکردند برای بوسیدن دست و پیشانی اش ... درست است که حالا فقط چهره ای ناشیانه نقاشی شده است روی یک سنگ گرانیت تیرهء گران یا ارزان ( اصلن چه مهم ) ولی بر اساس این باور غلط اما مصطلح که آدم همهء رفتگان و بر سنگ نقش بستگان را مُسِن و عاقله مرد یا زن می پندارد ، یک روزی یک زمانی برای خودش کسی بوده و همین حرمتِ مدام می آورد ... پرت شد خیالم از بحث ... بیشتر حرفم همان آرامش این دنیای مه آلود و باوقار بود ... البته خیلی ها هم دوست ندارند اصلن این ابر شهر مردگان را و فضایش را ولی من یکی جزو آن دسته ای هستم که دوست دارم ... بلاخره چند صباح دیگر خودم یکی از شهروندانش خواهم بود !

2- با عباس و شوگور بزرگ رفتیم استخر ... حالا من هی می گویم فلانجا برای خودش دنیایی ست و بهمانجا عجب حس غریبی به آدم می دهد و بیثالجا کلی سوژه میدهد دست دل و ذهن آدم ، شما هم پشت سرم می گوئید این کرگدن الدنگ هم دو کلاس جامعه شناسی با معدل 12 و یک اپسیلون پاس کرده حالا فک می کند مثلن مارکس است یا دورکیم و شریعتی و علامه جعفری ! ... عیبی ندارد اینجوری دور هم خوش میگذرد خب ! ... من که از دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران فقط سالن پینگ پُنگ و سِلف و حیاط پشتی اش یادم است خداوکیلی ! ... و این یعنی مدیون ساحت مقدسم می شوید اگر آنطوری که ذکرش رفت فکر کنید در موردم ! ولی جددن هر جا یک گلّه ( یا حالا گولّه ! ) آدم دور هم جمع می شوند تا دلت بخواهد سوژه قلمبه می شود برای کاویدن و سابیدن و تابیدن ! ... توی آب که بودیم گذشته از لحظات قشنگی که رقم می خورد از بازسازی پازل خاطرات تکه تکهء سالهای دور ، مدام چشمم به تن های تنها و با هم بود ... لخت با کمترین پوشش ممکن ... لخت و بی دفاع ... با نزدیکترین شباهت ممکن به لحظهء آمدن ... و کف میکرد مخم از اینهمه تغییر حاصله در این مدت زمان کوتاه ... مثل پسرک به زور بیست سالش میشد اما سینه اش سه زخم عمیق داشت از ( لابد ) قمه و روی همان زخمها دو شمشیر خالکوبی کرده بود از شمشیر عمربن عبدُود گنده تر ! ... پشتش هم یک عقاب مار به دندان که هنوز زخم سوزن های بیشمارش خوب نشده بود و روی ساق پاهایش هم کلّهء پلنگ و اینها ! ... نوچه حوله به دست هم داشت با همان سن کم ... جفت بازوهایش هم خط خط رد چاقو بود عینهو نردبان ... و من در آن هاگیر واگیر به این فک میکردم که این بچچه اگر مثلن مادرش استاد دانشگاه بود و پدرش وکیل یا تاجر فرش الان چه شکلی بود و کجا بود و چکار میکرد و چرا باید دردانهء همان خانم استاد و آقای وکیل یا تاجر وختی پشت بنز خدا میلیونی اش این جوانک را می بیند به این فک نکند که بحث عدالت از بیخ چرند است و به خودش اجازه بدهد که بی دلیل فحش بکشد به امثال این جوانک وختی که مثلن دارد جلوی بنز فوق الذکرش تکچرخ می زند ... از این نمونه ها و نمونه های دیگر زیاد بود در همان یک وجب استخر ... من یکی ش را مثال زدم که شما خود بخوانید حدیث مفصّل از این مجمل و اینا !

3- این پست شماره های سه و چار و پنج هم داشت که دیدم تا همینجا هم طولانی تر از حوصلهء شما شده ! ... لذا رحم کردم و بابت همینقدرش هم شرمنده و باقی بقای شما ! ... هر کس این 45 خط و نیم بالا را نخوانده ، بداند و آگاه باشد که بُرد کرده نافرم ! ...

-------------------------------------------

پی تقدیمنامه نوشت :

بند 1 تقدیم به می نو ی عزیز که صبور و سنگین ، این روزها دارد با هق هق بیصدا و اشکهای نرم و آرامش عینک دودی ای می سازد برای روزهای سختِ در راهی که آفتاب ، نامرد و سوزان و چشمِ ( دل و روح و جان ) آزار خواهد بود در غیاب سایهء خنک و سبز پدر ...

بند 2 تقدیم به مریم ترینم که پستهای طولانی من را دوست دارد عینهو همسر آن ماستبندی که قربان صدقهء ماست های ترشیدهء شوهرش هم می رود ! ... و ایضن تقدیم به مهدی پژوم عزیز که صفحات و سطور حقیر این وبلاگ به اینکه نازنین فرهیخته ای چون او چشم بر آنها بچرخاند افتخار می کنند ... 

------------------------------------------- 

پی خبرنامه نوشت :

مریم بانو هم با بازی عادت ها به روز است ... انصافن خوب و سر حوصله نوشته ... 

-

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


آااه ای دنیای مجازی !

ما هی می خواهیم برگردیم به آغوش اسلام و بلاگستان ولی این مهمانی بازیها میگذارند مگر ! ... الان هم در حالی این فرصتِ هرچند کوتاه را مغتنم دانسته ایم و یواشکی داریم این سطور را برایتان مرقوم می کنیم که آرش قلمدون و عباس گامبو شرف حضور دارند منزل ما و با وحید و مریم بانو مشغول قلیان و تخته و حکم و چاربرگ و هفت خبیث و منچ و دوز و دبرنا و اسم فامیل هستند ! ... فردا هم که صبح شمبه باشد جهت شادی و غافلگیری اهل قبور و ایضن حضور به هم رساندن در مراسم سالگرد یکی از بستگان عازم بهشت زهرا هستیم و بعد از ظهر هم با دوستان جان رهسپار استخر و خلاصه نمیشود که بشود که ما اینجا باشیم عینهو شیر شرزه در خدمت اهالی باصفای مجازستان ! ... بدیهی ست که این چند خط صرفن جهت روشن نگاه داشتن چراغ این خانه و اعلام حضور و عرض سلام و ادب و مرام و اینهاست و هیچگونه ارزش مادی و معنوی دیگری ندارد هیچ ! ... باشد که آخرین روز از این سه روز تعطیلی کارمند شاد کن بر شما غیور مردان و شیر زنان عرصهء خدمت به جامعه و اجتماع هم خوش بگذرد به میمنت و مبارکی ... الهی آمین ... خدایا خدایا تا انقلاب بعدی صدق الله العلی العظیم !! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


میان برنامه !

پی کپی رایت نوشت ! :

کاسنی جان ! به جان مادرم نمی دانم کاریکاتوریستش کیست وگرنه می نوشتم !

پی زن ذلیل نوشت ! :

الکی برای خودتان فکر نکنید ما خیلی شجاعیم چون قبلش از مریم بانو اجازه گرفتیم !

پی توضیح نوشت ! :

داریم می رویم منزل احسان جوانمردینا فرصت آپدیت نبود گفتیم حال و هوا عوض شود !

***

پی فردای مهمانی نوشت ! :

رسمن الان پشت میز کارم خوابم ! ... آخه کدوم آدم عاقل وختی قراره صُب بره سر کار ، ساعت ۵ صبح از مهمونی برمیگرده ؟!

پی دوباره مهمانی نوشت ! :

از ظهر خواب بودم عین خرس ! الان هم داریم می رویم منزل فری اینا لذا باز هم فرصت آپدیت نیست گفتیم که مدیونتان نشویم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


روحش شاد و یادش تا همیشه گرامی ...

 

 

پی فتوبلاگ نوشت ...

-

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


و زندگی ادامه دارد عینهو بازی ...

این دو روزی که نبودم به دو بازی وبلاگی دعوت شدم ... اولی بازی آرزوها بود اما از نوع خاصش ! از طرف دافی نگار عزیز ... و دومی بازی عادت ها از طرف دوست خوبم هلن ... که الان قصد دارم برای عوض شدن حال و هوا جفتشان را تو یه پست بازی کنم !

بازی اول اصلش گمانم این مدلی بود که شما باید سه آرزویی که داشتید و برآورده شده اما حالا عین چی پشیمان هستید را بنویسید ! ... منتها چون هر چی فک کردم آرزوی این مدلی برآوورده شده یادم نیامد سه آرزویی را می نویسم که یک زمانی داشتم و علی رغم برآوورده نشدنشان الان مث سگ پشیمان و شرمسارم که یک زمانی حتی بهشان فک کرده ام !

یک : در نوجوانی آرزو داشتم که یکی از باباهای فامیل که اسم نمی برم بابای من بود ! ... شرم آور است ولی عالم بچچگی ست و هزار راه نرفته خب ! ... دلیلش هم این بود که بابای فوق الذکر آن سالها خیلی خوش اخلاق و خوش مشرب و اهل صفا سیتی و باحال و جینگیل مستون و بچچه شاد کن بود !

دو : همان سالهای جهالت آرزو می کردم که ای کاش سه تا داداش جز خودم نداشتم ! و بابا ننهء عزیزتر از جانم انقدر در امر مقدس ازدیاد نسل و تولید بچچه مسلمان فعال نبودند ! ... بدیهی ست که دلیلش یک چیزی تو مایه های جملهء معروف دزدان دریایی ( ها ها ها یک سهم کمتر ) بوده لابد !

سه : راستش هر چی فک می کنم چیزی یادم نمی آید ! ... لذا می خواهم خوشمززگی کنم و یک آرزوی فان همینجوری فی البداهه از خودم در بیاورم ! ... آرزو می کردم آدم خیلی پولداری بشوم ولی الان پشیمانم چون می بینم در محضر حضرت باریتعالا فقط خودم را سبک کرده ام ! 

***

بازی دوم بیان انواع عادت هاست ... به همان ترتیبی که هلن نوشته می نویسم :

عادت خوب : نظم ... خیر سرم خودم فک می کنم آدم منظمی هستم ... البته از آن نظمهایی که معمولن به وسواس می زند ! ... همه چیز میلیمتری سر جای خودش ! ... مثلن ( باور کنید ) خیلی وختها توی آپدیتهام خودم را جر می دهم که اندازهء خطوط پاراگراف ها فیکس همقد هم باشد !

عادت بد : در روابط اجتماعی و مجتمعی ! طرفدار حکومت نظامی ام یعنی در جمع های بیش از سه نفر عذاب می کشم متاسفانه ! ... چکار کنم دست خودم نیست خب ... این کار دله گناه من نیست !

عادت خنده دار : دستشویی رفتن قبل از خوابم دوبل و عین اسم امسال مضاعف است یعنی گلاب به روی ماهتان هنوز از دست به آب برنگشته و باسن به تخت نچسبانده مثانه مبارکمان آلارم می دهد : بیخود منشین که وخت کار است !

عادت مسخره : حمام رفتن برایم مثل اکبر عبدی در فیلم مادر سخت و طاقت فرسا و جانگداز است ! ... البته بعد از ازدواج شدیدن بهبود شده ام و اصلاح یافته ام ! ... اما بدیهی ست که هنوز با استانداردهای فیفا و لالیگا فاصله زیادی دارم !

عادت زشت : این عادت که حاصل استقلال دوران بعد از ازدواج می باشد عبارت است از روم به دیوار مانند انسانهای اولیه لخت چرخیدن در منزل ! ... به حدی که خیلی وختها سر و ته خیلی از مهمانی ها را به هوای رسیدن به چاردیواری خانه و جامه دریدن هم می آورم !

***

پی دعوتنامه نوشت ! :

من این نازنینان رو دعوت می کنم برای این دو بازی :

مریم ترینم - ابر چند ضلعی - غزلخونه - می نو - محسن منوخودم - فری - محبوب - هلیا

( می دانم می نو در شرایطی نیست که بازی کند ، دعوت از می نو سمبلیک است ... چون دوست دارم زودتر برگردد به ادامهء زندگی جدیدش بی حضور گرم و نازنین پدر ... زندگی ای که سالها ادامه خواهد داشت پر فراز و نشیب ... دعوت از محسن هم که وبلاگش را بسته - بلاتشبیه - تقریبن همچین حکمی دارد ... )

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


فردا کنار دوست ...

آدرس و زمان مجلس ترحیم :

دوشمبه ١۴ تیر

ساعت ٣ الی ۵/۴ بعد از ظهر

تهرانپارس - بلوار پروین - چار راه سید الشهدا - مسجد سید الشهدا

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


به احترام پرواز یک پدر ...

به احترام فوتِ

پدر دوست عزیزمان می نو ...

این خانه تا دوشمبه تعطیل و عزادار است ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


دقیــــــــــــــــــــــقن شرُ و ور !

من برای بالایی از ستاره به ابرها مریضم و نگاهم ترانه باشد بلد که از این سیاه آبچکان می رقصد ... دستم مرتاضی تازنده است که تا زنده است لبهایش کلوچهء فومن می شود که دخلی به باران حساب بیاور ... سمج متلاطم بلاهت اسیر کرده همهء مان را ول کند دوپر دوپر خال ایم وسط سفیدی که خودش وسط آبی کمرنگ است بی توقع و یک سیلی توی گوشم دست مریزاد مریض داد ... صندلی مدیترانه ای مه آلود تر از باغ اُردک های بی فکر و شاد ... لباس بنداز روی چتر و از سقف پَرت شو زین دوچرخه مهمانی بدهد خیار هم موز اصلاح طلبی ست اختشاش آمیز ... قابلمه ترازوی انکسار چکمه از ایوان شوچنکو بغل به بغل دو صد بدرود ای آنتالیا ! ... حی علی الفلاح !

-

-

پی فتوبلاگ نوشتکودک و بوف ...

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

-

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


سفرنامه’ مصوّر نصف جهان !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


تقدیم به محبوبه و خنده های زلالش ...

سفر اصفهان سفر قشنگ و خاطره انگیزی بود ... از آن سفرهایی که آدم حتی دوران پیری اش هم می تواند یادش بیفتد و پشتش مور مور شود از لذت ... به قول عرب نیای سلطان : کوتاه بود اما خیلی خوب بود ... من و مریم - حمید و وحید و حامد - محسن و ایرن - احسان جوانمرد و همسرش و مهدی پژوم - دختر آبان و عمه زری ... جمع خوبی بود که با خنده ها و مهربانی محبوبه و مهمان نوازی و صمیمیت بی نهایتِ خانوادهء نازنینش تکمیل شد ... شاید منی که اولین بار بود اصفهان را می دیدم الان باید از سی و سه پل و کلیسای وانک و پل خواجو و میدان نقش جهان و باغ پرندگان و چاه حج میرزا بنویسم ... ولی اینها را که همه تان رفته اید و دیده اید پس سودی ندارد تکرارش ... لذا حسّم را می نویسم به ساعتهایی که با دوستان گذشت ...

برای من به شخصه لحظاتی که توی خانه محبوب اینها بودیم خیلی قشنگتر و لذتبخش تر از وختهایی بود که بیرون مشغول اصفهان گردی بودیم ... البته آن بخشی که توی وَن بودیم و صدای آواز بچچه ها ماشین را ( به قول زری ) تبدیل به یک جعبه موسیقی می کرد فوق العاده بود و حسابش از اصفهان گردی جدا بود ! ... اولین مززهء سفر قطار بود که همیشه نوستالژیک است لامصصب ... من را برد به دوران آموزشی و همسفران کچل و بامعرفتم در راه اهواز و خب لابد هرکس را یکجایی می برد دیگر ... با آن تتق تتق لاینقطع و لالایی گونش ... با آن توی راهرو از پنجره بیابان ها را تماشا کردن و غرق شدن توی خیالات دور و دراز ... با آن حس و حال غریبش ... بعد هم خواب و صبح سحر بیدار شدن با صدای سوت قطار و پیاده شدن در خنکای یک شهر غریب و حس احمقانه اما قشنگِ اینکه دیگر هرگز به شهر خودت برنخواهی گشت ... انگار که اولین روز زندگی ات باشد بی قبل و بی بعد ... غرق در حال ... فقط حال ...

راه آهن اصفهان بیرون شهر است ... محبوبهء همیشه خندان ، صبح کللهء سحر یک وَن دربست گرفته بود و آمده بود دمبالمان ... از همانجا آواز و شوخی و خنده شروع شد تا شبی که برگشتیم سمت همان راه آهن ... مادر نازنین محبوب صبحانهء مفصلی چیده بود توی تراس باصفایشان در خنکای صبح نصف جهان ... و بعد آشنایی با بقیهء افراد خانواده اش ... اعتراف می کنم که این حد از مهمان نوازی را قبلن جایی ندیده بودم ... نصف روز نگذشته مامان محبوب شده بود مامان ما ... حواسش به تک تکمان بود ... انگار صد سال است ماها را میشناسد ... سنگ تمام ترکیب ناتمامی ست برای توصیف لطف و محبت این خانواده به جمع ما در این دو روز ... آنهم در زمانه ای که دیگر هیچکس حال و حوصلهء مهمان ندارد ... که خب یک بخش کوچکش برمیگردد به مسائل مادی و قسمت اعظمش به دل و دماغ ... به دل خوش و ناخوش ... من که اگر یکی برایم تعریف میکرد که یک هیئت بلند شده اند رفته اند شهرستان خانهء دوستشان و زار و زندگیشان را به هم ریخته اند و موقع برگشتن و خداحافظی ، مادر دوستشان که اولین بار بوده آنها را می دیده گریه کرده باورم نمیشد ...

نه اغراق است نه شبیه دیالوگ فیلمها اگر بگویم که من در همین دو روز کللی چیز یاد گرفتم از این پدر و مادر و از این دوست ... خدا حفظشان کند ... عمر و عززتشان را زیاد کند و هوای دلهای زلالشان را داشته باشد ... و حرف آخر اینکه همیشه سالم و خوشبخت باشند الهی ...

***  

پی زری نوشت ! :

قصدم تشکر بود و سپاسگذاری به اندازه شعور و توان خودم از این همه لطف بی دریغ اما الان قشنگ می فهمم که سر سوزنی از حق مطلب ادا نشد ... شاید دلیلش این باشد که روایت زری از این سفر را خواندم با آن قلم فوق العاده اش و ذهن بسته ام بسته تر شد ! 

پی توضیح نوشت ! :

عکسهای سفر توی چند تا دوربین و گوشی در اقصا نقاط تهران بزرگ پخش و پلا است ! ... به محض گردآوری و وحدت کلمه ! حتمن یک سفرنامهء مصوّر از خودمان در خواهیم کرد !

پی زوایای دیگر نوشت ! :

این دو پست را هم بخوانید ... روایت میزبان و مهدی پژوم از این سفر پرخاطره ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


سفر یه شعره ... سفر یه قصه س ...

 

جای همگی خالی رفتیم اصفهان ...

مهمان محبوب عزیز و خانوادهء نازنینش بودیم ...

دسته جمعی با اخوان و دوستان و بی حد خوش گذشت ...

خیلی گفتنی و نوشتنی و تعریف کردنی دارم از این سفر کوتاه اما بی نظیر ...

-

-

-

-

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


ها چرا ؟!

  

فرداروز که شیرمان را حلالتان نکردیم آنوخت می فهمید !

چرا هنوز نرفتید اینجا به ما رای بدهید ای جماعت کوفه ؟!

-

***

-

پی تولد نوشت ! :

آرش پیرزاده خاطرش خیلی برام عزیز است ... لذا تولد هانای نازنینش خیلی مبارک !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :