از روی دست دافی نگار !

بعضی وختها پیش می آید که پُست یکی از دوستان وبلاگی را که می خوانم حسودی ام می شود به سوژه اش ! ... حسودی که نه ... یکجور زیادی جذب موضوع نوشته شدن ... فکر کنم این حالت برای وبلاگرهای روزنوشت نویس زیاد پیش می آید بس که درگیر پیدا کردن سوژه هستند مدام ! و تمام سوژه های دنیا را جزو مایملک انحصاری خودشان می دانند ! ... البته شاید هم دلیلش این نباشد ... در هر حال بعضی پُستها انقدر آدم را جذب می کند که با خودش می گوید ای کاش این را من نوشته بودم ... ولی ای کاش که دردی را دوا نمی کند ! برای همین تصمیم گرفته ام از این به بعد اگر از پستی خوشم آمد رودرواسی را کنار بگذارم و لنگه اش را بنویسم ! ... هرچند در مورد من که دیگر کم کم به روزنوشت نویسی عادت کرده ام و خدای اراجیف نویسی و از هیچچی سوژه ساختن هستم صدق نمی کند ولی شما می توانید بگذارید به حساب همان کم آوردن سوژه و اینها که گفتم ! 

در همین راستا از این پست دافی نگار شروع می کنم ! ... خودش در مقدمه اش نوشته : تا به حال به این فکر کرده اید که اگر شب بخوابید و فردا صبح در یکی دیگر از مناطق دنیا بیدار شوید ، چه می شود و شما چه حس و حالی دارید؟ یکی از تفریحات سالم من ، فکر کردن به همین مسئله است . اینکه بخوابم و وقتی بیدار می شوم ، خودم را در یک تختخواب و اتاق و خانهء کاملا غریبه ببینم ، با آدمهایی که همه من را می شناسند و من آنها را نمی شناسم ...

مثلا فرض کنید که شما در یکی از آپارتمانهای خیابان برادوی آن هم روبروی سنترال پارک بیدار شوید . چکار می کنید؟ ... خب در خیابانی که پر از سینما و تئاتر است چکار می کنند ؟! ... صب تا ظهر می رفتم فیلم های کیمیایی و حاتمی کیا و ده نمکی را می دیدم ! ... عصر می رفتم یکی از این تئاتر های کمدی کرکر خنده با موضوع خواستگار و اینها ! ... سر شب فیلمهای روز هالیوود ... و آخر شب هم با یک بطری آبجو می رفتم سانس آخر یک سینمایی که فیلم بالای 18 سال نمایش می دهد !!

یا در یکی از قبایل بدوی آفریقایی ... اوممم ... با این هیکل حتمن آشپز قبیله می شدم ! ... و با گوشت بوفالو و گوزن برای اعضای قبیله آبگوشت و کباب ترکی و باکومبابرگر مشتی درست می کردم جوری که با لبشان بازی کنند ! ... تازه از این طریق می توانستم به چادر رئیس قبیله هم رفت و آمد داشته باشم و سوگلی های سیاه بلوری اش را دید بزنم و گاه گداری که سرحال بود از چپق صلح دو متری اش هم یکی دو پک بزنم !

اگر در ترکیه بیدار می شدم ،شک نکنید که یک خوانندهء خال تور بودم در یکی از این کاباره های داغون که مدام شبها اراذل اوباش توش مست می کنند و بطری توی سر هم خرد می کنند ! ... خودم هم بعضی وختها که شکست عشقی می خوردم در حال لب زدن یکی از ترانه های قدیمی و سوزناک ابراهیم تاتلیسس بد مستی می کردم و از بالای سن خودم را شلپپی می انداختم توی آغوش جمعیت و ادا اطوار این خواننده معروف ها را در می آوردم که دختر جغله ها برایشان غش و ضعف می کنند !

مطمئن هستم اگر در روسیه و مسکو بیدار می شدم ، یکی از اعضای رده پایین کا گ ب بودم که عین باقلوا آدم می فروشند و باقلوا تر از آن آدم می کشند ! ... مجرد و با مادر پیرم که از آخرین بازمانده های قزاقها بود زندگی می کردم ... او طبقه پایین و من طبقهء بالای یک خانهء فرسوده در یکی از محلات کثیف و شلوغ مسکو ... شبها با یخچال پر از Водка و دیوار ترک خوردهء پر از عکسهای معشوقه های تزار صفا میکردم ! و روزها می رفتم دمبال آدم فروشی و آدم کشی و یک لقمه نان حلال !

اگر در چین یا کره شمالی و ... به دنیا می آمدم ، زور میزدم و از عنفوان کودکی خودم را جر میدادم تا یک فوتبالیست خوب بشوم و به تیم ملی راه پیدا کنم تا وختی تیم می رفت جام جهانی بتوانم از فرصت استفاده کنم و از اردو فرار کنم و یک جایی قایم شوم تا بعد از پایان مسابقات بتوانم پناهندگی بگیرم و بعد در ازای امکانات ناچیزی که از دولت آن کشور می گرفتم هر شب می رفتم توی ووآ و بی بی سی شان ! و پشت سر هو جین تائو و کیم جونگ ایل حرف می زدم و فحش خار مادر می کشیدم به هف جددشان ! 

طبیعتا اگر در میلان یا پاریس بیدار می شدم ، نقاش ( کاریکاتوریست ) یا نوازندهء دوره گرد میشدم ! ... آس و پاس و با موهای بلند و پشم و پیلی فراوان و شلوار جین گشاد بندی و پوتین نوک فلززی ! ... فقط هم جاهایی نقاشی می کشیدم و گیتار میزدم که پر از دخترهای خوشگل و لختی پختی پولدار و دست و دلباز باشد ! ... هر چی هم که پول در می آوردم ( از خدا که پنهان نیست از شما هم نباشد ! ) ریا نشود ولی نصفش را می فرستادم برای نامزدم که در روستایی دور افتاده شیر بز می دوشید و بی صبرانه منتظر آدم شدن و برگشتنم بود !

***

پی خودشیفته نوشت ! :

بین پستهایی که این اواخر نوشته ام ، خودم این یکی را بیشتر از بقیه دوست دارم ...

پی شما هم بازی نوشت ! :

اگر دوست ( و حال ) داشتید شما هم توی کامنتها بنویسید این چند جایی که گفتم را !

پی انتخابات وبلاگی نوشت ! :

وحید وب گپ یک انتخابات فصلی وبلاگی برگزار کرده و من رو در ٣ بخش کاندید کرده !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


دروغهای حقیقی ...

لطفن یکی بگوید که این عکس شوخی فتوشاپی ست و حقیقت ندارد ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


ادامه’ تاسف برای حضرات !

حیف شد که صُب وخت نکردم پست قبل را کامل کنم ... شاید الان دیگر از دهن افتاده باشد ! ... شاید که نه ... حتمن ! ... ولی اجازه بدهید این پست تکمله ای را به احترام آن چند نفری بنویسم که توی کامنتها و اس ام اسی پرسیده بودند بلاخره من برای کدام حضرات متاسفم ! ...

ببینید ... آنهایی که درگیر وقایع بعد از انتخابات یا پیگیر اخبار این وقایع بوده اند خوب می دانند که به نوعی می شود نیک آهنگ را از پیشاهنگان بخش فرهنگی اعتراضات این جمبش به حساب آورد ... سبزهای افراطی و حتی سبزهای ولرم در طول این یکسال بارها و بارها با کاریکاتورهای نیک آهنگ مشعوف و ذوقمرگ شده اند و برایش ( به سبک عمو قنّاد و فیتیله ای ها ! ) جیغ و کف و هورا کشیده اند ! ... حالا چطور می شود که یک انتقاد کوچکِ ( درست یا غلطِ ) همین نیک آهنگِ پیشاهنگ که بلاخره در این پروسه سهمی هر چند کوچک دارد ، اینطور پایه های یک جمبش مردمی را به لرزه در می آورد ؟ ... مسخره نیست ؟ ... قابل تامُّل نیست ؟ ... آیا این مُشتِ حالا نمونهء خروار احتمالی بعدها نیست ؟ ... با این حساب چه تضمینی وجود دارد که اگر روزی روزگاری تودوزی ماشین قدرت را از مخمل سبز بدوزند ، امثال نیک آهنگِ طفلک دوباره و دوباره به جرم کشیدن تنها و تنها یک کاریکاتور انتقادی تکفیر نشوند و سر از جایی که عرب نی می نوازد در نیاورند ؟! ...

صُب خیلی حرفهای دیگری هم داشتم اما حالا و بعد از خواندن کامنتهای بچچه ها می بینم که نوشتنشان می شود تکرار مکررات ... ظاهرن بیربط است ولی عشقم کشیده این پست را با آن جملهء معروف قلعهء حیواناتِ جُرج اُرول فقید تمام کنم : همهء حیوانات با هم مساوی اند ولی بعضی ها مساوی ترند ! ... همهء حیوانات با هم مساوی اند ولی بعضی ها مساوی ترند ! ... همهء حیوانات با هم مساوی اند ولی بعضی ها مساوی ترند ! ...

***

پی از ترس کاسنی نوشت ! :

هرچند امضای کار تابلوس ولی یادآوری می شود که :

کاریکاتور اثر مانا نیستانی عزیز است ...

پی کامنتوضیح نوشت  :

صد البته من با مفهوم ( و نه انتشار ) این کاریکاتور خاص مخالفم از این نظر که معتقدم میرحسین در جو حاکم و فضای موجود حتی خیلی بیشتر از توانش هم خرج این جمبش کرد و اصلن هم کاری به پیشینه اش و این حرفها ندارم ... می توانست بعد از انتخابات برود خانه ش بنشیند مثل همان چن سالی که نشسته بود ... می توانست هزینه نکند خودش را ... به خطر نیندازد خودش و اطرافیانش را ... ولی مردانگی کرد ... آزادمنشی کرد ... پای حرف و عقیدهء امروزش ایستاد تا جایی که میشد و از دستش بر می آمد ... و این خیلی ارزشمند و قابل تحسین است در یک همچین مملکتی ... اینها را می فهمم ... حرفم این است که نقد و منتقد نباید خفه بشوند ... فقط همین !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


جددن متاسفم حضرات !

کاریکاتور را که حتمن دیده بودید ... این پست زری را هم حتمن بخوانید ... الان که فرصت ندارم ولی شب شاید نوشتم در موردش ... واقعن تاسف آور است ... بهتر است دسته جمعی برویم سرمان را بذاریم بمیریم !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


گندمزار کوچک صبح های من ...

پی فرداش نوشت یک :

حالا مثلن من که شاخ ندارم بین همهء اهالی ساختمان شرکتِ محل کارم ! ... و با وجود کرگدن بودن ادعای شاخ داشتن هم که نداشتم و ندارم ! ... ولی خدا می داند چند تایشان صبح وختی با ماشین های رنگ و وارنگشان وارد حیاط ساختمان می شوند در حد نیم نگاهی حتی ، متوجه این زیبایی باشکوه شده اند ؟ ... این درخشش ناب آفتاب لای زلفهای تیغ تیغی و فشن این گیاهانی که من اسمشان را نمی دانم ( و احتمالن هیچکس نمی داند ! ... یعنی چون گیاه مهممی نبوده یاد گرفتن اسمش هم وخت تلف کردن بوده لابد ! ) ...

پی فرداش نوشت دو :

پسوورد وبلاگمان را عوض کردیم ! ... امیدوارم به آن دوستانی که پسوورد کرگدن را داشتند بر نخورد ... من قبلن به آن صورت کامنت خصوصی نداشتم ولی حالا چند وختی ست که تک و توک دارم ... البته همه می دانند که من در حد این سفره ماهی های شیشه ای که آنورشان دیده می شود آدم شففافی هستم ! و معمولن همه ورم را همه دیده اند !! ... و هیچ چیز پنهانی و قایمکی ای در زندگی مجازی و حتی واقعی ام ندارم ولی فکر می کنم این همگانی بودن پسوورد ، به شددت نقض حریم شخصی دوستانی ست که کامنت خصوصی میگذارند ( ولو اینکه مطلب محرمانه ای نبوده و خیلی ساده و معمولی هم باشد ) ... لذا با عرض شرمندگی به محضر آن دوستانی که عرض کردم ، ممبعد در مدیریت کاربر کرگدن فقط خودمانیم و خودمان !

پی فرداش نوشت سه :

دمبال یک پایه و پاکار ردیف می گردیم برای مشررف شدن به استخر ! ... لذا بیزحمت پیشنهادات و درخواستهای خود را با درج قیمت و آفِر های اغواگر پیشنهادی ! تا پایان وختِ اداری فصل گرما به دبیرخانهء ستاد کرگدن های خود شیفتهء آب ندیده ارسال فرمائید !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


خوابم پریده و سیگار هم تمام ...

ساعت پنج و نیم صبح جمعه است و ما تازه از مهمانی رسیده ایم ... خیلی هم خوش گذشت مثل همیشه ... ولی من ویرانم و بی خواب ... سیگار هم نداریم ... ذهنم مشغول است بی آنکه تابلوی زردی چند متر عقب تر گذاشته باشم با این مضمون که : خطر ، ذهن محسن باقرلو مشغول کار است ... دارم همزمان به هزار تا موضوع فکر می کنم ... نه زر زدم دروغ چرا ... هزار تا نه ولی به چن تا موضوع مختلف که تقریبن اکثرشان هم آزار دهنده هستند فک می کنم ... مغزم شده چرخ گوشت شده مخلوط کن شده یک دو سه ... لابد الان توی سرم سلولهای خاکستری به هم گره خورده اند بیچاره ها ... اینجا نوشتنشان هم سودی ندارد ... نه برای من نه برای شما ... هوا تقریبن رشون شده و ارکستر سمفونی صدای گنجشکها در حال شکل گیری ست ... چه باحال ، روشن را نوشتم رشون اما دوست هم ندارم درستش کنم ! ... اصلن ساعت پنج و نیم صبح از کسی که مغزش شده چرخ گوشت شده مخلوط کن شده یک دو سه غلط املایی نمی گیرند که ... عباس سر شب اس ام اس داده بود که امشب شب آرزوهاست و اینها ... آن موقع آرزویی نداشتم ... ولی الان دارم ... دقیقن به تعداد همان فکرهای اکثرن آزار دهنده آرزو دارم و خدا گواه است که هیچکدام برای خودم نیست ... برای ........ است و ........ و ........ و ........ و ........ و ........ و ........ و ........

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


هف توصیهء مهم برای میزبان های خوابالو !

تجربهء من می گوید که هر آدم عاقل و بالغ خوشخواب و ذاتن خوابالویی در زندگی اش وختهایی که مهمان دارد باید چند نکته را مد نظر داشته باشد ! :

١- شب قبل از مهمانی خوب و به میزان کافی و بلکم بیشتر بخوابد تا در روز یا شب موعود خدای نکرده تحت هیچ عنوان خوابش نیاید و شبیه هویج شُل نباشد !

٢- از قبل کللیهء مهمانها را بلحاظ شخصیتی و آناتومی و روانشناختی و میزان مقاومت و استقامت و همچنین قدرت صاحبخانه بترکانی شان کاملن بررسی کرده و ساعت زیستی خواب تک تکشان را تخمین بزند ! 

٣- اگر هم زبانم لال در حضور مهمانها خوابش گرفت به سبک بایسیکل ران حتی شده به کمک چوب کبریت خاموش لای پلک هایش یا چوب کبریت روشن لای انگشتهای پایش خودداری و آبرو داری کند !

۴- در طول مهمانی از خوردن دوغ و ماست و قرص کدئین دار و سایر خواب آورهای قوی و حتی ضعیف جددن خودداری کند و اگر هم هوس کرد کوفت بخورد بهتر است !

۵- انرژی اش را برای طول ساعات مهمانی تقسیم و مدیریت کند یعنی جوری نباشد که اوائل مهمانی عینهو چارپای نشادُر جویده بپّر بپّر کند و سرش را به این دیوار و ماتحتش را به دیوار مقابل بکوبد ! و در اواخر مهمانی عینهو یاکریم گیج گیج بزند ! 

6- برای مواقع خیلی فورس و ضرور که هیچکدام از موارد بالا میسر نباشد از قبل پیش بینی های لازم را بنماید ، از جمله تهیهء قرصهای خواب آور و مغز و اعصاب و روان گردان 2000 میلی گرمی و پودر کردن جهت استفاده بعنوان ادویهء غذای مهمانان گرام ! 

 7- در آخر هم اینکه چارچشمی حواسش به دوربین موبایل مهمانها و میزان علاقهء هر کدامشان به هنر عکاسی و شکار لحظه ها و اینها باشد و آمار مهمانان وبلاگ نویس یا فتوبلاگ دار را هم شدیدن و فجیعن داشته باشد ! ...

.

.

.

وگرنه این بلا سرش می آید که ملاحظه می فرمائید ! :

.

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


سخته ؟ ... نه بابا باقلواس !

خدایی فکرش را هم نمی کردم پیش بینی بازیها اینقدر کار آسان و باقلوایی باشد !

مثلن کی فکرش را میکرد که ژاپنی ها کامرون را بترکانند به جز من ؟!

در پایان روز چهارم و بعد از گذشت فقط یازده بازی بنده در رتبهء دوم تشریف دارم !!

هنوز وخت دارید که توی وبلاگ جام جهانی قهرمان را حدس بزنید و از ابر چند ضلعی جایزه بگیرید ها !

تحلیلهای حمید از روند پیش بینی ها را در کامنت دانی همانجا بخوانید و بتترکید از خنده !

بدیهی ست که این چار خط آپدیت محسوب نشده و هدفش صرفن عبور از پست قبل میباشد !!

***

پی فتوبلاگ نوشت :

سبزینگی بی مرز ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


نامه ای به خواهرم ستاره ...

سلام خواهر خوبم ستاره خانم

اینها را برای شما و در جواب کامنت خصوصی تان می نویسم ... هرچند که نمیدانم آن بار هم اتتفاقی گذرتان به کرگدن افتاده بود یا نه ... و اصلن این چن خط را خواهید خواند یا نه ... این نامه قرار نیست احساسی و شبیه نامه یک کودک فلسطینی باشد بلکه دوست دارم و سعی می کنم یک نامه خیلی عادی و منطقی باشد ... به رسم امانت داری کامنت شما را هم عمومی نمی کنم ...

امروز 22 خرداد بود و لازم به یادآوری نیست که سالگرد چه روزی و آغاز چه وقایعی بود ... نمی دانم شما امروز عصر کجا بودید ولی من چن ساعت پیش از میدان آزادی رد می شدم ... دور میدان پر بود از نیروهای نظامی با لباس های مختلف و رنگارنگ که غالبشان نوجوان های موبایل به دست و عینک دودی یا طبی به چشم بودند ... اما همگی مجهز به باتوم و چماق و اسلحه های سرد و گرم و ولرم و اینجور چیزها که استاد شجریان خواهش کرد برادران آنها را زمین بگذارند ولی خب هنوز نگذاشته اند ! ... مردم ( مردم عادی و نه اختشاشگر و برانداز و اینها ) درست شبیه یک گلهء بی چوپان با ترس و احتیاط و مظلوم رد می شدند که مبادا به گناهی نکرده باتوم و شوک الکتریکی و اسپری ادویه جات بخورند ! ...

ناگهان یک دسته از همان مثلن نظامی های کم سن و سال که لباس هایشان را خیلی ناشیانه و مثل بچچه مدرسه ای هایی که به اردو می روند پوشیده بودند با عربده و خنده و و خشونت و مسخره بازی توامان به سمت یک اتوبوس شرکت واحد حمله ور شدند و من درست کنار اتوبوس بودم ... زنها جیغ می کشیدند و مردها هوار ... انگار یکی از نوجوانهای توی اتوبوس حرکتی کرده بود به سمت دلاوران ناشیانه لباس پوشیده ... حالا یا دستبند سبز نشان داده یا با انگشتانش علامت ویکتوری نشان داده یا یک چیزی در این مایه ها ... بقیه اش را هم که لابد خودت می توانی حدس بزنی خواهر خوبم ...

می بینی ؟ ... این وضعیت ماست ... بنظر تو قشنگ است ؟ ... دو پاره شده ایم ... بلکم چند پاره ... ملت دولت را به فحش می کشد و دولت ملت را به فلان جایش هم حساب نمی کند ... انگار چند کشور با هم دشمنیم در قالب یک کشور ... به خون هم تشنه و به پشت هم دشنه ... حقمان را بالایی ها کرور کرور به یغما می برند و ما دمبال استیفایش هستیم دینار دینار از پایینی هایمان ... افتاده ایم توی یک دور باطلی که فقط نمی چرخد بلکه فرو هم می رود ... داریم غرق می شویم دوست من ... یعنی دارند غرقمان می کنند ... به نام اسلام و به کام نامسلمانان ... و تو هنوز هم فکر می کنی دعوا سر به گند کشیدن سبز سادات است و جا افتادن کلمهء امام ؟ ... یعنی تو مزخرفات دیشب رسانه ملی درباره ندا را با عقل سلیمت می پذیری ؟ ... یعنی نتایج تحقیقات آن شامپانزهء دلقک هرجایی و هیچ کجایی برای تو مستدل تر از لخته های خونِ روی آسفالت آن دختر طفل معصوم است ؟ ...

هنوز هم نمی خواهی قبول کنی که اصلن کل این قصصه از جای دیگری آب می خورد ؟ ... مردم به تنگ آمده اند ستاره خانم عزیز ... فقر و چپاول ... پاکی و فساد ... عدل و نابرابری و هزار جور خیر و شر دیگر بدجوری به روی هم تیغ کشیده اند در این کهن بوم و بر ... کی اینطوری بود وضع من و تو ؟ ... کجای تاریخ نه چندان باعث افتخار این مملکت ؟ ... همه از همه چیز ناراضی اند ... و اندکی از خودراضی با ریش و بی ریشه از همه چیز راضی ... اینطوری که نمی شود خواهر من ... حکومت به هر قیمت و تضمین بقای خود با روشهای میلیتاریسیتی و خشونت آمیز و بی رحمانه که دوای درد نیست ... یعنی هیچ جا نبوده ... هیچوخت نبوده ... بلاخره یک روزی یک جایی تلنگش در می رود ... هر ظرفی یک حددی دارد ... یک گنجایش و ظرفیتی دارد ... وختی لبریز شد دمبال بهانه می گردد برای سر رفتن ...

جددن فکر می کنی میر حسین که سالها از ارکان همین نظام ناکارآمد ناراضی پرور بوده انقدر با بقیه توفیر داشت که مردم برای برگزیدنش جانشان را بگیرند کف دستشان و کوچه ها و خیابانها را با خونشان سرخ کنند و عزیزانشان را داغدار ؟ ... باید کارد به استخوان برسد تا یک ناله فریاد شود ... زخم خوردن دل می خواهد اما بیشتر از آن انگیزه و نفرت می خواهد ... یک جای حرفهایت گفتی جمبش سبزتان فلان ... می خواهم اعتراف کنم که من را بیخودی چسباندی به برادران و خواهران شجاعم ... ترسوهایی مثل من فقط بلدند زر بزنند و در روزهای شلوغ به فکر این باشند که از کدام مسیر و اتوبان بروند که خطر و ترافیکش کمتر باشد تا زودتر برسند به لانهء محقرشان و بنشینند پای کامپیوتر و حرف مفت صد من یک غاز بزنند ... امیدوارم لااقل تو در لشگر خودت مثل من نباشی خواهر خوبم ! ... امیدوارم شجاع باشی و آزاده ... 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


یک جهان اون جام !

جام جهانی ... خیلی ها معتقدن بزرگی و شکوه این رخداد حتی خیلی فراتر از المپیکه و یجورایی بزرگترین و تنها اتتفاقیه که میتونه نگاه و فکر و ذهن چن میلیارد آدم رو به خودش معطوف کنه ... یکماه رویایی برای فوتبالدوستان و عشاق سینه چاک توپ و تخمه و کُرکُری ! ... و یادآور کلّی خاطره و نوستالژی قشنگ از شبهای دور هم چارچشمی زل زدن به تلویزیون و جیغ و هوار و شاد و غمگین شدن های شدید اما موقتی برای برد و باخت تیمها و قهرمانهایی که دخلی به هیچ کجای ما ندارند ! ... برای من که جام جهانی تداعی کنندهء زلزله س ! ... چون اولین جام جهانی ای که جددی دمبال میکردم رفت زیر سایهء زلزلهء رودبار و منجیلی که اون سال خودم رو هم توی یکی از شهرهای اطراف زنجان لرزوند ! ... امشب که داشتیم با حبیب و حامد ( اخوین مریم بانو ! ) دربارهء فوتبال حرف می زدیم وختی از اینکه همهء بازی ها رو - حتی بی اهمیت هاشو - نیگا می کنن ابراز تعجب کردم بهشون برخورد ! جوابشونم این بود که چطور تو ساعتها میشینی پای نت و اینهمه وبلاگ رو می خونی و برات جذابه ؟! ... دیدم راس میگن خدایی ش ! ... خلاصه که  صرف نظر از رقابت فوتبال با دین جهت کسب عنوان افیون توده ها ! معجون غریبیه این جام جهانی ...

یادش بخیر من و حمید سر پیش بینی کل نتایج جام جهانی های 94 و 98 شرط بندی کرده بودیم ... و امسال به پیشنهاد عباس یک جمع هفت نفره شدیم و نفری یک مقدار پول گذاشتیم وسط که برسه به نفرات اول و دوم ... البته من و حبیب دقیقهء نود اضافه شدیم به این لاتاری بزرگ ! ... و اگه عباس این پیشنهاد رو زودتر داده بود میشد از همین بلاگستان خیلی ها رو وسوسه کرد و فریب داد و اونوخ پول نسبتن گنده ای جمع میشد که برنده با اون پول می تونست بره آنتالیا و تایلند حالشو ببره ! ...

حمید برای این بازیمسابقهء هف نفره یه وبلاگ ساخته که قراره پیش بینی ها و نتایج رو توش مرتب به روز کنه ... و گفته که همینجا اعلام کنم از بچچه های بلاگستان اونایی که دوس دارن میتونن تا چهارشمبه ( پایان بازیهای دور اول گروهی ) که همهء تیمها یکی یه بازی کردن ، قهرمان رو پیش بینی و اعلام کنن و حمید خان چند ضلعی از جیب مبارکش یه جایزه برای برنده در نظر میگیره و در پایان بازیها تقدیمش میکنه !  

***

پی فتوبلاگ نوشت :

هی مرد ... ملاقاتی داری ... ( عکس از آرش ناجی )

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


فوق العاده ... فوق العاده ...

وختی اسم وبلاگت را می گذاری روزنوشت یعنی خیلی دوست نداری سراغ گذشته و آینده بروی ... می خواهی توی حال باشی و با حال حال کنی ... لااقل برای من که اینطوری ست ... یعنی دوست دارم هر روز هرچی که همان روز می بینم را بنویسم ... دیروز مال دیروز باشد فردا هم برای فردا ... ترس کم آوردن سوژه هم ندارم چون واضح است که حتی آدم قزمیتی مثل من هم فقط با چشم هاش نیست که می بیند ... این سبک نوشتن از دید من می شود روزنوشت ... آنوخت اگر به سوژه ای فک کردی اما نشد که بنویسی اش بیات می شود ... برای خودت ها نه برای مخاطب ... چون مخاطب که در جریان ترتیب زمانی اتتفاقاتی که برای تو می افتد نیست که ... هیچی ... همین ! ... فقط خواستم بگویم که این مطلب قرار بوده پریروز اینجا نوشته شود که نشد ...

من یک اخلاقی دارم که نمی دانم خوب است یا بد است ولی اینطوری ام که در مواجهه با یک موضوع - هر موضوعی - دوست دارم از زاویه هایی به آن نگاه کنم که بقیه دوست ندارند نگاه کنند ! ... نه اینکه آدم متفاوت یا خوب یا هر کوفت دیگری باشم ها ... نه والّا ... حتی شاید اینطوری نگاه کردن به قضایا و اطراف و آدمها هیچ سودی برای خودم و هیچ بنی بشر دیگری هم نداشته باشد و هیچ غلطی هم نکنم ... فقط اینجوری ام دیگه ... از نظر شما مسخره هم باشد عیبی ندارد چون همین است که هست ، به قول ما تُرکها بودو کو وار ! ...

سر یکی از تقاطع های عباس آباد - که نسبت به بهشتی خیلی اسم قشنگتری ست ! - یک آقای روزنامه فروشی وامیستد ( بیشتر می دود ) که قیافه اش به اراذل اوباش می خورد طفلک ولی انقدر آدم خجالتی و ماخوذ به حیا و نجیبی ست که حد ندارد ... من هر روز مشتری ساعت 9 اش هستم ... قشنگ حواسش به ساعت هست که سر ساعت نُه کجای تقاطع بایستد که من مکث کمتری بکنم و از رانندگان پشت سری فحش کمتری بخورم ! ... آقای روزنامه فروش خیلی انسان باشخصیتی ست و جددن حیف است که اینطوری هی دمبال ماشینها بدود و - بنظرم - دائم نگران این باشد که مبادا یک آشنایی فامیلی چیزی آنجا ببیندش ...

توی این چن ماهی که مشتری اش شده ام هنوز لباس و کفش نویی نخریده و موها و ریش ستاری اش هم روز به روز نامنظم تر از آن اوائل شده ولی هنوز هم برای یک روزنامه فروش سر چهار راه - فوق العاده نیست اما خب - مقبول و خوب است ظاهرش ... هر روز قبل از رسیدن به آن تقاطع سرعتم را تنظیم می کنم و هول و ولا دارم که چراغ سبز نباشد که مجبور شود دمبالم بدود خدای نکرده ... یا مثلن پول روزنامه را آماده نکرده باشم که معطل شود و یک روزنامه کمتر بفروشد بخاطر من و یا وضعیت ایستادن ماشینها طوری نباشد که بالاجبار از دور برایش بوق بزنم یا با دست صدایش بزنم و خدا را شکر تا حالا هم پیش نیامده این موارد ... وختی روزنامه را می گذارد روی داشبورد همیشه برای گرفتن پولش دست دست می کند طوری که انگار آن صد تومن اضافه ای که می گیرد حلالش نیست در حالی که هست از شیر مادر هم بیشتر و من بلاخره این را یک روز بهش می گویم ... توی چشمهایش خانوادهء کوچکی را می بینم که در یک خانهء محقر اجاره ای منتظرند تا روزنامه های تمام نشدنی بابا زودتر تمام شود و برگردد خانه با یک نایلون کوچک از میوه های ریز و ارزان تهِ بار یکی از اینهمه وانتی ...

چند روز پیش یک روز غیبت داشت یعنی هر چی چشم چرخاندم نبود ... فردایش که پرسیدم دیروز کجا بودید در حالی که با آن لباس مشکی تنگی که پوشیده بود داشت شرشر عرق می ریخت زیر تیغ آفتاب گفت عموم فوت کرد رفته بودم شهرستان ... وختی صمیمانه و گرم تسلیت گفتم تعجب کرد طفلک ... بعدش به این فک کردم که توی مراسم ختم عمویش در جواب همشهری هایش که پرسیده اند توی تهران چکار می کنی چه جوابی داده است ... دوست داشتم این سوال را بپرسم ازش ... و این چن تا سوال دیگر را که عموی مرحومش را دوست داشته ؟ ... نظرش درباره روزنامه فروشی سر چهار راه چیست ؟ ... عمویش چکاره بوده ؟ ... پدرش چی ؟ ... خودش بچچه بوده فک میکرده چکاره خواهد شد ؟ ... این روزنامه هایی که می فروشد را ورق می زند ؟ ... اصلن سواد دارد ؟ ... بچچه اش کلاس چندم است ؟ ... اصلن بچچه دارد ؟ ... و چن تا سوال دیگر که الان یادم نمی آید ولی هر روز صبحها قبل و بعد از ساعت 9 بهش فک میکنم ...

چراغ سبز می شود و من راه می افتم ... با خودم می گویم کاش حالا که تمام عمرش را جلوی این سینمای باشکوه می گذراند لااقل انقدر پول گیرش بیاید که یک عصر جمعه ای دست زن و بچه اش را بگیرد و بیاید توی همین سینما یک فیلم کمدی ببینند ، بخندند و هله هوله ای بخورند ولی مطمئنم اگر پولش را هم داشته باشد اینکار را نمی کند چون ممکن است در حالی که توی سالن انتظار سینما منتظر نشسته اند از بین مشتری های دائمی اش یک آدم عوضی مریض بشناسدش و بیاید جلو و بگوید : سلام یارو ، امروز روزنامه نمی فروشی ؟ ... و بعد در حالی که به این شوخی با نمک خودش هرهر می خندد برگردد و برود سمت دوستان از خودش مسخره ترش ... حالا که فک می کنم بنظر من هم بهتر است برود یک سینمای دیگری که از این چهارراه دور باشد ...

***
پی فتوبلاگ نوشت :

خسته از یک عمر با نمک ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


امروز کرکره نیمه پایین است !

دیشب خسته بودیم و گلاب به روی ماهتان ( نسبتن ! ) زود خوابیدیم ...

الان هم مغزمان استند بای است و حالش را هم نداریم که  به مُوسمان دست بزنیم که ویندوز احوالاتمان بالا بیاید ! ... یعنی که به جان عزیزتان اصلن حس و حال نوشتن نداریم ! ...

 

لذا با عرض شرمندگی امروز فقط پی فتوبلاگ نوشت داریم به شرح ذیل ! :

لانهء زمبورهای فلززی ! ( عکس از آرش ناجی ) 

-

-

-

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


دور بازو آاااااااااااه !

عصر که کمی زودتر از هر روز رسیدم خونه کللی انرژی داشتم واسه نوشتن ... می خواستم یه پست مفصصل در مورد فتوبلاگ و عکاسی و آمینوس بنویسم ... ولی مطمئنم شما ام به یه کرگدن 110 کیلویی که بعنوان عصرونه نصف سنگک رو با کللی پنیر و آب پرتغال بد مززه ! زده تو رگ و لم داده روی مبل و سیگار به سیگار چسبونده حق می دید که خوابش گرفته باشه انقد که حس نوشتنش پریده باشه ! ... بعدش دیگه مطمئن بودم که امشب هیچ حرفی ندارم که باهاش آپدیت کنم ... در موردش فک بزنم ... ولی خب ما ( یعنی من ) که نویسنده نیستیم ( نیستم ) ... واسه دل خودم می نویسم ... عین حرف زدن و آواز خوندن و شکلک درآووردن تو آینهء دسشویی ... پس همیشه یه چیزی هس که درباره ش بشه نوشت ! ... عین زندگی ... عین نبض آدم زنده ...

مریم داشت مشق آلمانیاشو می نوشت واسه کلاس فرداش ... منم نمی دونم چقد ولی می دونم که یه مدت زیادی نشستم و کشتی کج نگا کردم ... شاید واسه شما قابل درک نباشه ولی واسه من بی حد لذتبخشه تماشای هیکل های تنومند و قلمبه سلمبه و ورزیده و درگیری های نیمه نمایشی و عربده های تمام واقعی شون ! ... همینجوری بی ربط یاد سالهای قبل از سربازی می افتم و باشگاه بدنسازی ... معبد من و حسین ( دوستم ) بود اون زیر زمین نمور لبریز از بوی عرق و عربده و جیرینگ جیرینگ وزنه های فلززی و برق بدن های خیس از عرق  ... به عرش می رسیدیم وختی مجلات و کتابهای بدنسازی را ورق می زدیم ... لابد خودمونو می ذاشتیم جای دورین یتس و شان ری و رونی کلمن و ناصر الصنباطی و فیلیکس ویلر و ... اما قسم می خورم که هر روز قشنگ حس می کردیم داریم پوست می ترکونیم و گنده تر از روز قبلمون میشیم ... و البته به گواه سانتیمترهای اضافه شدهء روی متر پارچه ای مامان خیلی هم توهّم نبود خب ! ...

اما قسمت تراژیک و درام داستان اینکه اون روزایی که بعد از دو ساعت تمرین سخت و سنگین بدنسازی بعنوان حسن ختام تمرین روزانه با حسین روی دو تا میز کج به موازات هم هزار تا دراز نشست می رفتیم بی وقفه و استراحت ، هیچوخ به مخیله مون هم خطور نمیکرد که چن صباح دیگه نه از زیر بغل هفتی خبری خواهد بود نه از سینه های سربالا و بازوهای سفت و قلمبه ... به جاش تا دلت بخواد چربی و دمبه ... تا دلت بخواد هیکل گلابی شکل خنده دار ... تا دلت بخواد هر اونچه که دلت نمی خواد ( نمی خواست )  ! ... یادش بخیر آخرین روزای قبل از سربازی رفتن و ترک بدنسازی چه هیکلی به هم زده بودیم ... زهرمار ! ... خنده داره ؟! ... خدایی می دونم که باور نمی کنید ! ... حیف که اون سالا من و حسین نه دوربین داشتیم نه پول آتلیه رفتن ، وگرنه یه عکس دو نفرهء لختی فیگوری می گرفتیم که الان کرک و پرتون بریزه و نتونین اینجوری هرهر به ریش نگارنده بخندین !!

***

پی فتوبلاگ نوشت :

روزی روزگاری سه خاهر برادر بودند ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


یک پست هندوانه ای !

با وجود اینهمه پیشرفت تکنولوژی ! و وارادت انواع و اقسام میوه های مختلف و نوظهور و شیک و با کلاس و جنتلمن ! باز هم فقط تابستان است و هندوانه اش ... یعنی اصلن اسم تابستان عجیب عجین شده با این گردالوی سرخ ! ... عجین عینهو زمبور و عسل ! عینهو عالم و عمل ! عینهو اسب و گاری یا آخوند و عمامه یا حالا هر چی با هر چی ! ... یعنی تصوّر یکی بی آن یکی محال است و برعکس ! ... این یعنی که پدران ما کارشان خیلی درست بوده و قربان خودشان و آن حوض های کاشی آبی فوواره دار وسط حیاط هایشان بروم که مخصوص قلاندن هندوانه اندر میانش بوده ولاغیر ! ... البت لذت واقعی و عمیق و معنوی ! بردن از طعم هندوانه بنظرم شدیدن در گروی خوردن آن به سبک حیات وحش و دریدن و خیساندن و آب هندوانه مال کردن پیرهن و شلوار و حتی گلاب به روتان شورت است ! ... این اراجیف صرفن ناشی از لذت عرفانی و خلسهء نابی ست که از خوردن یک فقره هندوانهء خیلی شیرین از یک آقای وانتی سیبیلو خریده ، بر نگارنده مستولی شده و هیچگونه ارزش دیگری ندارد !

***

پی فتوبلاگ نوشت :

نبرد با اژدهای سیمانی ( عکس از آرش ناجی )

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


حکایت آن سلمانِ نامسلمان !

سر شبی رسانهء ملی ! داشت یک مستندی راجع به سلمان رشدی نشان میداد و آن سالهای غائلهء آیات شیطانی ... از خود رشدی لعین ! و تولدش در هند و بابا ننه اش شروع کرد تا رسید به جوانی و نویسندگی اش و دستهای پشت پردهء استعمار پیر در چیدن این دسیسهء اسلام ستیزانه ... فیلم پُر بود از مصاحبه با آدمهای مختلف ... از یک شهروند مسلمان ریقوی مثلن پاکستانی یا هندی گرفته تا ولایتی و لاریجانی که با آب و تاب از درآوردن به موقع چشم فتنه توسط حضرت امام می گفتند و از اثرات این برخورد به موقع در دوام و قوام ! اسلام و مسلمین و اینا ... نمیدانم دیدید یا نه ولی جددن ارزش دیدن داشت این مستند تاریخی ...

جدای از اینکه طبق روالِ موضع گیری ها و سیاست همیشگی رسانهء ملی در این قبیل موارد هیچ جای فیلم حتی یک صفحه یا حتی یک سطر از این کتاب موهن را هم برای ما عوام کالانعام روخوانی نکردند که بفهمیم بلاخره این رشدی ملعون چی نوشته که انقدر نافرم پایه های مستحکم یک دین آسمانی 1400 ساله را به لرزه در آورده ، نکته های خیلی خوب و قابل تامل زیادی داشت ... مثلن جالب بود که سازندگان فیلم نشان دادند که رشدی بعد از آن قضیه تحت فشارهای واردهء جهانی در رسانه ها اعلام پشیمانی و توبه کرده و از مسلمانان جهان بابت ریش ریش کردن دلهای لطیفشان عذرخواهی کرده اما حضرت امام توبهء اش را نپذیرفته و کماکان حکم به مرتد و محدور الدم بودنش داده اند ! ... یا مثلن اینکه نشان دادند رشدی بعد از آن فتوا سولاخ موش را می خریده خدا دلار ! و طی کمتر از دو ماه 57 تا مخفیگاه عوض کرده و اینگیلیسی های خدا پس گردنشان زده چقدر وخت و انرژی و پول خرج محافظت از او کرده اند و یک تصویرهایی هم از مخفیگاه های تنگ و تاریک و مخوفش ( تو مایه های عکس بالا ! ) و تباه شدن زندگی اش در این اسارت و زندان خود خواسته و با دست خود ساخته نشان دادند که آدم دلش همزمان کباب و خنک میشد ! ... کللن عالم رسانه عالم جالب انگیزی ست و رسانه های ملی همهء کشورها خیلی باحالند که صد البته رسانهء ملی ما این وسط چیز دیگری ست خب !!

***

پی فتوبلاگ نوشت :

آن دو چشم روی میز عسلی ...

پی غزلخونه نوشت :

وحید داداش بعد از دو ماه و نیم با یک ترانهء جیگر درآر به روز است !

پی ابر چند ضلعی نوشت :

یک عاشقانهء محشر ، تلخ و شیرین و دیوانه کنندهء دیگر ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


نقاشی های فردا قشنگ کن !

شبها ( تقریبن صُبها ! ) وختی می رویم تو جا که بخوابیم ، من هنوز سرم به بالش نرسیده پادشاه هفتم را هم ( مشغول عشق و حال در قصر و حرمسرایش ! ) خواب دیده ام ولی طفلی مریم چن ساعتی بیدار است تااا دم دمای صُب خوابش ببرد ... لذا باید این چن ساعت خودش را یکجوری سرگرم کند خب ... مثلن با گوشی اش تام و جری و سیمز بازی کند ... یا بلند شود برود یک سیزن از پریزون برک و 24 را ببیند یا پای ام بی سی پرشیا بنشیند به امید اینکه فیلمش ارزش دیدن داشته باشد یا حالا هر کار وخت کش و خواب آور دیگری ... در همین راستا یکی از سرگرمی هایش هم با گوشی من نقاشی کشیدن و دست نوشته های بی حد مهربانانه و محشر نوشتن برای من است که در طول روز ببینم و سورپرایز بشوم و ذوق کنم ... و انصافن هم وختی وسط یک روز کاری خسته کننده خیلی اتتفاقی می روم توی گالری گوشی م ، تماشای دست نوشته ها و نقاشی های زلالش می شود یک سبد عشق و انرژی و لبخند که روزم را قشنگ می کند ... مریم نازنینم از همینجا هزار تا مرسی گلم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


من امروز کرگدن نیستم !

من امروز سگم ... امروز یعنی الان ... الان که نه ... صُب همین از جام بُلَن شدم سگ بودم ... دنده به دنده بود احوالاتم ... با اینکه دیشب شب خوبی شد با مهمونامون می زدن تا خرخره و بگو بخند و خیلی هم دیر نخوابیدم و اینا ... و با اینکه امشبم در معیت سید عباس شام یه مهمونی باحال دعوتیم منزل یک زوج نازنین ... ولی امّا ... من باز سگم ... اولش فِک کردم تاثیرات جوّی بامداد خماره و بی دلیل مُخم خون دماغ شده ناشتا ... بعد حین رانندگی عینهو پیدا شدن پیچای جادهء وهم آلودی توی مه ، یکی یکی دلیلاشو پیدا کردم تو ذهن مَنگم ... دلیلایی که کاریشونم نمیشه کرد لااقل فعلن ... اینه که لابد همه ام مث منن یا من مث همه ام ... یعنی که هیچ سگ بودن اول صُبی ( یا هر وخت دیگه ای از روز ) بی دلیل نیس هر چقد ام که آدم وختی ازش بپرسن چته زر زیادی بزنه که هیچی ، همینجوری حالم ( به قول مرحوم مشکلاتی ! ) اُهمیه ... بلاخره یه دلیلی اون ته مَها داره لامصصبِ خار فلان ... لذا اگر امروز در دنیای واقعی یا مجازی پاچهء کسی را گرفتیم پیش پیش و پس و پیش معذرت !

***

پی نوشت یک :

کجا بهتر از اینجا که آدم خودشو خالی کنه ؟

پی نوشت دو :

ولی هر کی این پستو می نوشت ، میگفتم گمشو بابا حال نداری .

پی نوشت سه :

مسعود چه حیف که بعد عمری یه خصوصی گذاشتی واسمون ، اونم ناقص اومده .

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


جوینده اُسگله !

دیدین یه وختایی داری تو خیابون می ری قدم به قدم کبابی می بینی در حالی که اون روز و اون ساعت اصلن نه قصد کباب خوردن داری نه میلشو ... انقد که به قول مادربزرگم خدابیامرز حس می کنی کسبهء اون محله در تاسیس کبابی شورتشو در آووردن ! ... یا حالا هر مغازهء دیگه ای ... بعد چن وخ دیگه ش ظهر یه روز تعطیل که هوس کردی اهل و عیال رو به چار تا سیخ کوبیدهء گوشت الاغی و دو پر گوجه ریحون مهمون کنی عینهو سگ پاسوخته کل استان تهرانو گز می کنی ولی دریغ از یه کبابی ریقو ! ... انگار که تخمشو ملخ خورده باشه ! ... آخرشم مجبور میشی واسه اینکه کنف ( به کسر کاف و نون ! ) نشی پیتزایی ساندویچی چیزی بگیری که خیلی ام آویزون برنگردی خونه ! ... و مسخره اینکه فردای همون روز دوباره تو خیابون قدم به قدم کبابی ردیف میشه جلو چشِت ! ...

زندگی ام بنظرم کللن از یه همچین فرمول چپرچلاغی پیروی می کنه ! ... یعنی هر وخ چیزی رو با تمام وجود می خوای نیست ، نمیشه ... ولی وختی که نمی خوای ش یا چیز دیگه ای رو می خوای اون قبلیه تازه هست ، میشه ! ... و اگه شما ام مث من معتقد به وجود و حاکم بودن همچین فرمول گندی باشین اونوخته که باس آفتابه گرفت به ضرب المثل (( جوینده یابنده س )) ! یا خیلی ضرب المثلای دیگه ... آااره ... خلاصه اینجوریاس دیگه !!

***

پی گامبو نوشت ! :

داستان عباس رو توی ابر چند ضلعی بخونید ...

پی لاغر نوشت ! :

این پست آخر می نو رو هم خیلی دوس دارم ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


نامه ای به آقا طیّب ...

سلام مسعود داداش ... امروز داشتم لینکامو بالا پایین میکردم از بیکاری ... رسیدم به آقا طیّب و هزار دستانت ... می دونستم ننوشتی چون هیچوخ تو گودر نیستی خب ... یعنی دیگه عادت کردیم به نبودن آقا طیّب ... با اینحال گفتم بذار به یاد اونوختا ... به یاد اون روزای جددن طلایی ، جفتشونو باز کنم ... آقا طیّب که عین همیشه بود ... عین شهرای متروک فیلمای وسترن که باد یه روزنامه رو تو پهنهء خاکِ سرخ خیابوناش می رقصونه و پنجره های چوبی کوچیکشو می کوبونه بهم ... اما هزار دستان از بیخ نبود لامصصب ... دلم گرفت ... آخه چرا حذفش کردی بچچه ؟ ... یادته با چه ذوقی از وبلاگ جدیدت می گفتی برام ؟ ... میگفتی می خوای شان و خاطرهء آقا طیّب حفظ بشه بعد از این همه سال طیّب بودن ... گفتی روزمره ها جاش اونجا نبود و چون نمی خوای که ننویسی باس یه خونهء تازه جفت و جور میکردی ... راستش همون وختم می دونستم تو دیگه طیّب بشو نیستی واس ما ! ... الکی سر خودمو گول مالیدم که اشتباه می کنم ! ... بدی ش اینجاس انقد نبودی اصلن نفهمیدیم کی ترکوندی ش رفته پی کارش ... این دیگه افتضاحه ... می فهمی ؟ ... بگذریم ... فقط حالا که هزاردستانو حذف کردی و تارعنکبوتای سردر آقا طیّب ام سال تا سال نمی روفی کاش تو ساعتای فراغتت یه کاری بکنی محض دل خودت ... چه می دونم ... هر کاری ... هر چی ... ما که دوریم از هم ... بی خبریم از هم ... هر چی ... هر کاری ... یه کاری که دلت میگه و میپسنده دیگه ... یه چی که زنده نیگرت داره واس خاطر نازنین شیدایی ت ... واس خاطر خودت ... واس خاطر آقا طیّب ... قبول کن طیّب کم شخصیتی نبود مسعود ... گنده بود دیگه ... نبود ؟

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


سلام بر پدر ورزشها !

( عکس مال زمان دانشجویی ست گمانم شش هف سال پیش بلکم بیشتر بلکم کمتر ! )

دیشب توی عروسی یه گوشهء باغ - جلوی در ورودی - بساط سماورهای مسی غول پیکر و قلیون براه بود ... یک خانم و آقایی مسئولش بودن که مثلن سعی کرده بودن لباس سننتی بپوشن که بیشتر شبیه لباس خواب شده بود ! ... دائم ام بیخ گوش هم غیبت مهمونا رو می کردن و شکل و شمایل و رفتار و سکناتشونو مسخره می کردن غافل از اینکه یه کرگدنی نزدیکشون نشسته که گوشاش عین بویایی سگ کار می کنه ! ... بگذریم ... بعد از نوشیدن اون اورانیوم غنی شده نافرم چسبید قلیونی که اصلن نفهمیدم طعمش چی بود ! ... اواسط مراسم آئینی قل وَ دود ( بر وزن سووَشون ! ) یکی از دایی ها آروم از کنارمون رد شد و فرمود : می دونستین هر یه پکِ این قد 20 تا سیگار ضرر داره ؟ ... مریم هم به شوخی رو به من دراومد که : دایی راس میگه قلیون نکش ، جاش سیگار بکش ! ... و خان دایی با یه نگاه عاقل اندر کرگدن گفت : هیچکدوم ... هیچکدوم ... و سر تکون داد و رفت سمت سفرهء عقد چیده شده زیر درخت بید ! ...

یاد اون پیرمردِ راننده تاکسی افتادم که چن روز پیش تو ماشینش نشستم ... سیصد جای ماشینش نوشته بود سیگار ممنوع ! ... بیرون و داخل ماشینش از تمیزی برق میزد انقد که میتونستی رو صندلیاش غذا بخوری ! ولی با اینحال دستکش سفیدی دستش کرده بود که از دستکش جراحا ام تمیزتر بود ! ... کللی هم در باب سلامتی و بهداشت و اینا واسه مسافرا بالا مِمبَر رفت و مدالهای افتخار مکسوبه ش رو در طول سیصد سال سالم زیستن برشمرد ! ... نمی خوام بگم آدم تو زندگی باس خودشو پاره کنه با الکل و سیگار و قلیون و فست فود و چرب و چیلی جات ، انقد که هنوز چهلُ رد نکرده یه پاش بیمارستان باشه یه پاش لب گور ! ... ولی خب مثل خان دایی و پیرمرد راننده تاکسی هم به طرز افراطی زندگی رو فول پاستوریزه تعریف کردن و خواستن ام خوب نیس دیگه بنظرم ... حالا گیرم یه عمر ریاضت بکشیم که مثلن آخرش چار پنج سال بیشتر از حالتی که ریاضت نکشیم زنده بمونیم ! ... خب که چی ؟ ... جددن که چی ؟ ... هوم ؟! ...       

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


غمگین ترین صورتِ شاد ...

نمی خواهم جانماز ( نداشته ام را ) آب بکشم یا ادای آدمهای حساس و انساندوست و رئوف را در بیاورم و بگویم که تمام طول عروسی دیشب را داشتم به این موضوع فکر میکردم و عروسی کوفتم شد و الخ ، ولی خدا شاهد است هر وخت که آن دخترک زیبای موبور خدمتکار با آن کفش پاشنه بلند ارزان و مانتوی چسبان و آرایش غلیظ ناشیانه و دستبند ها و انگشترهای بدلی فراوانش می آمد سر میزها و با لبخندی مصنوعی سعی میکرد قیافه آدمهای شاد را به خودش بگیرد جگرم آتش میگرفت از غم وحشتناکی که ته چشمان رنگی اش موج میزد ...

به این فکر میکردم که لابد این بزک دوزک ناشیانه سفارش مدیر باغ است برای اینکه ویترین مجموعه اش مهمان پسند تر باشد ... به این فکرمیکردم که لابد دخترک سوگلی مدیر باغ است و چه تلخ است سوگلی بودن در این بیابان دور افتاده از شهر که صدا به صدا نمیرسد ... به این فکر میکردم که اینجا چکار می کند اصلن ، در این باغ داغون و متروک با آن روزهای کشدار و سوت و کور و شبهای شلوغ و سرسام آور و بی حد خسته کننده اش ... به این فکر میکردم که دخترک هر چقدر هم انسان باشد و خودش را قانع کند که شوربختی اش دخلی به شادی آدمهای سرخوش این مهمانی ندارد باز نمی تواند از ما متنفر نباشد و با حرص و بغض و کینه نگاهمان نکند این وخت شبی ... به این فکر میکردم که ساعت یک نصفه شب است و مهمانی هنوز ادامه دارد و خانهء احتمالن محقر دخترک کجای این شهر درندشت بی در و پیکر لعنتی ست و طفلک کی می رسد پیش همسر و احتمالن کودک از گریه خوابش برده اش ... به این فکر میکردم که احساس دخترک به این گلّه مردان قهقهه زن و مست که تا لایعقل شدن فاصله ای ندارند و این دختران و زنان هفتاد قلم مالیدهء نیمه عریان و عشوه گر و خرامانِ طاووس نشان چیست الان ... دقیقن الان ... در اوج خستگی مشهودش ...

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


یک فقره پُست از آن شماره دار ها !

١- مریم بانو با پستی تحت عنوان هیولایی به نام پلّه ! آپدیت کرده ... از ترس هایش و ماجرای از پلّه افتادنش نوشته ... و در زیر پلّه نوشت 2 آورده : شما چطور !؟... اگر دوست داشتین از ترس هاتون بگین و دلیلی که باعث ایجاد این ترستون شد ... تا ببینیم چقدر تجربه هامون برای ایجاد همچین ترسهایی درونمون نزدیک به هم بوده ...

2- دیشب رکوردشکنی تاریخی ای از خودم در کردم و بلاخره بعد از 4 سال ساعت یازده شب خوابیدم ! ... که از همینجا این موفقیت عظیم و دستاورد باشکوه را خدمت امام عصر و رئیس جمهور منتخبش ! و کللهم اجمعین ملّت سرافراز ایران اسلامی و البته خودم و خانوادهء گرامی ام تبریک و تهنیت عرض می نمایم !

3- پست قبلی اگر هیچ فایده ای نداشت لااقل باعث تولّد دو سه تا فتوبلاگ جدید شد ! ... لذا از جناب آقای محسن باقرلو بابت تلاشهای مستقیم و غیر مستقیمشان در راستای تعالی بخشیدنِ فرهنگ و هنر این کهن بوم و بَر هَش تا مرسی ! 

4- دیروز به لطف آرش عزیز که برایمان بلیط تهیه کرده بود رفتیم سمینار اثر ... چون آرش حضوری و اس ام اس ی و وبلاگی خیلی از این دوره ها و کلاسها و اثرات بی نظیرش تعریف کرده بود ولی حرفهای سخنران سمینار روی من یکی به شخصه تاثیر چندانی نداشت ، برای هزارمین بار ثابتم شد که وارد شدن در اینجور مقوله ها نیازمند باور قلبی و درونی عمیق و ایضن احساس نیاز به تغییر و ارادهء ایجاد تحوّل است ، نمونه اش هم هلن خانم ( که گویا لطف دارند و کرگدن را می خوانند و آنجا توی سمینار ما را شناختند ) که در پست جدیدشان از حضور در این سمینار ابراز رضایت کرده اند ... دست آخر هم هزار تا ممنون از آرش عزیز بابت محبت بی دریغش ...

5- این را توی سایت آی طنز خواندم خیلی جالب بود گفتم شما هم بخوانید : همسر حمید مصدق -لاله خانم - روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود : حمید بیماری قلبی دارد . لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید .
خود حمید مصدق هم میآمد بیرون سیگار میکشید و میگفت : به احترام لاله خانم است ... !

6- از همینجا تبریک به کیامهر عزیز بابت یکساله شدن جو-گیریات اش و ایضن مقلّب القلوبِ قالب وبلاگش ! ... با اینکه داستان فلسطین هیچ حسّی در من ایجاد نمی کند ولی برای ناجی العلی و حنظله اش احترام قائلم ... و حالا در اوائل خردادِ پرحادثه کیامهر پیشانی وبلاگش را متبرّک کرده به تصویر حنظلهء سبز و سه قطره خون ... به هر حال مبارک باشد کیا جان ... انشالله تولد 10 و 100 سالگی وبلاگت !

7- جان مولا آخه کی واسه عروسی پسر عمّه ش شلوار جین و پیرهن سُنّتی بندی با یقه ای که تا نافش بازه می پوشه ؟! ... تازه واسه تکمیل شدن جلافتاش ظهر زوالهء جمعه میره یه آل استار آبی جیغ می خره به شرح ذیل ! :

البت ناگفته نماند که ابتیاع آل استار فوق الذکر علاوه بر تکمیل جلافت ، در راستای گرفتن حال و خواباندن کَل بعضیها هم بوده است ها !

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


ها ؟! ... آها !!

پس ما با تشویق ها و راهنمایی های استاد ایرن بانو ، فتوبلاگ ساختیم برای کی ؟!

کاری نکنید که هنرمندان این مرز و بوم ( ! ) سرخورده تر از اینی که هستند بشوند ها !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


مصاحبه می شویــــــــــــــــــــــــــــم !

نمُردیم و باهامان مصاحبه هم کردند ! ... وحید هماتاش ( وب گپ ) بی نهایت لطف کرد و یک فقره کرگدن را داخل آدمیزادجات حساب کرد و دعوتش کرد برای مصاحبه ... همصحبتی با وحید و گپ زدن با وب گپ لذتبخش بود ... در همان دیدار اول ، بی حد گرم و صمیمی بود که مرسی دارد ... وخت و انرژی ای که گذاشت برای این قرار جای تحسین و تقدیر دارد لذا خیلی ممنون و مخلصش هستم ... یعنی اصولن برای بچچه هایی که وبلاگ و وبلاگ نویسی را جددی می گیرند احترام قائلم ... این هم عکسهایی که وحید زحمتش را کشیده ... ولی خودمانیم خیلی مززه میدهد آدم را مصاحبه کنند ، به شما هم اگر پیشنهاد دادند مثل من با کلّه بروید !

***

پی ایولّا نوشت ! :

تله فیلم نشانی که امشب ساعت ده دیقه به 9 از شبکه 2 پخش میشه ، بازنویسی فیلمنامه ش کار احسان جوانمرد خودمونه لذا دوستانی که حوصله و وخت و تلویزیون دارن حتمن ببینن و متعاقبن نظرات خودشونو توی نزدیکترین صندوق صدقهء محل بندازن !!

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


راهتو کج کن تا گم نشی اخوی ...

صبح جایی کار دارم که به مسیر هر روزهء سرویسم نمی خورد ... بچچه ها هم نیستند ... تنها هستم با محسن باقرلو ... آفتاب است و نسیمباد ... یعنی خنک اما شدید اما نوازشگر ... از آن هواهای دونفرهء توپ ! ... از آنها که اگر مو نداشته باشی که نسیمباد عینهو گندمزار به همش بریزد و دوباره مرتبش کند نصف عیشش می پرد ! ... خیابانها هم به طرز مشکوکی خلوت است ... گاز می دهم و خیابان به خیابان می پیچم دمبال نسیمباد ... شاید هم او دمبال من ... قبل تر ها دو سال مسیر هر روزم بود ولی چند ماهی می شود که دیگر از این مسیر نیامده ام و حالا حس می کنم اولین بار است که این خیابانها و خانه ها و مغازه ها را به عمرم می بینم ... یک حس غریبی دارد که بدجور کیفور می کند روح روزمرهء غبارآلود آدم را ... معجونی از ترس گم شدن و لذت کشف و شهود است ... همین دیگر ... بیشتر از این هم نمی شود توضیحش داد ! 

  
نویسنده : محسن باقرلو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :